دوست داشتی؟
رمان ضربان قلب اثر nastaran-m

رمان ضربان قلب

  • به قلم nastaran-m
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 93.5K 👁
  • 300 ❤️
  • 228 💬

خلاصه رمان عاشقانه ضربان قلب

ضربان قلب بر گرفته از زندگی واقعیه یه دوسته هر چند با قلم من یکم از بعضی از واقعیات فاصله گرفته…خب من اون شخصیت نبودم یا باهاش زندگی نکردم که بدونم واقعا براش چی اتفاق گذشته یا یه شخصیت خیلی بزرگ هم نبوده که بخوام به صورت یه زندگی نامه از اون تقدیم شما کنم برای همین هرچیزی که در این رمان می خونین پیرامون محور اصلی ولی به قلم و تصورات منه … ضربان قلب قلم من زندگی دختری به اسم شادی رو به چالش می کشه که دچار یه بیماری قلبی مادر زادیه و چیزی که تصورات اون از این وضعیتشه اینکه مثل مادرش به خاطر این بیماری میمیره و برای دوری از این تفکرات واهی که یه مدت هم سعی داشت تا به هر طریقی از بیماریش و واقعیات های مربوط به اون فرار کنه و تصویری که از خودش ساخته بود یه دختر مقاوم و شاده … با وارد شدن شخصیت شهاب به زندگی اون باعث می شه تا اون به واقعیت های دیگه ای از زندگیش پی ببره و با ورود عشق شهاب به قلبش و شدت گرفتن بیماری همه چیز تا حدودی براش سخت تر میشه …(در کنار این چون من از غم و اندوه بیزارم سعی کردم محیط داستان رو تا میشه شاد نگه دارم ) … پایان خوش

قسمتی از متن رمان ضربان قلب

_امـــــــــ ـــــــم... باید فکر کنم! شاید گذاشتم...
نیلوفر_ خیلی لوسی شادی! میدونستی؟
_اره... مگه تو نمیدونستی؟... چه بد شد اگه میدونستی هیچ وقت باهام دوست نمیشدی!... حالا هم اشکال نداره بیا دوستیمونو بهم بزنیم...
نیلوفر پشت چشمی نازک کردو در حالی که قیافه ی قهر الود به خودش گرفته بود گفت: ایدا و ماهان میخندیدن ولی
_اصلا نخواستیم...
_بیخیال شوخی کردم ... اینم از مامان ارزوی من ... تقدیم به تو
بعدم مامان ارزو رو در حالی که با شیدا و ارتین در خین رقص صحبت میکرد متوجه نیلو کردم.اونا شروع کردن به رقص منم که خیلی تشنم شده بود از جمع جدا شدم و رفتم طرف میزی که روش لوازم پذیراییو چیده بودن .شهرزادم دیدم که لباسشو عوض کرده بود و یه لباس ماکسی بادمجونی که یقه 7و باز داشت پوشیده بود و رفتم طرفش یه لیوان شربت البالو ریختمو یه شیرینش دانمارکیم برداشتم
_شهرزاد ما چطوره؟... چیه کم پیدایی؟
شهرزاد_ شادی دوست خوب من کسی که راز دارم بوده وهست کسی که همیشه برام وجودش مفید بوده...
حس کردم حالش خوب نیست و یکم بغض کرده
_شهرزاد خوبی؟...
شهرزاد _ شادی احساس پوچی میکنم .خیلی هم احساس پوچی میکنم...
_مگه چی شده؟ شهرزاد داری نگرانم میکنیا...
شهرزاد_ نمیخوام عروسی بهترین دوستتو بهت زهر کنم بگذریم...
_تو هم بهترین دوستمی و من نمیتونم وقتی یکی از دوستام ناراحته خوشحال باشم...
شهرزاد_ باشه پس وقتی رفتیم خونه بیا باهم صحبت کنیم... راستی میایی خونه یا میری پیش مامانت اینا
با اینکه دلم میخواست برم خونه ولی تصمیمو عوض کردم چون میخواستم در شرایت سخت دوستم کنارش باشم...
_نه میام خونه...خب بیا بریم برقصیم که یکم جون بگیری
شهرزاد_ اول تو شیرینیو شربتتو بخور بعد
شیرینیو شربتمو خوردم و بعد با شهرزاد را افتادیم طرف بچه ها که هنوز داشتن میرقصیدن که بین راه یه اقا پسر شاخ شمشاد جلومونو گرفت و رو به من گفت
_میتونم ازتون درخواست رقص کنم؟
شهرزاد در حالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه روشو کرد اونور منم مونده بودم چجوری بگم که بد نشه و دلخوری پیش نیاد که دوباره گفت
_همراهیم میکنین؟
نمیدونم چی شد که فکرمو در خالی که قلقلکم میداد با صدای بلند به زبون اووردم
_چرا که نمیشه ؟ خوبم میشه... فقط باید اول از اقام اجازه بگیرم ببینم میزاره با یه اقا پسر غریبه برقصم یا نه...
یکباره دیدم شهرزاد با صدای بلند زد زیر خنده... وای نکنه دوباره فکرمو با صدای بلند گفتمو نگران ذل زدم به پسره که دیدم از عصبانیت سرخ شده
شهرزاد_ اخه تو اقات کجا بود؟... نکنه شبی یکیو تور کردی؟ شیطون شدیا!
وایی شهرزاد چرا اینجارو با محیط دوستانه خودمون اشتباه گرفته..؟ یارو هم که معلوم بود خیلی بهش برخورده گفت
_مزاحمتون نمیشم خانم متشخص...
این خانم متشخصشو بدجوری با حرص گفت طوری که شهرزاد دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و یه ببخشید گفت و رفت سمت بچه ها اون پسره هم اومد از کنار من رد بشه که بر گشتم صداش زدم
_ ببخشید اقا ...
ناشناس_بله بفرمایید!
_ من واقعا قصد بدی نداشتم بعضی از وقتا فکرامو بلند به زبون میارم که البته میدونم خیلی بده ولی خب شما ببخشید و امیدوارم از من به دل نگیرین و در حالت کلی من با اقایون غریبه نمیرقصم ...با اجازه
و به سرعت ازش دور شدم و اومدم سمت بچه ها که دیدم تا نگاشون به من گشیده شد پقی زدن زیر خنده و دیگه الان نخند پس کی بخند... سرمو چرخوندم که دیدم یا امام ... مامان ارزو و شیدا و ارتینم دارن میخندن
ارتین_عجب خواهر زنی داشتیم و خبر نداشتیم... ماشالله گلوله نمکه ...
دوباره صدای هر هر و کر کرشون بلند شد .با اینکه گوشه پیست ایستاده بودیم ولی تو دید همه بودیم و خیلیا با کنجکاوی نگامون میکردن ... خیلی خجالتم کشیده بودم...تا اینکه مهلا و کیوان نامزدشم به جمع ما اضافه شدن...
مهلا_ مثل اینکه بدجور داره بهتون خوش میگذره که اصلا یادتون رفته منم وجود دارم...
ایدا_مگه میشه جایی که شادی هست بود و به ادم بد بگذره
دوباره همه ریسه رفتن و هی با نگاهای شیطونشون به من نگاه میکردن...مهلا و کیوانم نگاهاشونو گنگ بین ماها میگردوندن تا بلکه بتونن از قیافه ها جریانو بخونن...
مهلا _ خب مشه بگین قضیه از چه قراره؟... دارم از کنجکاوی میمیرما!
شهرزاد_ خب راستش...
پریدم وسط حرف شهرزاد و در حالی که با چشم به کیوان اشاره میکردم گفتم:
_بس کن شرزاد الان جاش نیست...
طوری با تحکم اینو گفتم که دیگه نه بقیه چیزی گفتن نه مهلا و کیوان به روی خودشون اوردن و در همون لحظه صدای گیرا و جذاب مردیو پشت سرم شنیدم
_کیوان یه سرم به رفقا بزنی بد نیستا...
نگام هنوز به جلو بود که دیدم بچه ها دارن با شگفتی به من نگاه میکنن . نه دیگه باورم شد که خیلی خوشگلم... نه نه ! یه لحظه وایسین !به من نگاه نمیکردن که بلکه نگاهشون به پشت سر من بود منم برگشتم ببینم به چی نگاه میکنن که
فصل 3
باورم نمیشه ... یعنی واقعا اینی که جلو رومه یه انسانه یا نه یه فرشتست؟...بدون اینکه دلم بخواد به این جفت چشمای ماشی رنگش زل زده بودم طوری که اصلا نفهمیدم چشمای اونم تو چشمای من قفل شده .نمیدونم چم شده بود ...
کیوان_ باید ببخشین شهاب جون ... مهلا اصرار داشت بیاییم با دوستاش اشنا بشیم بشیم...
دیگه بهش نگاه نمیکردم صورتمو به سمت کیوان بر گردونده بودم که دوستشو خطاب قرار داده بود. یکی دیگه از دوستای کیوان که اصلا متوجهش نشده بودم گفت
_اخه شهاب میخواد بره واسه همین گفت که یکم از وقتتم واسه ما بزاری...
حالا که نگاه میکنم میبینم دوستای کیوان با اقا شهابشون میشدن 4تا که ماشالله همگی هم جوونای برازنده و خوش استیلی بودن ولی شهاب یه چیز دیگه بود... بگذریم نباید بهش فکر کنم نباید... شاید این نباید و هزار دفعه واسه خودم تکرار کردم ولی واقعا نمیخواستم بهش فکر کنم... اره بهتره که بره خونشون لالا کنه اینجوری ذهن منم از فکرای بیخود ازاد میشه... افرین خداحافظی کن برو...
شهاب_من اونموقع دنبال یه بهونه بودم که کیوانو بکشونم پیش خودمون وگرنه قصد رفتن نداشتم...
بعدم زل زد به من ... مثل یه بادکنک بادم خالی شد ولی برای اینکه از اون جمع کسل کننده خسته شده بودمو تقریبا نگاه دوستامو اون پسرا همش روی هم میچرخید حسابی کلافم کرد چشم چرخوندم دیدم مامان و شیدا و ارتین دارن اون گوشه واسه خودشون میرقصن یه ببخشید گفتمو اومدم برم پیششون که مهلا جلومو گرفت و گفت بهش افتخار یه دور رقصو بدم البته دم گوشم گفت که از نامزدشم اجازشو بگیرم...
_اقا کیوان مثل اینکه دوستاتون منتظرتونن بهتره شما برین پیششون و این دوست ما هم برای مدتی بهمون قرض بدین...
کیوان_خب اینجوری که نشد مثلا میخواستیم همگی با هم اشنا بشیم
_وقت برای اشنایی زیاده...
نیلوفرم که پاک خودشو باخته بود یه چشم غره به من رفت بعدم گفت
_ولی شاید دوباره فرصت نشه اینجوری دور هم باشیم... شما هم یه امروزو از خلوتتون دست بکشید...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ضربان قلب
  • ماه

    1

    سلام رومان قشنگی بود خیلی دوستش دارم وقتی داشتم میخوندم . انگار فیلم میبینم . همه شخصت هارو توی ذهنم ساختم . بعضی جاهاک میخوندم گریه کردم. بخصوص همون آخراش ک تو بیمارستان بود. ای کاش براساس این رومان ی فیلم بسازن.

    ۳ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    درست طرز فکرت مثل من بود کاش بشه فیلمشو هم بسازن

    ۱۴ ساعت پیش
  • Fatemeh

    0

    بنظر من باید توی ژانر غمگین ها هم قرار بگیره چون واقعا غمگین بود واقعاا..

    ۱۴ ساعت پیش
  • Fatemeh

    0

    سلام و درود رمانِ خیلی عالیی بود به قول خود نویسنده غم ها خیلی رو آدم اثربخش هستند تا شادی ها من الان آخر رمان دیدم که یهویی گفته شد شادی توی این دنیا زندگی نمیکنه خیلی ناراحت شدم چون تحت تاثیر داستان زندگیش قرار گرفتم و کاش می گفتید که دخترش چی شد و اینکه شادی که خوب شده بود چرا فوت کرده هعیی..

    ۱۴ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    واقعا قشنگ بود هر چه قدر بگم بازم کمه گفتم . از این عشق پاک خیلی خوشم اومد. من کلی رمان عاشقانه خواندم اما چون این از واقعیت هست با تمام رمان های عاشقانه فرق می کنه . این رمان خیلی وقت پیش نوشته شده یعنی نمی دونم الان نویسنده زنده هست یا نه اما برای شادی و عشقش دعع میکنم که اون دنیا شاد باشند

    ۱ هفته پیش
  • اکرم

    0

    عالی بود واقعا انشالا موفقیت بیشترورمان های بیشتر ی بنویسی

    ۳ هفته پیش
  • N g

    0

    خوندم رمان رو زیاد خوشم نیومد آخه کی آنقدر تو خیابون میرقصه تا خارج هم انجوی نیست که نویسنده دوتا جا هم بهش افتخار میکنه بعد خیلی مانور تجملاتی بودن وش داشت آخه تو مگه برای پودارها نوشتی که انقدر پز پول وماشین وخونه رو توش دادی جالب نبود لطفا صادقانه نظرتون رو بگید نه از روی هیجان

    ۲ ماه پیش
  • دلی

    0

    سلام قشنگا این رمان غمگین که تموم نمیشه؟

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    1

    مرسی واقعا عالی بود ولی بعضی جاهاش خیلی اشکمو در آورد بازم ممنون❤

    ۲ ماه پیش
  • اقدس رحیمی

    3

    من رمان شما دوست داشتم چون خود من مشکل قلبی مادر زاده دارم و دوست داشتم با خودتون یا خواهر دختر داستان حرف بزنم وار نزدیک دیدار کنم کاش توی شهر من می بودی با شما از نزدیک دیدار میکردم

    ۴ ماه پیش
  • باران

    2

    کجا زندگی میکنید؟ منم مث شما بیماری قلبی مادر زادی دارم🫠

    ۲ ماه پیش
  • محمد

    2

    بسیار جالب بود من کلا به رمانهایی که از روی واقعیت نوشته میشن خیلی علاقمند هستم باتشکر از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • بشرا

    1

    واقعا این همون رومانی بود که دنبالش می گشتم واقعا عالی بود خیلی رمان رو دوست داشتم

    ۳ ماه پیش
  • Nana

    1

    واقعا رمان خیلی زیبایی بود من اولش متوجه این نشدم که این رمان بر اساس واقعیت هست بعضی از قسمت های رمان رو که میخوندم واقعا گریم میگرفت میگفتم نمیدونم چرا حس میکنم این اتفاق واقعا رخ داده و تا به اخرش رسیدم که فهمیدم بله این رمان واقعی بود عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • شادی

    1

    با شخصیت های داستان خیلی حال کردم و همین طور روند داستان ولی خب یجورایی آخر اتفاقاتی که رخ می داد قابل حدس بود ولی این چیزی از زیبایی داستان کم نمیکنه ممنونم بابت این رمان زیبا🌱

    ۴ ماه پیش
  • معصومه نژاد صاحبی

    1

    رمان خوبی بود واقعاً لذت بخش بود من باهاش خوشحال بودم ولی اخرش که گفتی شادی نیست واقع ناراحت شودم 🥹 دستت درد نکنه رمان قشنگی بود منتظر رمان بعدی هستم 🌹🌹🌹🌹🌹

    ۴ ماه پیش
  • Eli

    2

    سلام عزیزم رمان خوبی.بودممنون تواین روزهای جنگی فقط رمان شمابودکه وقتی میخوندم همه چیزیادم میرفت موفق وپیروزباشید🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!