پارت شصت و ششم :

بعد کنار چاه زانو زدم و با اشاره به زمین کنارم گفتم:
_ بیا.
بی‌درنگ کنارم زانو زد. یک سنگ از کف دستم برداشتم و گفتم:
_ گوش کن.
سپس از بالای آن نیم‌دایره رهایش کردم. در عرض چند ثانیه صدای برخوردش به آب در فضای مدور چاه منعکس شد؛ همان انعکاس موهوم و اغواگر. تاریکی‌ای مکنده به‌سان طلسمی سیاه و سرگیجه‌آور آن زیر لانه کرده بود. مسخ تماشایش بندبند وجودم لرزید. موجودی شرور در آن تا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahtab

    0

    حتما تصادف هم کار خودش بوده

    ۷ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۷ ماه پیش
  • آرزو

    0

    شاید خودشا حلقه آویز کرده باشه، شایدم بگه تصادف ماشین و مرگ مامان باباشم تقصیر اون باشه

    ۷ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۷ ماه پیش
  • م

    1

    با این بلاها بعید نبود اینطور روانش آسیب ببینه،داشت خودشو به کشتن می داد برای امتحان اون😔🙏🏻🌹

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😔😔

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    1

    چه امتحانی از هومن گرفت

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😊😊😉

    ۸ ماه پیش
کپی شد!