خلاصه رمان :
نِسیان روایت عاشقانهای است از زندگی سایه نیکزاد؛ زنی موفق، مقتدر و سوپروایزر بزرگترین و مجللترین هتل تهران. زنی که در کنار تمام موفقیتهایش، امانتدار دخترکی کوچک به نام ثمر است؛ دختری که از دل یک درد متولد شده و سالهاست در آغوش سایه پناه گرفته است. از بیرون، همهچیز آرام و بینقص به نظر میرسد. سایه زندگیاش را وقف کار کرده و متین نامدار، مالک هتل، سالهاست بیصدا و صبورانه چشمانتظار یک «بله» از او مانده است. اما سایه مدتها پیش مهمترین بخش وجودش را به خاک سپرده؛ قلبی که دیگر قرار نبود برای هیچکس بتپد. تا اینکه در یکی از روزهای اردیبهشت، تنها شنیدن یک اسم، همهچیز را به هم میریزد... نام مردی که قرار است بهعنوان طراح اصلی پروژهای بزرگ وارد هتل شود؛ مردی که پانزده سال پیش، تمام دنیای سایه را ویران کرده بود. بازگشت او فقط یک دیدار دوباره نیست؛ آغاز طوفانی است که گذشته را از دل خاک بیرون میکشد، زخمهای کهنه را تازه میکند و قلبی را که سایه سالها پیش دفن کرده بود، دوباره به تپش وامیدارد. حالا سایه باید میان عشقی که سالها صبورانه انتظارش را کشیده، گذشتهای که هرگز فراموش نشده و حقیقتی که زندگی همه را دگرگون میکند، تصمیمی بگیرد که سرنوشتشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نسیان - پارت 146
با صدای گریه و جیغی که در صدای باران و رعد و برق در هم پیچیده شده بود به سرعت چشم باز کردم و تلو تلو خوران از اتاق خارج شدم. میان خواب آلودگی ام به سرعت آباژور وسط راهرو را روشن کردم تا کمی نور به اطرافش ببخشد. با ترس شدیدی وارد اتاق شدم و بی هیچ کار دیگری فقط محکم در آغوش کشیدمش. درست شبیه گ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 145
سرحال تر از هر زمانی پلک هایم را آرام باز کردم و خورشید طلایی رنگی که از پنجره خیره به صورتم شده بود چشمانم را زد. خمیازه کشان نگاهی به حامد انداختم، آنقدر عمیق خواب بود که بعید میدانم اگر توپ کنار گوشش میترکید بیدار میشد! آرام از جا بلند شدم و بالشتم راصاف کردم. هیجان داشتم برای امروز، آنقدر ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 144
هوای آبان ماه گرفته تر و سرد تر از روزهای دیگرش بود، شیشه ماشین را بالا کشیدم و دستانم را در سینه ام قفل کردم. حس مزخرفم لحظه به لحظه بیشتر میشد و من توان کنترل کردنش را نداشتم. چیزی به رسیدنمان نمانده بود که ویدا دوباره تماس گرفت و گفت در جایی با همسرش منتظرمان ایستاده اند، لحظه ایی بعد حامد ما...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 143
ویدا نفس بلند کشان انگار کلام در دهانش را مزه مزه کرد _ راستش خودمم وقتی این خبر و شنیدم انگشت به دهن موندم! مادر متین، شهره فوت کرده. اونم تو بدترین حالت ممکن. درست شبیه یخی که گرما ببینید و آب شود، وا رفتم! اما جز سکوت هیچ حرفی نداشتم تا فقط حرف های ویدا را بشنوم. اه بلندی کشید و دوباره ادامه...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش

سمانه حسینی | نویسنده رمان
چون از بالا نگاه میکنه
۲ هفته پیششادان
در پارت 680عجب سوپرایز شیرینی شداا..
۲ هفته پیششادان
در پارت 670متین که معلوم بود اخرش به اینجا میرسه نه اون اولش که خودشو کشت با این مقداد گفتن هاش و بهترین بودنش نه که حالا میخواد کاری به هرکی بده غیر اونا
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا👌🏻
۲ هفته پیششادان
در پارت 660بالاخره این دیداری که از کی قولشو داده بود رو اومد و رسید به دیدار
۲ هفته پیششادان
در پارت 640واقعا تحول بزرگی از سایه خانم دیدیم بالاخره یه کلام به متبن دروغ گفت
۲ هفته پیششادان
در پارت 630اووف این زندگی این دوتا دارن خدایی.. خودشونم اوکی میشن خانواده هاشون شروع میشه..
۲ هفته پیششادان
در پارت 610کاش واقعا میشد این دوتا اینقد خوب پیش هم بمونن ..
۲ هفته پیششادان
در پارت 590اوه اوه این از اون پارتها بود .. ببین من از متین بدم میاد ولی خب دلم براش میسوزه ..بیچاره سه سالهه منتظره این سایه ام ببخشید اینجوری میگم ولی خیلی به نظرم ظلم کرد با موندش کنار متین وقتی دلش اونجا نبود
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه جورایی حق داری ولی خب متینم متاسفانه عشقش یه طرفه ست و سایه بارها خواست این و بهش بفهمونه اما متین شخصیتش اینجوریه که هر چیمیخواد و باید به دست بیاره
۲ هفته پیششادان
در پارت 580چه خوب که بالاخره حامد اومد ..ان شالله که معجزه ای بشه نره ترکیه ..اخه چی داره اونجا
۲ هفته پیششادان
در پارت 540آخ چقد سخته واقعا شرایطشون .. ولی موافقم کاش سایه دیگه دروغ نگه .. چیه اخه اون متین..
۳ هفته پیششادان
در پارت 500کامنتا رو میخونم میگم خداروکشر این دمان تکمیل شده میخونم 😁😁
۳ هفته پیششادان
در پارت 500اووف امروز همش اشتباه تایپ میکنم ..دیگه داره اعصابم خرد میشه 🤦 ♀️🤦 ♀️
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدا سرت عزیزم
۳ هفته پیششادان
در پارت 510واقعا بخواد زندگی نابود بشه به چه دلایلی میشه ..😭😭 دلم برای حامد خیلی سوخت..
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حامد شدیدا بازی این زندگی و خورده😔
۳ هفته پیششادان
در پارت 510اون رفیق باباش عجب ادمی بود ..کاش اینجوری نمیگفت
۳ هفته پیششادان
در پارت 490ای بابا سایه بشین سرجات تا حرفشو بزنه دیگه ..
۳ هفته پیششادان
در پارت 470ای بابا حامد این چه کاری بودبه متین گفتی بیاد..همینه که این همه سال بینتون جدایی افتاده 🫥🫥
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همه اش به خاطر خود سایه ست🥲
۳ هفته پیش

شادان
در پارت 690از مدل حرف زدن متین بیزارم..خیلی یه جوریه اصلا دلنشین نیس عاشقانه هاش