خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و پنجم :
سرم انبار سوالات بیجواب بود و روی گردنم سنگینی میکرد. در آن حال خراب و سوز نسیم پاییز، خورشید طوری خصمانه میتابید که گویی قسم خورده بود همپای هما و نوید میزان صبر و موفقیتم را بیازماید. سربهزیر لگدی به سنگریزهی جلوی پایم زدم. وقتی هما مچم را گرفت، بیاراده از کوره دررفتم:
_ ولم کن!
فشار کوچکی به مچم آورد؛ چشمانش در کاسه به سویی دیگر رفت و دوباره به نگاهم دوخته شد. خط نگاهش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م.ر
0به نظرم اونقدری آذر مقصره هومن نبوده میشه یه فرصت دوباره داد😔