دوست داشتی؟
رمان عاشقانه نسیان اثر سمانه حسینی

رمان نسیان

  • زبان فارسی
  • 85.2K 👁
  • 740 ❤️
  • 3.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

نِسیان روایت عاشقانه‌ای است از زندگی سایه نیکزاد؛ زنی موفق، مقتدر و سوپروایزر بزرگ‌ترین و مجلل‌ترین هتل تهران. زنی که در کنار تمام موفقیت‌هایش، امانت‌دار دخترکی کوچک به نام ثمر است؛ دختری که از دل یک درد متولد شده و سال‌هاست در آغوش سایه پناه گرفته است. از بیرون، همه‌چیز آرام و بی‌نقص به نظر می‌رسد. سایه زندگی‌اش را وقف کار کرده و متین نامدار، مالک هتل، سال‌هاست بی‌صدا و صبورانه چشم‌انتظار یک «بله» از او مانده است. اما سایه مدت‌ها پیش مهم‌ترین بخش وجودش را به خاک سپرده؛ قلبی که دیگر قرار نبود برای هیچ‌کس بتپد. تا اینکه در یکی از روزهای اردیبهشت، تنها شنیدن یک اسم، همه‌چیز را به هم می‌ریزد... نام مردی که قرار است به‌عنوان طراح اصلی پروژه‌ای بزرگ وارد هتل شود؛ مردی که پانزده سال پیش، تمام دنیای سایه را ویران کرده بود. بازگشت او فقط یک دیدار دوباره نیست؛ آغاز طوفانی است که گذشته را از دل خاک بیرون می‌کشد، زخم‌های کهنه را تازه می‌کند و قلبی را که سایه سال‌ها پیش دفن کرده بود، دوباره به تپش وامی‌دارد. حالا سایه باید میان عشقی که سال‌ها صبورانه انتظارش را کشیده، گذشته‌ای که هرگز فراموش نشده و حقیقتی که زندگی همه را دگرگون می‌کند، تصمیمی بگیرد که سرنوشتشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدای قصه ها
مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
تنهایی و رسوایی، بی مهری و آزار
ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی...
"فاضل نظری"
--------
تصویری که در ذهنم بود، رهایم نمیکرد.
در خواب زجه میزدم و بر سرش فریاد میکشیدم
(مگر نرفتی!؟ مگر تنهایم نگذاشتی؟ جز کابوس، چه نصیبم شد؟ پس چرا رویایت در خواب هایم پرسه میزند!؟ )
فقط نگاهم میکرد. با همان چشم های نافذ.
صدایی درونم نهیب میزد بترس... بترس از قلبی که دیگر همراهت نیست.
بترس از خواب هایی که تو را به سمت درد و رویای پانزده ساله ات میکشاند...
جیغ کشان نالیدم ( دست از سرم بردار...)
لبخند زد و زمزمه کرد
( هنوز دوستم داری... میدانم...)
--------
فصل اول
صدای گریه هایش دوباره خراشید روح آزرده ام را. در سرم پر بود از حقیقت تلخی که جولان میداد میان افکارم. دلم میخواست پشت پلک هایم جا بگذارم خوابی که قلبم را میگرفت و باز پس میفرستاد.
چشم های نیمه بازم را دوختم به ساعت روی دیوار که به درستی حتی عقربه هایش را نمیدیدم! از جا برخواستم، تلوتلو خوران میان تاریکی کور کننده اتاق خودم را به چراغ رساندم و به جان خریدم تمام سر درد ها را.
دلم میخواست به جای او من اینگونه اشک بریزم، اشک هایی که تمام کنند این وحشتِ درد آور را.
با چانه ایی که باز به لرزه افتاد کشان کشان خودم را به اتاقش رساندم. از چه بابت گریه میکرد! او که پناه داشت! او که شبیه من درد نکشیده بود! او که حتی نمیدانست غم چیست! پس این اشک ها را برای چه میریخت!
روی تخت کوچکش نشسته بود و با پشت دست چشم های خیسش را پاک میکرد. بغضم را
قورت دادم، نزدیکش شدم و در آغوشش کشیدم
_ چی شده دختر کوچولوی من! بازم که داری گریه میکنی! مگه قرار نبود همه اشکات مال من باشه! سه سال پیش مگه با همدیگه قرار نذاشتیم! مگه اون لحظه ایی که اومدی تو بغلم بهم قول ندادی همه غمات و بدی به من!
پستانک در دهانش بالا و پایین میشد و بی آنکه بداند چه میگویم فقط نگاهم میکرد. اما بس بود همین نگاه خیس برای اینکه حالم را ابری تر کند. گلویم به درد نشست از سنگینی بغضی که رهایم نمیکرد.
سرش را به سینه ام فشردم و کنار گوشش نالیدم _ من و تو جر همدیگه پناهی نداریم ثمر. بخواب
عزیزکم، بخواب و بذار منم بخوابم و غرق بشم تو رویایی که عذابم میده اما بازم شیرینه.
صدای نفس کشیدنش نشان میداد هنوز بغض آلود است. لب گزیدم، آرام خواباندمش روی تخت و
ایستادم کنار پنجره. انگار قرار نبود شب هایم به صبح برسند... و کسی مدام در گوشم زمزمه میکرد مگر
سرزمین تاریک تو میداند طلوع خورشید چیست!
ایستادم مقابل آینه و دستی بر لباس هایم کشیدم، همه چیز مرتب بود مثل هر بار، مثل همیشه اما این صورتم بود که باز با سیلی سرخ نگهش داشتم. صدای ویبره ی موبایلم دستم را به سمت خودش کشاند.
_ نیلوفر!
_ الو سایه جان صبحت بخیر، خواب نبودی که!
_ خواب! میدونی که خواب به من حرومه! کجایی تو!
_ یکم دیگه میرسم عزیزم. نگران ثمر نباش امروز تمام وقت پیشش می مونم، تو برو هتل.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 741 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نسیان

  • شادان

    در پارت 690

    از مدل حرف زدن متین بیزارم..خیلی یه جوریه اصلا دلنشین نیس عاشقانه هاش

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چون از بالا نگاه میکنه

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 680

    عجب سوپرایز شیرینی شداا..

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 670

    متین که معلوم بود اخرش به اینجا میرسه نه اون اولش که خودشو کشت با این مقداد گفتن هاش و بهترین بودنش نه که حالا میخواد کاری به هرکی بده غیر اونا

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا👌🏻

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 660

    بالاخره این دیداری که از کی قولشو داده بود رو اومد و رسید به دیدار

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 640

    واقعا تحول بزرگی از سایه خانم دیدیم بالاخره یه کلام به متبن دروغ گفت

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 630

    اووف این زندگی این دوتا دارن خدایی.. خودشونم اوکی میشن خانواده هاشون شروع میشه..

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 610

    کاش واقعا میشد این دوتا اینقد خوب پیش هم بمونن ..

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 590

    اوه اوه این از اون پارتها بود .. ببین من از متین بدم میاد ولی خب دلم براش میسوزه ..بیچاره سه سالهه منتظره این سایه ام ببخشید اینجوری میگم ولی خیلی به نظرم ظلم کرد با موندش کنار متین وقتی دلش اونجا نبود

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه جورایی حق داری ولی خب متینم متاسفانه عشقش یه طرفه ست و سایه بارها خواست این و بهش بفهمونه اما متین شخصیتش اینجوریه که هر چی‌میخواد و باید به دست بیاره

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 580

    چه خوب که بالاخره حامد اومد ..ان شالله که معجزه ای بشه نره ترکیه ..اخه چی داره اونجا

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 540

    آخ چقد سخته واقعا شرایطشون .. ولی موافقم کاش سایه دیگه دروغ نگه .. چیه اخه اون متین..

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 500

    کامنتا رو میخونم میگم خداروکشر این دمان تکمیل شده میخونم 😁😁

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 500

    اووف امروز همش اشتباه تایپ میکنم ..دیگه داره اعصابم خرد میشه 🤦 ♀️🤦 ♀️

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدا سرت عزیزم

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 510

    واقعا بخواد زندگی نابود بشه به چه دلایلی میشه ..😭😭 دلم برای حامد خیلی سوخت..

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حامد شدیدا بازی این زندگی و خورده😔

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 510

    اون رفیق باباش عجب ادمی بود ..کاش اینجوری نمیگفت

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 490

    ای بابا سایه بشین سرجات تا حرفشو بزنه دیگه ..

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 470

    ای بابا حامد این چه کاری بودبه متین گفتی بیاد..همینه که این همه سال بینتون جدایی افتاده 🫥🫥

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همه اش به خاطر خود سایه ست🥲

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️