پارت شصت و چهارم :

کف روی شیر در حال بالا آمدن بود؛ شعله را خاموش کردم و با نوای ملایم و بی‌کلام حواسم معطوف موبایلش شد که روی کابینت بود. دستم نرسیده به گوشی خشک شد. تصویر زن روی صفحه به رویم لبخند زد و نفس‌هایم را سنگین کرد. لحظه‌ای سرم گیج رفت؛ آوایی قدردان و فراموش‌نشدنی، پرقدرت از پس دالان‌های خاک‌گرفته‌ی ذهنم بیرون آمد. به چشمانش نگریستم که لبریز از محبتی مادرانه و پاک بود؛ همانند آن روز که در آغو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    آخ آخ آخ.دوباره آذر.چقدر میخواد این آشغال تیکه تیکه بشه دلم خنک شه. این هونم کله پا بشه بخندم

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    هومن مال تو. راحت هر کاری دلت می‌خواد باهاش بکن😂

    ۸ ماه پیش
  • پریسا

    0

    دمت گرم.اینقدر از این آشغال بدم میاد که حد نداره.هر وقت اسمش میاد میخوام جیغ بطنم فقط

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    جیغ نزن. افرا حواسش هست😉

    ۸ ماه پیش
کپی شد!