دوست داشتی؟
رمان عاشقانه نسیان اثر سمانه حسینی

رمان نسیان

  • زبان فارسی
  • 84.6K 👁
  • 739 ❤️
  • 3.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

نِسیان روایت عاشقانه‌ای است از زندگی سایه نیکزاد؛ زنی موفق، مقتدر و سوپروایزر بزرگ‌ترین و مجلل‌ترین هتل تهران. زنی که در کنار تمام موفقیت‌هایش، امانت‌دار دخترکی کوچک به نام ثمر است؛ دختری که از دل یک درد متولد شده و سال‌هاست در آغوش سایه پناه گرفته است. از بیرون، همه‌چیز آرام و بی‌نقص به نظر می‌رسد. سایه زندگی‌اش را وقف کار کرده و متین نامدار، مالک هتل، سال‌هاست بی‌صدا و صبورانه چشم‌انتظار یک «بله» از او مانده است. اما سایه مدت‌ها پیش مهم‌ترین بخش وجودش را به خاک سپرده؛ قلبی که دیگر قرار نبود برای هیچ‌کس بتپد. تا اینکه در یکی از روزهای اردیبهشت، تنها شنیدن یک اسم، همه‌چیز را به هم می‌ریزد... نام مردی که قرار است به‌عنوان طراح اصلی پروژه‌ای بزرگ وارد هتل شود؛ مردی که پانزده سال پیش، تمام دنیای سایه را ویران کرده بود. بازگشت او فقط یک دیدار دوباره نیست؛ آغاز طوفانی است که گذشته را از دل خاک بیرون می‌کشد، زخم‌های کهنه را تازه می‌کند و قلبی را که سایه سال‌ها پیش دفن کرده بود، دوباره به تپش وامی‌دارد. حالا سایه باید میان عشقی که سال‌ها صبورانه انتظارش را کشیده، گذشته‌ای که هرگز فراموش نشده و حقیقتی که زندگی همه را دگرگون می‌کند، تصمیمی بگیرد که سرنوشتشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدای قصه ها
مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
تنهایی و رسوایی، بی مهری و آزار
ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی...
"فاضل نظری"
--------
تصویری که در ذهنم بود، رهایم نمیکرد.
در خواب زجه میزدم و بر سرش فریاد میکشیدم
(مگر نرفتی!؟ مگر تنهایم نگذاشتی؟ جز کابوس، چه نصیبم شد؟ پس چرا رویایت در خواب هایم پرسه میزند!؟ )
فقط نگاهم میکرد. با همان چشم های نافذ.
صدایی درونم نهیب میزد بترس... بترس از قلبی که دیگر همراهت نیست.
بترس از خواب هایی که تو را به سمت درد و رویای پانزده ساله ات میکشاند...
جیغ کشان نالیدم ( دست از سرم بردار...)
لبخند زد و زمزمه کرد
( هنوز دوستم داری... میدانم...)
--------
فصل اول
صدای گریه هایش دوباره خراشید روح آزرده ام را. در سرم پر بود از حقیقت تلخی که جولان میداد میان افکارم. دلم میخواست پشت پلک هایم جا بگذارم خوابی که قلبم را میگرفت و باز پس میفرستاد.
چشم های نیمه بازم را دوختم به ساعت روی دیوار که به درستی حتی عقربه هایش را نمیدیدم! از جا برخواستم، تلوتلو خوران میان تاریکی کور کننده اتاق خودم را به چراغ رساندم و به جان خریدم تمام سر درد ها را.
دلم میخواست به جای او من اینگونه اشک بریزم، اشک هایی که تمام کنند این وحشتِ درد آور را.
با چانه ایی که باز به لرزه افتاد کشان کشان خودم را به اتاقش رساندم. از چه بابت گریه میکرد! او که پناه داشت! او که شبیه من درد نکشیده بود! او که حتی نمیدانست غم چیست! پس این اشک ها را برای چه میریخت!
روی تخت کوچکش نشسته بود و با پشت دست چشم های خیسش را پاک میکرد. بغضم را
قورت دادم، نزدیکش شدم و در آغوشش کشیدم
_ چی شده دختر کوچولوی من! بازم که داری گریه میکنی! مگه قرار نبود همه اشکات مال من باشه! سه سال پیش مگه با همدیگه قرار نذاشتیم! مگه اون لحظه ایی که اومدی تو بغلم بهم قول ندادی همه غمات و بدی به من!
پستانک در دهانش بالا و پایین میشد و بی آنکه بداند چه میگویم فقط نگاهم میکرد. اما بس بود همین نگاه خیس برای اینکه حالم را ابری تر کند. گلویم به درد نشست از سنگینی بغضی که رهایم نمیکرد.
سرش را به سینه ام فشردم و کنار گوشش نالیدم _ من و تو جر همدیگه پناهی نداریم ثمر. بخواب
عزیزکم، بخواب و بذار منم بخوابم و غرق بشم تو رویایی که عذابم میده اما بازم شیرینه.
صدای نفس کشیدنش نشان میداد هنوز بغض آلود است. لب گزیدم، آرام خواباندمش روی تخت و
ایستادم کنار پنجره. انگار قرار نبود شب هایم به صبح برسند... و کسی مدام در گوشم زمزمه میکرد مگر
سرزمین تاریک تو میداند طلوع خورشید چیست!
ایستادم مقابل آینه و دستی بر لباس هایم کشیدم، همه چیز مرتب بود مثل هر بار، مثل همیشه اما این صورتم بود که باز با سیلی سرخ نگهش داشتم. صدای ویبره ی موبایلم دستم را به سمت خودش کشاند.
_ نیلوفر!
_ الو سایه جان صبحت بخیر، خواب نبودی که!
_ خواب! میدونی که خواب به من حرومه! کجایی تو!
_ یکم دیگه میرسم عزیزم. نگران ثمر نباش امروز تمام وقت پیشش می مونم، تو برو هتل.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 740 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نسیان

  • شادان

    در پارت 430

    وااقعا حامد نا امیدم کرد.. یعنی واقعا چه دلیلی داشته..🤔🤔

    ۵ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دلیلش این نا امیدیت و کلا از بین میبره🥲

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 430

    سایه چقد گناه داره.. چقد این تموم کردن های یک طرفه بدهه .. خدا نیاره واقعا

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 420

    تا اینجا و کم و بیش حدس میزدم. بریم ببینیم قضیه خود حامد چیه

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 410

    والا با دوری که هیجی حل نمیشه ..برید حرفاتونو بزنید ببینیم چه خبره

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 400

    واای اینقد اعصابم خرده همینجوری حرفای این مادر متینم خوندم بیشتر اعصابم خرد شد

    ۵ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نگران نباش حالش گرفته میشه😏

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 381

    منم همش این حس رو دارم که این ثمر بچه خودش نیست

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 371

    بالاخره پارتهای روبه رو شدن این دوتا رسید 🥰

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 361

    کاش بره ثمر رو ببینه حالش بهترشه

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 351

    چقد سایه گفت برید اتاق بازی ..😑😑

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 341

    عجیب دیگه دلم میخواد تند تند بخونم ببینم بالاخرهوقضیه این دوتا چی بوده

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 331

    ای بابا عجب زندگی دارن این دوتاا

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 321

    وواای من عاشق کیک تولدم ..چرا اخهه

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 311

    چقد بدم میاد از این سکوتای سایه..

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 301

    حالا که مطمئن شدی چیکار میخوای بکنی سایه ..😚😉

    ۵ روز پیش
  • شادان

    در پارت 291

    واقعا حیف از اسم پدرو مادر که این نیلوفر داره ..

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️