دوست داشتی؟
رمان عاشقانه نسیان اثر سمانه حسینی

رمان نسیان

  • زبان فارسی
  • 82.8K 👁
  • 724 ❤️
  • 3.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان نسیان

نِسیان روایت عاشقانه‌ای است از زندگی سایه نیکزاد؛ زنی موفق، مقتدر و سوپروایزر بزرگ‌ترین و مجلل‌ترین هتل تهران. زنی که در کنار تمام موفقیت‌هایش، امانت‌دار دخترکی کوچک به نام ثمر است؛ دختری که از دل یک درد متولد شده و سال‌هاست در آغوش سایه پناه گرفته است. از بیرون، همه‌چیز آرام و بی‌نقص به نظر می‌رسد. سایه زندگی‌اش را وقف کار کرده و متین نامدار، مالک هتل، سال‌هاست بی‌صدا و صبورانه چشم‌انتظار یک «بله» از او مانده است. اما سایه مدت‌ها پیش مهم‌ترین بخش وجودش را به خاک سپرده؛ قلبی که دیگر قرار نبود برای هیچ‌کس بتپد. تا اینکه در یکی از روزهای اردیبهشت، تنها شنیدن یک اسم، همه‌چیز را به هم می‌ریزد... نام مردی که قرار است به‌عنوان طراح اصلی پروژه‌ای بزرگ وارد هتل شود؛ مردی که پانزده سال پیش، تمام دنیای سایه را ویران کرده بود. بازگشت او فقط یک دیدار دوباره نیست؛ آغاز طوفانی است که گذشته را از دل خاک بیرون می‌کشد، زخم‌های کهنه را تازه می‌کند و قلبی را که سایه سال‌ها پیش دفن کرده بود، دوباره به تپش وامی‌دارد. حالا سایه باید میان عشقی که سال‌ها صبورانه انتظارش را کشیده، گذشته‌ای که هرگز فراموش نشده و حقیقتی که زندگی همه را دگرگون می‌کند، تصمیمی بگیرد که سرنوشتشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدای قصه ها
مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
تنهایی و رسوایی، بی مهری و آزار
ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی...
"فاضل نظری"
--------
تصویری که در ذهنم بود، رهایم نمیکرد.
در خواب زجه میزدم و بر سرش فریاد میکشیدم
(مگر نرفتی!؟ مگر تنهایم نگذاشتی؟ جز کابوس، چه نصیبم شد؟ پس چرا رویایت در خواب هایم پرسه میزند!؟ )
فقط نگاهم میکرد. با همان چشم های نافذ.
صدایی درونم نهیب میزد بترس... بترس از قلبی که دیگر همراهت نیست.
بترس از خواب هایی که تو را به سمت درد و رویای پانزده ساله ات میکشاند...
جیغ کشان نالیدم ( دست از سرم بردار...)
لبخند زد و زمزمه کرد
( هنوز دوستم داری... میدانم...)
--------
فصل اول
صدای گریه هایش دوباره خراشید روح آزرده ام را. در سرم پر بود از حقیقت تلخی که جولان میداد میان افکارم. دلم میخواست پشت پلک هایم جا بگذارم خوابی که قلبم را میگرفت و باز پس میفرستاد.
چشم های نیمه بازم را دوختم به ساعت روی دیوار که به درستی حتی عقربه هایش را نمیدیدم! از جا برخواستم، تلوتلو خوران میان تاریکی کور کننده اتاق خودم را به چراغ رساندم و به جان خریدم تمام سر درد ها را.
دلم میخواست به جای او من اینگونه اشک بریزم، اشک هایی که تمام کنند این وحشتِ درد آور را.
با چانه ایی که باز به لرزه افتاد کشان کشان خودم را به اتاقش رساندم. از چه بابت گریه میکرد! او که پناه داشت! او که شبیه من درد نکشیده بود! او که حتی نمیدانست غم چیست! پس این اشک ها را برای چه میریخت!
روی تخت کوچکش نشسته بود و با پشت دست چشم های خیسش را پاک میکرد. بغضم را
قورت دادم، نزدیکش شدم و در آغوشش کشیدم
_ چی شده دختر کوچولوی من! بازم که داری گریه میکنی! مگه قرار نبود همه اشکات مال من باشه! سه سال پیش مگه با همدیگه قرار نذاشتیم! مگه اون لحظه ایی که اومدی تو بغلم بهم قول ندادی همه غمات و بدی به من!
پستانک در دهانش بالا و پایین میشد و بی آنکه بداند چه میگویم فقط نگاهم میکرد. اما بس بود همین نگاه خیس برای اینکه حالم را ابری تر کند. گلویم به درد نشست از سنگینی بغضی که رهایم نمیکرد.
سرش را به سینه ام فشردم و کنار گوشش نالیدم _ من و تو جر همدیگه پناهی نداریم ثمر. بخواب
عزیزکم، بخواب و بذار منم بخوابم و غرق بشم تو رویایی که عذابم میده اما بازم شیرینه.
صدای نفس کشیدنش نشان میداد هنوز بغض آلود است. لب گزیدم، آرام خواباندمش روی تخت و
ایستادم کنار پنجره. انگار قرار نبود شب هایم به صبح برسند... و کسی مدام در گوشم زمزمه میکرد مگر
سرزمین تاریک تو میداند طلوع خورشید چیست!
ایستادم مقابل آینه و دستی بر لباس هایم کشیدم، همه چیز مرتب بود مثل هر بار، مثل همیشه اما این صورتم بود که باز با سیلی سرخ نگهش داشتم. صدای ویبره ی موبایلم دستم را به سمت خودش کشاند.
_ نیلوفر!
_ الو سایه جان صبحت بخیر، خواب نبودی که!
_ خواب! میدونی که خواب به من حرومه! کجایی تو!
_ یکم دیگه میرسم عزیزم. نگران ثمر نباش امروز تمام وقت پیشش می مونم، تو برو هتل.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نسیان

  • آناهیتا

    در پارت 1461

    امروز نسیان و تموم کردم. خوندن این رمان اونقدر جذاب و پر کشش بود که میدونم بارهاو بارها میام سراغش. وقتی میخوندمش حس نمیکردم یه کتابه، من با سایه و ثمر و حامد واقعا زندگی کردم🥲💗 عاشق شدم کنارشون🥲 کاش این رمان چاپ بشه چون واقعا حیفه. ممنونم سمانه جان که این عاشقانه رو خلق کردی🤌🏻🥲

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🫠🫶🏻 عزیزم خداروشکر که به دلت نشسته

    ۱ ماه پیش
  • خدیجه سادات هستم

    در پارت 11

    تااینجا خوبه باید بقیه داستان رو بخونم تتابفهمم

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای نگاهت خدیجه عزیزم🥰♥️

    ۳ ماه پیش
  • خدیجه سادات هستم

    در پارت 11

    تااینجا خوبه باید بقیه داستان رو بخونم تتابفهمم

    ۳ ماه پیش
  • اسما

    در پارت 121

    عالییییییی

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم اسما جانم🫶🏻🥹🫀

    ۳ ماه پیش
  • ماهی

    در پارت 121

    خیلی داستان جالبی میتونه باشه تا اینجا خوب تونسته من رو جذب خودش کنه

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خوشحالم که کنامی ماهی جانم🥹🫧✨

    ۳ ماه پیش
  • شادی عبادی

    در پارت 31

    سمانه خانم زیبا نظرم نصفه موند تو پارت قبلی.عالی بود تا اینجا پر از احساس که آدم رو توی خودش میکشه.قلمت مانا عزیز دل و پایدار و سلامت باشی همیشه.همینطور قوی ادامه بده❤️🫂🌹

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای روی ماهت عزیزم😘

    ۳ ماه پیش
  • شادی عبادی

    در پارت 21

    شبت بخیر خانم سمانه زیبا.هنوز دو پارت بیشتر نخواندم ولی لذت بردم ازش.آهنگ عمیق و زیباش همراه با قلم پر حست من رو برد به قصه و حتی ایده یه رمان عاشقانه روانشناختی درام داد بهم.الهی که قلمت مانا باشه و

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سلام شادی جانم مرسی از پیام پر از عشقت عزیزدلم🫶🏻🥹🫀 ممنون که کنارمی مهربونمممم

    ۳ ماه پیش
  • آیلا

    در پارت 1461

    واقعا فوق العاده بود کاش همه یه روزخوشبخت بشن این دنیا خیلی آدمایی مثل سایه داره کاش همشون بخندن خیلی قشنگ بود ❤❤

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی از کامنت خوشگلت آیلای قشنگم🫶🏻🥹🫀

    ۳ ماه پیش
  • شوکا

    در پارت 221

    سیر داستان روندی آرام و حقیقت محور داره و ارتباط مخاطب با شخصیت های داستان را امکان پذیر میکنه ، ممنون از قلم روان و نگارش شیواتون

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنون از شما عزیزدلم بابت نظر دلگرم کننده و قشنگتون🥰♥️

    ۴ ماه پیش
  • شوکا

    در پارت 221

    همیشه بدرخشی بانو

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدل🥰

    ۴ ماه پیش
  • zizi

    در پارت 21

    داستان با یه غم شروع شده که خیلی قشنگش کرده :)))))💔

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای روی ماهت♥️🥰

    ۴ ماه پیش
  • zizi

    در پارت 21

    خدانکنه عزیزدل🥰❤️ 🩹 قلمتون خیلی زیبا و قشنگه موفق ترین باشین🩶✨️

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی ازت مهربونم. ممنون که کنارمی و نظر خوشگلت و برام میذاری😘♥️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 141

    شوهر سابقش که مرده

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 141

    شوهر سابقش که مرده

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قصه پیچیده تر از این حرفاست🙃

    ۴ ماه پیش
  • غاطمه

    در پارت 111

    تا اینجا قشنگ بود مرسی

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی از نظر قشنگت مهربونم♥️

    ۴ ماه پیش
  • رومی

    در پارت 1461

    یکی از بب نظیرترین رمان هایی بود که خوندم خوشحالم که همچین نویسنده هایی تو کشورم هست که وقتی قلمشون رو میخونم اروم میشم و لذت میبرم🥰😍

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای روی ماه شما عزیزدلم ممنونم♥️🥰

    ۵ ماه پیش
  • کوثر

    در پارت 11

    عالی بود ممنون از نویسنده ❤️

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزدلم♥️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟