دوست داشتی؟
رمان زندگی به سبک اورانگوتان اثر صبا حسینی

رمان زندگی به سبک اورانگوتان

  • زبان فارسی
  • 135K 👁
  • 793 ❤️
  • 761 💬

خلاصه رمان طنز زندگی به سبک اورانگوتان

یه دختر... از جنس شیطنت...! که بقول پسر از جنس زندگی...! یه پسر... از جنس سنگ...! که بقول دختر از جنس اورانگوتان...! حالا...! این دختر زندگی بخش و این پسر اورانگوتانی! باهم چی میسازن؟! خب معلومه!

قسمتی از متن رمان زندگی به سبک اورانگوتان

نیکی:برو از دلش در بیار دیگه!
_بااینکه سخته ولی خب یه داداشی که بیشتر نداریم!
نیکی:بعله داداش به این جیگری کی داره آخه!
بعدم بالشو پرت کرد سمتم و گفت...
نیکی:بدو برو منت کشییی!
بااخم ساختگی گفتم...
_بی تربیت! با بزرگترت درست حرف بزن!
نیکی:زارت! ما که دوقلوییم!😝
_نه خیر! من سه دقیقه بزرگترم!
نیکی:ای بابا حالا توام هی اون سه دقیقه رو بکوبون تو سر منااا!
خندیدم و اومدم بیرون! بقول نیکی پیش بسوی منت کشی! رفتم دراتاق نیما و درزدم!بعداز چندثانیه گفت...
نیما:بفرمایید!
منم به فرمایش نیما رفتم تو! پشت لپ تابش نشسته بود و چن تا برگه هم دستش بود... تا منو دید اخماشو کرد تو هم و گفت...
نیما:کاری داشتی؟!
آی،آی،آی! این ینی گمشو بیرون تا خودم بیرونت نکردم!
وجدان:دقیقا!😊
_تو خفه فعلا!
رفتم جلوش و گفتم...
_به جون نفس زمان از دستم...
دستشو آورد بالا که ینی دیگه توضیح نده!
وجدان:همون لال شو خودمون!😁
_خفه نشدی هنوز؟!
نیما بدون اینکه نگام کنه گفت...
نیما:هراتفاقی افتاده،افتاده! وقتی صدبار بهت یه چیزی رو میگم یعنی متنفرم از اینکه بخوای بهونه های بنی اسراعیلی بیاری!
اوه اوه! چه شمشیرم از پشت بسته! سریع دویدم در حالی که گونشو میبوسیدم گفتم...
_بعله!ببخشید دیگه تکرار نمیشه به جون خودم از این به بعد6غروب نشده من خونه دارم بندری میزنم!
خندش گرفت و گفت...
نیما:برو بیرون زلزله! کم مزه بریز!
یه بوس تو هوا واسش فرستادم و رفتم تو اتاق و یه سره جیش،بوس،لالا!چون تخت من و نیکی یه تخت دونفره بزرگ بود باهم میخوابیدیم و همو بغل میکردیم! میشد گفت به معنای واقعی چون دوقلو بودیم بدجوری به هم وابسته بودیم!گونه نیکی رو که خوابش برده بود بوسیدم و چراغ خوابو خاموش کردم!قضیه مهمونیم نیکی به مامان اینا گفته بود...با فکرفردا و مهمونی خوابیدم...!
_دریا اون کیف آرایش بی صاحاب منو بده هیچ غلطی نکردم خودم هنوز!
دریا در حالی که زیر چشمای خوشرنگشو خط چشم میزد گفت...
دریا:الان الان!... آها...! تموم شد!
و کیف آرایش پلنگیمو پرت کرد که تو هوا قاپیدمش!سریع شروع کردم به آرایش کردن...اول از همه کرم پودر و بعدشم خط چشم کلفتی بالای چشمم کشیدم که جذابیت چشمامو دو برابر میکرد بعدشم سایه مشکی،طوسی زدم به همراه ریمل و در آخر تیر خلاص! رژ نارنجی پررنگمو مالیدم روی لبامو و خودمو برانداز کردم! WOOOW!!! چی شدی نفس!😍 داشتم تو آیینه قر میدادم که ترانه و دریا هم لباس پوشیده و آماده اومدن تو...ترانه یه دکلته قرمز،دریا یه دلکته طلایی و منم یه دکلته مشکی پوشیده بودم! فقط رنگ لباسامون و مدل موهامون که من موهامو فردرشت کرده بودم و ترانه و دریا صاف کرده بودن با هم فرق میکرد! ترانه با دیدنم گفت...
ترانه:ورپریده بیشعور چه خوشگل شدی!
به هیکل بی نقصم تو آیینه نگاه کردم! هیچی کم نداشتم...سینه های خوشفرم،کمر باریک و باسن برجسته! درست شبیه مانکن های ایتالیایی!
_اسکول خاک برسر تو که خوشگل تر شدی!
دریا:من از همتون خوشگل تر شدم بی تعارف!😁
هردو به حرفش خندیدیم! صدای مامانم از پشت در بلند شد...
مامان:دخترااا... مهمونا اومدنا بیاین پایین کم کم.
هرسه تا عین جوجه اردک راه افتادیم سمت پایین! چون یه عالمه مهمون پایین بود متاسفانه نتونستم از پله ها سر بخورم!😑😁 خرامان،خرامان رفتیم پایین! ترانه زیر گوشم گفت...
ترانه:این همه شما پسر داشتین تو فامیل من نمیدونستم؟!
دریا:اونم چی یکی از یکی جیگر تر!
با خنده گفتم...
_درویش کنین چشاتونو!😂
رسیدیم پایین! همه نگاه ها برگشت سمتمون و یهو همه شروع کردن دست و جیغ و سوت زدن! ما هم عین این خر تیتاپ خورده ذوقیده بودیم!😊تک تک فامیلامون اومدن و باهامون سلام وعلیک کردن! خب از اول شروع کنم به توضیح دادن!
وجدان:نه که بقیه از آخر شروع میکنن!
_حرف نزن تمرکزمو از دست میدم!
وجدان:زارت!
_بله!😌
از خونواده مادری 2تا خاله داشتم بنام نادیا و نهال... خاله نادیا 2تا دختر داشت بنام سارا وسحر که هر دو همسن خودم و دانشجوی رشته گرافیک بودن... خاله نهال هم 3تا گل پسر داشت بنام آرمان و آرسام که همسن نیما و سینا که 22سالش بود! و یه دایی هم دارم بنام ناصر که اونم فقط یه پسر و یه دختر دو قلو داشت بنام صدرا و صنم که اوناهم 20سالشون بود! میریم سراغ خونواده پدری!
از خونواده پدریم دوتا عمو داشتم بنام پدرام و پرهام که عمو پدرام یه پسر همسن من بنام آرمین داشت و عمو پرهامم دو تا دختربنام ملیکا و ملینا داشت که ملیکا مثل نیکی دانشجوی پزشکی بود و ملینا هم 24ساله وتو کار طراحی لباس و این چیزا بود! یه دونه عمه هم دارم بنام پری که فقط یه پسر همسن نیما داره بنام سامان!خب دیگه تموم شدن!
وجدان:خدایی فکت درد نمیکنه؟!
_نوچ!
وجدان:عجب!
سارا وسحر سریع عین این میمونا از سر و کولم آویزون شدن و شروع کردن به حرف زدن...!
سحر:بیشعور چه خوشگل شدی؟!
سارا:ما نیایم تو یه سر نزنی به ما...!😡
_خب بابا نخورین منو!
یکم بعدش نیکیو دیدم که نگاشو دوخته بود به آرسام! آرسامم همینطور! امشبم دست بر نمیدارن اینا! سریع رفتم و کشیدمش تو راهرو و گفتم...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زندگی به سبک اورانگوتان
  • ثنا

    0

    خیلی قشنگ بود😭🤍 خیلی زیاد دوس دارم فراموشی بگیرم و بازم بخونمش

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    0

    مزخرف ترین و پیشه پا افتاده ترین رمانی که خوندم حیف وقتم که هدر رفت،چرا همه چی اینقدر تخیلی و خلاصه و مسخره بود😵 💫😵 💫😵 💫😐😐

    ۲ روز پیش
  • نرگس

    0

    هم خوب بود هم خوب نبود میشه گفت ۵۰ ۵۰ بود اینا همش تو خونه هم دیگه بودن که بعدشم دختره ۱۸ ساله چطوری تونسته به اون زودی گواهینامه بگیره ماشیتشم بنز باشه

    ۶ روز پیش
  • نرگس

    0

    خیلی زیادی عجیب بود دختر با پسره میره فرانسه بعدزود هم پسر خاله دختر خاله میشن کم مونده بود اونجا بچه دار هم بشن انقدر رابطشون ابکی بود

    ۶ روز پیش
  • Melika

    1

    بعضی از قسمتاش قشنگ بود ولی خب یه تقلیدی از رمان در همسایگی گودزیلا کرده بودی اخرشم قشنگ تموم شد خوشم اومد در کل بد نبود💕

    ۱ هفته پیش
  • Rihana

    2

    قشنگ بود و عالی ولی به عنوان یه رمان خوان حرفه ای میگم که این رمان تقلیدی از رمان در همسایگی گودزیلا بود و خیلی از قسمت هاش شبیه اون بود ولی باز خوب بود

    ۲ هفته پیش
  • دلباخته رمان🎀✨

    1

    عالی بود نویسنده عزیز خسته نباشی🌚🎀

    ۳ هفته پیش
  • نمیدونم

    1

    خیلی آبکی بود 700 تا رمان اینطوری پیدا میشه بعد دختره با دکلته کوتاه میره مهمونی بعد *** میخونه روزه میگیره شالم سرش میکنه تو فرانسه؟ قسمت فیلم ترسناک شم که دیگه مزخرف خالص

    ۳ هفته پیش
  • ناشناس

    1

    قشنگ بود ولی تکراری بود. مثل همه رمان های دیگه. مخصوصا اینکه مثل اکثر رمان ها همه شخصیت ها بی نقص بودن. صد تا تعریف از قیافش کرد. بعدشم رنگیه. اونم یه رنگ عجیب و غریب. هیکلش هم بی نقص. حداقل توی یه رمان دختر چشم قهوه ای می داشتید :/

    ۴ هفته پیش
  • هیچکس

    0

    افتضاح بود

    ۱ ماه پیش
  • رز سفید

    3

    پولدار بودن رو به بالا ، ماشین دختره بنز بود ماشین داداشش فراری 😂 خونشون دوبلکس بود و حیاط داشت ولی دختره و خواهرش اتاقشون مشترک بود😂😂😂😂

    ۱ ماه پیش
  • ...

    2

    این همون در همسایگی گودزیلا بود فقط ضعیف ترش

    ۱ ماه پیش
  • Mobina

    1

    عالیییییییییی بود خیلی قشنگ بود کاش هیچ وقت تموم نمیشد

    ۱ ماه پیش
  • ملینا

    1

    رمان خیلی قشنگی بود ولی کم بود قسمت هاش

    ۱ ماه پیش
  • ماه

    1

    می تونست بعد از خلاصه رمان بنویسه به تقلید از رمان خوبه در همسایگی گودزیلا

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!