لیست کلیه پارتهای رمان نسیان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 146
-
رمان نسیان - پارت 1
به نام خدای قصه ها مغرور، ولی دست به دامان رقیبان رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟ تنهایی و رسوایی، بی مهری و آزار ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی... "فاضل نظری" -------- تصویری که در ذهنم بود، رهایم نمیکرد. در خواب زجه میزدم و بر سرش فریاد میکشیدم (مگر نرفتی!؟ مگ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 2
نفسی به بلندای یک آه کشیدم و رها کردم خانه ایی که سر پناه تمام درد هایم بود. در نبودِ ماشین چاره ایی نداشتم جز اینکه با تاکسی اینترنتی مسیر را پیش بگیرم هر چند که نای رانندگی هم نداشتم. سر به پنجره تکیه دادم و تا ماشین در مقصد توقف کند در خودم فرو ریختم و باز فکر ها محاصره ام کردند. _ خانم مح...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 3
درست شبیه ابری مه آلود که قطره های باران درونش گم شوند، کلماتش از میان گوش هایم میگذشتند و قلبم باز درمانده و مستاصل در پی فرار بود! هر کلمه اش، هر نگاهش، سیلی بود بر صورتم تا یادآوری کند که چقدر همه چیز در عین خوشایند بودن برایم ناخوشایند است! دستم را به سمت پوشه بردم و نگاهم را گرفتم از چشم ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 4
سوئیچ را به سمتم گرفت و با دستمال روغنی اش پاک کرد دستش سیاهش را _ خانم نیکزاد خیالت از همه چی راحت باشه عین روز اولش شد دیگه مشکلی واسه قطعاتش پیش نمیاد. مبلغ مورد نظر را به سمتش گرفتم و دست احترام بر سینه گذاشتم _ آقا مجتبی واقعا ممنونم ازتون. جز شما به جاهای دیگه اعتماد ندارم که ماشینم و...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 5
اتاق متین را ترک کردم و از بی هوایی پناه بردم به سمت فضای باز و سرسبز هتل. درختی بلند قامتی که گوشه ایی ایستاده بود مثل همیشه انتظارم را میکشید تا زیر خنکای سایه اش کمی جان به روحم ببخشد. نفسی بلند کشیدم و دلم پر کشید به سمت مردی که کم داشتمش. موبایل به دست بی آنکه فکر کنم زمان مناسبی هست یا نه د...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 6
انگار از یادآوری اش تلخ تر میشد. دوباره نفس گرفت تا شاید بهتر بتواند حرف بزند! _ نگرانم سایه. باز میترسم پاشه بیاد دوباره زندگی بابام و هم خراب کنه. من که دیگه به تنهایی تو این زندگی عادت کردم اما بابام خب زندگی خودش و داره دوست ندارم باز بیاد و سهیلا و بابام و بندازه به جون هم و... هیچ نمیگفت...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 7
دلم میخواست به سمتش پر بکشم اما از حساسیت های کاری متین هم کاملا با خبر بودم، خودم هم غرورم اجازه نمیداد ازش مرخصی بگیرم. با حس شرمندگی گفتم _ الهی دورت بگردم من آخه فردا باید برم هتل عمه. اما قول میدم خودم و برسونم یه کاریش میکنم. _ باشه فدات شم من شب همین جا می مونم حوصله ندارم برگردم خونه خ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 8
_ عمه نرگس سایه ام. _ الهی قربونت برم بیا خوش اومدی. ثمر همچنان خواب بود و خبر نداشت صبح فردا که بیدار شود در خانه ی بابا حسینش هست و میتواند از صبح تا غروب در حیاط خانه با بچه های همسایه شیطانی کند. آرام وارد شدم و عمه همچنان که به سینه اش میکوبید و قربان صدقه دخترکم میرفت، آمد و ثمر را از آ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 9
نیم ساعتی مشغول بررسی کارها بودم. درست مثل اکثر زمان ها همه چیز را به مینو سپردم و با دل بهانه گیرم گوش سپردم به نوای خوش موسیقی سنتی که از بلندگوهای هتل شنیده میشد. صدای زنگ موبایل اما بیرونم کشید از خیالاتم. دیدن اسمش اما کافی بود تا دوباره به سایه ی خنده رو تبدیل شوم _ چشمام درست میبینن! ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 10
محکم بغلش کردم، آنقدر محکم که دلم نمیخواست کسی جز خودم در آغوشش جای بگیرد. بابا را بوسیدم و مامان را یک دل سیر نفس کشیدم. اشک هایی که دیگر دست خودم نبودند هم حسابی راه باز کردند. از فرودگاه که خارج شدیم، تا خود خانه ماشین پر بود از صدای خنده ها. ابتدای کوچه که رسیدیم بوی اسپند همه جا را برداشته ب...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 11
نگاهی به مینو انداختم و برگه های روی میز را چک کردم _ گفتی نامدار نمیاد! _ نه عزیزم نامدار نمیرسه بیاد. منم قرار با رجب زاده رو برای یک ساعت دیگه تنظیم کردم. بعد از اونم با یه آقایی قرار داری به اسم بابایی که از ترکیه میاد. مثل اینکه میاد تا در مورد شعبه دوم هتل صحبت کنید. خب با من دیگه کاری ن...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 12
تمام طول مسیر را یک لحظه بدون فکر سپری نکردم، و صدایی مدام زمزمه میکرد که تو هنوز دلتنگی... دلتنگی کسی که هنوز هست اما نه برای تو! فریاد کشیدم بر سر قلبی که باید آرام میگرفت اما انگار دیگر به حرفم گوش نمیکرد... به کوچه اصلی که رسیدم از بطری آب، صورتم را خیس کردم تا چشم هایم لو ندهد اشک های ل...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 13
=============== صدای قار و قور شکمم گوش هایم را پر کرده بود. با صدای ضربه ایی که به در خورد نگاهم را بالا نیاوردم و گفتم _ بفرمایید داخل! و صدایش جدی تر از همیشه در اتاق پیچید _ زمان از تایم ناهار داره میگذره تو هنوز مشغول کاری! بلند شو بریم با هم...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 14
==================== سلانه سلانه دست و صورتم را شستم و به سمت اتاق راه افتادم تا هم لباس هایم را عوض کنم هم لباس هایی که آورده ام را جا به جا کنم. در سکوت و تاریکی اتاق، لباس ها را جا به جا میکردم که احساس کردم کسی در چهارچوب در ایستاده! سرم را که برگرداندم چهره آرام عمه را دیدم، حس کردم میخ...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 15
انگار همان لبخند بس بود برای اینکه به خودم بیایم، انگار حرف های عمه، آغوش ثمر و حالا این لبخند دست به دست هم داده بودند تا حالم را دگرگون کنند. لباس ها را تند تند جمع کردم، اتاق را مرتب کردم و دستی هم به سر و صورت خودم کشیدم تا از این حال عجیب و غریبم رها شوم. از اتاق که خارج شدم سبک تر بودم، با ...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 16
ثانیه ایی بعد صدایش آمد _ بفرمایید. در را باز کردم، پشتش به در بود و مشغول آب دادن به گلدان های بزرگش بود که به قول خودش بچه هایش به حساب می آمدند. پنجره بزرگ اتاقش را کامل باز گذاشته بود و اتاقش غرق نور شده بود. با آرامش صدایم را صاف کردم _ سلام روز بخیر. _ تویی سایه جان! سلام عزیزم روز ت...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 17
نفسم به شماره افتاده بود، کمی سرم را به سمت متین برگرداندم و همانطور که آرام زیر لب میگفتم " کار مهمی پیش آمده " دیگر صبر نکردم و از اتاق بیرون آمدم. حالا تمام دنیا یکصدا میگفت مبارکت باشد این تو و این زخمی که باز جراحتش نمیگذارد حتی پلک بر هم بگذاری. درست شبیه یک مجسمه وسط اتاق خشکم زد، حتی ا...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 18
_خانم شهره معتضدی!؟ به سمتم برگشت، آرام اما با تعجب! و نگاه نافذش نقطه نقطه ام را در بر گرفت _ خودم هستم و شما! دست دراز کردم سمتش _ نیکزاد هستم، سایه نیکزاد. لنگه ابرویی بالا انداخت و بی میل دستش را به سمتم گرفت _ خوشوقتم! پس سایه شمایی! فکر نمیکردم تو دیدار اول ببینمتون! اسمت و از ...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 19
مثل هر بار نگاهش که به سمتم افتاد، به سرعت از پذیرش فاصله گرفت و به سمتم دوید! خنده ام گرفت از حرکاتش! _ باز چی شده مینو! نگو که خبریه! نگاهی به اطرافش انداخت تا مبادا کسی نگاهش به ما باشد و با صدایی که سعی میکرد جز خودمان کسی نشنود آرام لب زد _ سایه نمیدونی چی شده که! متین همین یکساعت پیش ...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 20
تبلت به دست نگاهم به عملکرد ماهانه کارکنان بود، که صدایی من را از کار وا داشت! _ خسته نشدی از بس اینور اونور راه رفتی و کار کردی! من هم سن تو بودم مدام تو سفر بودم! با لبخندی که دلش نمی خواست روی صورتم بنشیند به آرامی رویم را برگرداندم _ من شغلم و دوست دارم چون حس میکنم واسه این کار آفریده ...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
