رمان آقای نازنین
- به قلم فاطمه.ن *Silver Sun*
- ⏱️۸ ساعت و ۹ دقیقه
- 87.5K 👁
- 203 ❤️
- 123 💬
دکتر مرصاد سهیلی زاده، استادیار دانشگاه تهران، دقیقا بر عکس اون چیزیه که تصورشو می کنید. شخصیت غیر قابل پیشبینی، مرد لحظه ها و کسی که برای هر حرکتش برنامه ریزی می کنه. ملاقات با یک نفر، کم کم تمام برنامه هاشو به هم می ریزه و معادلاتشو عوض می کنه و اونو وارد راهی جدید می کنه. یه یه شخصیت نو پیدا کنه. یه شخصیت خوب یه آقای خوب یه آقای نازنین
- پای تلفن که نمی شه. ایمیلش کن برام. مطمئن شو ایمیلت مطمئنه.
- مال تو مطمئنه؟
- من یه هکرم، فقط ادبیات درس نمی دم مرد...
می خندد و می گوید:
- تو شیطون رو هم درس می دی.
با بی خیالی محض می گویم:
- آن چه خوبان همه دارند، من یک جا دارم.
تماس را که قطع می کنم بعد از خالی کردن محتویات بطری نوشیدنی در سینک ظرفشویی به طرف اتاقم می روم. هر بار کارم همین است. هر بار وقتی که از نوشیدن پشیمان می شوم این کار را می کنم. وارد اتاقم می شوم و لپ تاپ را از کیفش بیرون می آورم. بعد از روشن کردن و باز کردن صفحه ی یاهو، وارد ایمیلم می شوم. دقیقا سر ساعت فرستاده شده است. از هر ویژگی این به اصطلاح مشتری ها بدم بیاید می دانم همه وقت شناس هستند و می دانند زمان برایم مهم است. فایل ضمیمه شده را دانلود می کنم و ایمیل را می بندم. از روشن بودن فایروال قدرتمندی که خودم برنامه اش را نوشته ام، مطمئن می شوم و فایل پی دی اف را باز می کنم. عکس بزرگ اولین صفحه توجه م را جلب می کند. مردی حداکثر سی و یک ساله است؛ با چشمان سبز؛ دقیقا همرنگ چشمان خودم. در صفحه ی بعد مشخصاتش نوشته شده است. نامش دانیال رفیعیان است، سی ساله،متولد تهران.
به طرز آزاردهنده ای چهره اش آشنا به نظر می رسد. دوباره به صفحه ی اول برمی گردم و روی عکسش تمرکز می کنم. تک تک اعضای صورتش را می کاوم. این آشنا بودن چهره اش را دوست ندارم اما در آخر، به نتیجه می رسم. دانیال رفیعیان، جنایتکار نیست اما سالم و بی گناه هم نیست. در کاباره های لاس وگاس شهرت فراوان دارد؛ البته نه در برد های فراوان، بلکه در باخت های پیاپی و در مبالغ بالا. احتمالا حوصله ی عده ای را سر برده است. آوازه ی بدنامی اش را در همان لاس وگاس شنیده بودم. همان موقع که به دنبال آن کار لعنتی به آمریکا رفتم شناختمش. دو بار با او دیدار کردم و هر دو بار دیدم که کارش با اطرافیان به زد و خورد کشید. جنایتکار نیست اما بدنامی اش از هر جنایتی بدتر است. بدنامی از نظر من؛ جنایت نهان است و من از جنایت نهان متنفرم. دلیلم را یافته ام.
باید بدانم کجاست و چه می کند. به اطلاعات فایل که او هم اکنون در تهران است اکتفا نمی کنم. موبایلم را برمی دارم و تک تک به شماره ها و اسامی می نگرم تا به اسم دلخواهم می رسم. پنج روزی می شود که با او تماس نگرفته ام. روی اسمش ضربه می زنم و موبایل را به طرف گوشم می برم. می دانم که به محض این که چشمش به نام من بیفتد پاسخ می دهد. صدای بوق های منظم قطع می شود و کسی می گوید:
- مرصاد...
لبخند می زم. فرشاد صدای خاص خودش را دارد.
- منم خوشحالم صدات رو می شنوم.
می خندد:
- کمتر از یه هفته ست که با هم صحبت کردیم... دوباره کیسی داری؟
- آره، خط امنه؟
- مثل همیشه.
- می خوام ببینی دنیال رفیعیان الان کجاست؟
صدای پوزخندش را می شنوم:
- ندیده بهت می گم. تهرانه... دیروز هم یه گند دیگه بالا آورده و متواری شده ولی هنوز از تهران بیرون نرفته.
می گویم:
- آدرس همه ی ویلاها و خونه هاش و خونه های فامیل ها و بستگانش رو برام بفرست.
- موفق باشی... از شر این یارو خلاص بشی یه ملتی رو خوشحال می کنی.
می خندم و تماس را قطع می کنم. به خواب عمیقی نیاز دارم. لباسم را از تنم می کنم و روی جالباسی آویزان می کنم. وارد اتاق می شوم و خودم را روی تخت پرت می کنم. خواب یکی نعمت هاییست که همیشه به آن نیازمندم. چشمانم کم کم روی هم می روند و هوشیاری را از من می ربایند.
بیدار که می شوم نور خورشید از پرده ی توری اتاق که به سلیقه ی مهتاب خریداری شده، روی زمین افتاده. نگاهی به ساعت می کنم، هفت صبح است و روز تعطیل من. البته همه اش فرمالیته است؛ من واقعا روز تعطیلی ندارم. صدای معده ی گرسنه ام را که می شنوم از جا برمی خیزم و به طرف آشپزخانه می روم. دیشب از فرط خستگی شام نخوردم. قطعا صبحانه ی مفصلی خواهم داشت.
روی میز می نشینم و شروع به صرف صبحانه ام می کنم. این شاهانه ترین صبحانه ی عمرم است. وقتی که به طور کامل سیر می شوم ظرف ها را در کمال خونسردی همان جا روی سنگ اپن رها می کنم و از خانه بیرون می زنم. از اطلاعاتی که با چک کردن ایملیم درمیابم، دانیال در چند باشگاه رفت و آمد مستمر دارد. البته احتمال پیدا کردن او بعد از آخرین خرابکاری اش به اندازه ی پیدا کردن سوزنی در انبار کاه است اما سر زدن به آن باشگاه ها خالی از لطف نیست. چند مدتی ست که به دلیل بیماری ام هنرهای رزمی ام را به نمایش نگذاشته ام.
سوار ماشین می شوم و به طرف اولین باشگاهی که اسمش در لیست تبلتم به چشم می خورد می روم. سریع در کوچه ای نزدیک باشگاه مورد نظرم پارک می کنم و چند متری را تا باشگاه پیاده می روم. در اصلی را باز می کنم و وارد مجموعه می شوم. نگاه به مردی می کنم که داخل پشت در ایستاده است و او هم متقابلا سر تا پایم را زیر نظر می گیرد. از دامون ممنون می شوم که مجبورم کرد از پانزده سالگی کنگ فو کار کنم. هیکلم قانعش می کند که در افتادن با من عاقبت خوبی برایش ندارد. به طرف محل ثبت نام می روم. مردی که پشت میزی نشسته و به مانیتور مقابلش چشم دوخته است. نگاهش که به من می افتد می گوید:
- بفرمایید...!
- دانیال رفیعیان اینجا بوده؟
نگاهش که عوض می شود، تایید ناخودآگاه حرف من است.
- شما کی هستید؟
- من فقط می خوام بدونم دانیال توی یه هفته ی گذشته اینجا بوده یا نه؟
سرش را تکان می دهد:
- برو اونجا...
به پشت سرم اشاره می کند. لبم را می گزم و به طرف آن در می روم. دست روی دستگیره می گذارم و آن را به پایین می کشم،
با باز شدن در با چهره ی مردی رو به رو می شوم و می گویم:
- فکر نمی کنم تو دانیال باشی.
- نه نیستم.
نیشخندی می زنم. صدایش را شناخته ام:
- تو همونی هستی که بهم زنگ زدی.
لبخند می زند:
- آره خودمم...
مرد جوان است و مشخصا مغرور، درست مثل خودم. درکش می کنم و می گویم:
- خب...؟ پس دانیال اینجا بوده یا نه؟
- آره بوده.... دیروز ششصد میلیون تومن باخته و در رفته. دو نفر از بچه ها رو هم کشته.
ابرویی بالا می اندازم:
- دانیال رو می شناسم، آدم کش نبود...
سرش را تکان می دهد:
- من فکر می کنم آدمی که بدهکاره؛ هر کاری می کنه. می خوام دیگه برام دردسر درست نکنه.
- حله! تو صاحب کاری...! فقط وقتمو هدر دادی؛ اگه بهم می گفتی آخرین بار کجا بوده من یه قدم جلوتر بودم.
همانطور که دارم از او دور می شوم ادامه می دهم:
- اون پسره که پشت پیشخون نشسته داره GTA بازی می کنه، ولی تو نفهمیدی! من فهمیدم.
****
پیراهن چهارخانه ی مشکی سفیدم را از تن در میاورم، پیراهن مشکی مردانه ام را می پوشم و همان طور که داشتم دکمه هایش را می بندم می گویم:
- از سید سعید چه خبر؟
- هیچی.... زندگی عادیشو داره.
- تو به زندگی سید می گی زندگی عادی؟
- خب در مقایسه با زندگی تو زیادی عادیه...
سحر
0بسیار بسیار بسیار بسیار چرت و مزخرف بود
۲ هفته پیشسارا
4یه جاهاییش واقعا گیج کننده بود. فکر کنم فقط تو ذهن نویسنده اتفاق می افتاد نه توی داستان.
۴ هفته پیشنورا
3در کل رمان جالبی و پیچیده ای بود وذهن خلاقی دارید امیدوارم موفق باشید
۴ هفته پیشمَ ر ی
3رمان متفاوتی بود واقعا ارزش خوندنش رو داشت واقعا نویسندش اطلاعات خیلی خوبی داشت
۴ هفته پیشرمان خون
3خیلی متفاوت بود همه چی با جزئیات و دقیق عالی
۴ هفته پیش.....
1خسته نباشید🌿🌸
۱ ماه پیشنبات
1میخواستم از نویسنده اجازه بگیرم اگر امکانشپ هست من یه کانال دارم معرفی رمان پی دی اف رمان شما رو اون تو بزارم
۴ ماه پیشسمیه
2کامل نخوندم .ولی همونم که خوندم حوصله سر بر بود .شور هیجان نداشت .
۵ ماه پیشزیبا
0خوب ادامش رو بخونی حتما قشنگ میشه هیچ رمانی اوایلش قشنگ نیستو بعد از چنو پارت هیجانی میشه
۴ ماه پیشمطهره
5رمانش به شدت فوق العاده بود قلم نویسنده رو دوست داشتم از اینکه اطلاعات زیادی داشت هم خوشم اومد وقتی مرصاد توی کما بود داشت زندگی پس از مرگ و تجربه میکرد بخش مورد علاقم بود دوست داشتم بعد از مرگ اسامه کمی داستانت ادامه دار می شد ،آخرش نفهمیدیم که مرصاد با قوامی چیکار کرد ولی پیشنهاد میکنم حتما بخونید
۴ ماه پیشزینت
0خیلی خوب بود دست نمی سنده درد نکنه تکراری نبود
۵ ماه پیشزهرا نظری
0لطفا این برنامه رو درستش کنید رمان رو کامل دانلود نمی کنه
۶ ماه پیشElham1356
1رمان زیبا و متفاوتی بود.خدا قوت
۸ ماه پیششادی
1جالب بود پیشنهاد می کنم
۱۲ ماه پیشاوم
2عالی بود. ولی ای کاش پایانش این چنین خلاصه نمی شد
۱ سال پیش
Hanie
2نصفه خوندم حوصلمو سر برد موضوع جالب بود ولی انقدر قلم نویسنده خشک بود و درهو برهم توضیح داده بود که ادم کلافه میشد تو این سبک رمان ها فقط منجی شیطان