خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و پنجم :
سرم انبار سوالات بیجواب بود و روی گردنم سنگینی میکرد. در آن حال خراب و سوز نسیم پاییز، خورشید طوری خصمانه میتابید که گویی قسم خورده بود همپای هما و نوید میزان صبر و موفقیتم را بیازماید. سربهزیر لگدی به سنگریزهی جلوی پایم زدم. وقتی هما مچم را گرفت، بیاراده از کوره دررفتم:
_ ولم کن!
فشار کوچکی به مچم آورد؛ چشمانش در کاسه به سویی دیگر رفت و دوباره به نگاهم دوخته شد. خط نگاهش

لطفا صبر کنید...

م.ر
0به نظرم اونقدری آذر مقصره هومن نبوده میشه یه فرصت دوباره داد😔