پارت شصت و پنجم :

سرم انبار سوالات بی‌جواب بود و روی گردنم سنگینی می‌کرد. در آن حال خراب و سوز نسیم پاییز، خورشید طوری خصمانه می‌تابید که گویی قسم خورده بود همپای هما و نوید میزان صبر و موفقیتم را بیازماید. سربه‌زیر لگدی به سنگریزه‌ی جلوی پایم زدم. وقتی هما مچم را گرفت، بی‌اراده از کوره دررفتم:
_ ولم کن!
فشار کوچکی به مچم آورد؛ چشمانش در کاسه به سویی دیگر رفت و دوباره به نگاهم دوخته شد. خط نگاهش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    به نظرم اونقدری آذر مقصره هومن نبوده میشه یه فرصت دوباره داد😔

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باید دید افرا چی کار می کنه

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    1

    یعنی چی باشه،به همین سادگی بخشید یعنی؟؟؟😮 😡🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    صبر کن😂

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️