پارت شصت و چهارم :

کف روی شیر در حال بالا آمدن بود؛ شعله را خاموش کردم و با نوای ملایم و بی‌کلام حواسم معطوف موبایلش شد که روی کابینت بود. دستم نرسیده به گوشی خشک شد. تصویر زن روی صفحه به رویم لبخند زد و نفس‌هایم را سنگین کرد. لحظه‌ای سرم گیج رفت؛ آوایی قدردان و فراموش‌نشدنی، پرقدرت از پس دالان‌های خاک‌گرفته‌ی ذهنم بیرون آمد. به چشمانش نگریستم که لبریز از محبتی مادرانه و پاک بود؛ همانند آن روز که در آغو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    آخ آخ آخ.دوباره آذر.چقدر میخواد این آشغال تیکه تیکه بشه دلم خنک شه. این هونم کله پا بشه بخندم

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    هومن مال تو. راحت هر کاری دلت می‌خواد باهاش بکن😂

    ۱۰ ماه پیش
  • پریسا

    0

    دمت گرم.اینقدر از این آشغال بدم میاد که حد نداره.هر وقت اسمش میاد میخوام جیغ بطنم فقط

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    جیغ نزن. افرا حواسش هست😉

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️