دوست داشتی؟
رمان زندگی به سبک اورانگوتان اثر صبا حسینی

رمان زندگی به سبک اورانگوتان

  • زبان فارسی
  • 134.6K 👁
  • 791 ❤️
  • 752 💬

خلاصه رمان طنز زندگی به سبک اورانگوتان

یه دختر... از جنس شیطنت...! که بقول پسر از جنس زندگی...! یه پسر... از جنس سنگ...! که بقول دختر از جنس اورانگوتان...! حالا...! این دختر زندگی بخش و این پسر اورانگوتانی! باهم چی میسازن؟! خب معلومه!

قسمتی از متن رمان زندگی به سبک اورانگوتان

نیکی:برو از دلش در بیار دیگه!
_بااینکه سخته ولی خب یه داداشی که بیشتر نداریم!
نیکی:بعله داداش به این جیگری کی داره آخه!
بعدم بالشو پرت کرد سمتم و گفت...
نیکی:بدو برو منت کشییی!
بااخم ساختگی گفتم...
_بی تربیت! با بزرگترت درست حرف بزن!
نیکی:زارت! ما که دوقلوییم!😝
_نه خیر! من سه دقیقه بزرگترم!
نیکی:ای بابا حالا توام هی اون سه دقیقه رو بکوبون تو سر منااا!
خندیدم و اومدم بیرون! بقول نیکی پیش بسوی منت کشی! رفتم دراتاق نیما و درزدم!بعداز چندثانیه گفت...
نیما:بفرمایید!
منم به فرمایش نیما رفتم تو! پشت لپ تابش نشسته بود و چن تا برگه هم دستش بود... تا منو دید اخماشو کرد تو هم و گفت...
نیما:کاری داشتی؟!
آی،آی،آی! این ینی گمشو بیرون تا خودم بیرونت نکردم!
وجدان:دقیقا!😊
_تو خفه فعلا!
رفتم جلوش و گفتم...
_به جون نفس زمان از دستم...
دستشو آورد بالا که ینی دیگه توضیح نده!
وجدان:همون لال شو خودمون!😁
_خفه نشدی هنوز؟!
نیما بدون اینکه نگام کنه گفت...
نیما:هراتفاقی افتاده،افتاده! وقتی صدبار بهت یه چیزی رو میگم یعنی متنفرم از اینکه بخوای بهونه های بنی اسراعیلی بیاری!
اوه اوه! چه شمشیرم از پشت بسته! سریع دویدم در حالی که گونشو میبوسیدم گفتم...
_بعله!ببخشید دیگه تکرار نمیشه به جون خودم از این به بعد6غروب نشده من خونه دارم بندری میزنم!
خندش گرفت و گفت...
نیما:برو بیرون زلزله! کم مزه بریز!
یه بوس تو هوا واسش فرستادم و رفتم تو اتاق و یه سره جیش،بوس،لالا!چون تخت من و نیکی یه تخت دونفره بزرگ بود باهم میخوابیدیم و همو بغل میکردیم! میشد گفت به معنای واقعی چون دوقلو بودیم بدجوری به هم وابسته بودیم!گونه نیکی رو که خوابش برده بود بوسیدم و چراغ خوابو خاموش کردم!قضیه مهمونیم نیکی به مامان اینا گفته بود...با فکرفردا و مهمونی خوابیدم...!
_دریا اون کیف آرایش بی صاحاب منو بده هیچ غلطی نکردم خودم هنوز!
دریا در حالی که زیر چشمای خوشرنگشو خط چشم میزد گفت...
دریا:الان الان!... آها...! تموم شد!
و کیف آرایش پلنگیمو پرت کرد که تو هوا قاپیدمش!سریع شروع کردم به آرایش کردن...اول از همه کرم پودر و بعدشم خط چشم کلفتی بالای چشمم کشیدم که جذابیت چشمامو دو برابر میکرد بعدشم سایه مشکی،طوسی زدم به همراه ریمل و در آخر تیر خلاص! رژ نارنجی پررنگمو مالیدم روی لبامو و خودمو برانداز کردم! WOOOW!!! چی شدی نفس!😍 داشتم تو آیینه قر میدادم که ترانه و دریا هم لباس پوشیده و آماده اومدن تو...ترانه یه دکلته قرمز،دریا یه دلکته طلایی و منم یه دکلته مشکی پوشیده بودم! فقط رنگ لباسامون و مدل موهامون که من موهامو فردرشت کرده بودم و ترانه و دریا صاف کرده بودن با هم فرق میکرد! ترانه با دیدنم گفت...
ترانه:ورپریده بیشعور چه خوشگل شدی!
به هیکل بی نقصم تو آیینه نگاه کردم! هیچی کم نداشتم...سینه های خوشفرم،کمر باریک و باسن برجسته! درست شبیه مانکن های ایتالیایی!
_اسکول خاک برسر تو که خوشگل تر شدی!
دریا:من از همتون خوشگل تر شدم بی تعارف!😁
هردو به حرفش خندیدیم! صدای مامانم از پشت در بلند شد...
مامان:دخترااا... مهمونا اومدنا بیاین پایین کم کم.
هرسه تا عین جوجه اردک راه افتادیم سمت پایین! چون یه عالمه مهمون پایین بود متاسفانه نتونستم از پله ها سر بخورم!😑😁 خرامان،خرامان رفتیم پایین! ترانه زیر گوشم گفت...
ترانه:این همه شما پسر داشتین تو فامیل من نمیدونستم؟!
دریا:اونم چی یکی از یکی جیگر تر!
با خنده گفتم...
_درویش کنین چشاتونو!😂
رسیدیم پایین! همه نگاه ها برگشت سمتمون و یهو همه شروع کردن دست و جیغ و سوت زدن! ما هم عین این خر تیتاپ خورده ذوقیده بودیم!😊تک تک فامیلامون اومدن و باهامون سلام وعلیک کردن! خب از اول شروع کنم به توضیح دادن!
وجدان:نه که بقیه از آخر شروع میکنن!
_حرف نزن تمرکزمو از دست میدم!
وجدان:زارت!
_بله!😌
از خونواده مادری 2تا خاله داشتم بنام نادیا و نهال... خاله نادیا 2تا دختر داشت بنام سارا وسحر که هر دو همسن خودم و دانشجوی رشته گرافیک بودن... خاله نهال هم 3تا گل پسر داشت بنام آرمان و آرسام که همسن نیما و سینا که 22سالش بود! و یه دایی هم دارم بنام ناصر که اونم فقط یه پسر و یه دختر دو قلو داشت بنام صدرا و صنم که اوناهم 20سالشون بود! میریم سراغ خونواده پدری!
از خونواده پدریم دوتا عمو داشتم بنام پدرام و پرهام که عمو پدرام یه پسر همسن من بنام آرمین داشت و عمو پرهامم دو تا دختربنام ملیکا و ملینا داشت که ملیکا مثل نیکی دانشجوی پزشکی بود و ملینا هم 24ساله وتو کار طراحی لباس و این چیزا بود! یه دونه عمه هم دارم بنام پری که فقط یه پسر همسن نیما داره بنام سامان!خب دیگه تموم شدن!
وجدان:خدایی فکت درد نمیکنه؟!
_نوچ!
وجدان:عجب!
سارا وسحر سریع عین این میمونا از سر و کولم آویزون شدن و شروع کردن به حرف زدن...!
سحر:بیشعور چه خوشگل شدی؟!
سارا:ما نیایم تو یه سر نزنی به ما...!😡
_خب بابا نخورین منو!
یکم بعدش نیکیو دیدم که نگاشو دوخته بود به آرسام! آرسامم همینطور! امشبم دست بر نمیدارن اینا! سریع رفتم و کشیدمش تو راهرو و گفتم...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زندگی به سبک اورانگوتان
  • هیچکس

    0

    افتضاح بود

    ۱ هفته پیش
  • رز سفید

    0

    پولدار بودن رو به بالا ، ماشین دختره بنز بود ماشین داداشش فراری 😂 خونشون دوبلکس بود و حیاط داشت ولی دختره و خواهرش اتاقشون مشترک بود😂😂😂😂

    ۱ هفته پیش
  • ...

    0

    این همون در همسایگی گودزیلا بود فقط ضعیف ترش

    ۲ هفته پیش
  • Mobina

    1

    عالیییییییییی بود خیلی قشنگ بود کاش هیچ وقت تموم نمیشد

    ۲ هفته پیش
  • ملینا

    1

    رمان خیلی قشنگی بود ولی کم بود قسمت هاش

    ۲ هفته پیش
  • ماه

    0

    می تونست بعد از خلاصه رمان بنویسه به تقلید از رمان خوبه در همسایگی گودزیلا

    ۲ هفته پیش
  • پری

    0

    واقعا جزو چرت ترین رمانایی بود که خوندم هیچ حرفی ندارم ولی واقعا مضخرف بود همین

    ۲ هفته پیش
  • Mmmm

    10

    سال ۹۵پرسپولیس ۴تا به استقلال زد این یک دو علی دایی دیگه سرمربی شده بود قبل از نوشتن چیزی تحقیق کنید😐

    ۳ ماه پیش
  • تورو سننه😒

    12

    به توچه؟اولا رمان خودشه دوس داره هر چی بنویسه دوما رمانه زندگی واقعی نیست که اطلاعات غلط به طرف بدیم

    ۲ ماه پیش
  • Mmmm

    5

    اولا به توچه که من نظر دادم تو گوه خوری دوما وقتی تاریخ میزنه باید درست بنویسه می تونست ننویسه سال چند بوده قشنگ معلومه استقلایی که کونت سوخته

    ۲ ماه پیش
  • سازنده ی دنیای رمان

    9

    لایکککک استقلال به پای پرسپولیس هم نمیرسه آخه گل بزنه؟ 😂❤

    ۲ ماه پیش
  • هه هه

    16

    داداش ...استقلال همونیه که شیش تا گل میخوره..

    ۲ ماه پیش
  • Mmmm

    3

    😂😂😂والا بخدا

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    2

    آفرین به همه پرسپولیسیا😂

    ۳ هفته پیش
  • سمیه

    0

    عالی بود ولی رسیدنشون بهمدیگه بدون هیجان بود

    ۳ هفته پیش
  • Meriss

    0

    قلم خیلی ضعیف و بیسیکی داره، اگه دنبال یه چیزی هستین که جذبتون کنه و حوصله تونو سر نبره سمت این رمان نیایید.

    ۳ هفته پیش
  • نازنین

    0

    خیلی عالی بود 🩷🌹 ولی کاش ادامه داشت

    ۳ هفته پیش
  • Fati

    0

    مسخره و آبکی ترین رمانی که خوندم یک درصد هم جذابیت نداشت

    ۳ هفته پیش
  • نرگس

    1

    خیلی قشنگ بود عالی بود ولی کاشکی ادامه داشت اگه میشه دومیش هم بنویس ❤️ 🔥💖

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    1

    خیلی خوب بود ولی اون فیلم ترسناکه رو من یه جا دیگه هم دیدم حالا زیاد این چیزا مهم نیست خیلی خوب بود آفرین به نویسنده راستی من عاشق این نفس شدم چرا چون خیلی شبیه خودم بود بخصوص تیم مورد علاقش امیدوارم هم نویسنده هم همکاراش موفق و معین باشند💙💙💙💙

    ۳ هفته پیش
  • مری

    3

    چطور میشه ۶ پرواز داره پنج و ربع مامانش صداش میزنه بعد از تهران تا فرانسه ۲ ساعت؟ کاش قبلش حداقل یه تحقیق میکرد

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!