رمان باران میبارد
- به قلم شقایق گلی
- ⏱️۱۲ ساعت و ۳۰ دقیقه
- 68K 👁
- 60 ❤️
- 23 💬
مردی از جنس آتش با دنیایی درهم آلوده، سالهاست که میسوزد و میسوزاند؛ اما محکم و پابرجاست. مثل همهی انسانهای دیگر، در زندگیاش دچار خطا و لغزشهایی شده است؛ اما خبر از اتفاقاتی که روزگار برایش رقم زده است ندارد. نمیداند این سرنوشت برایش بازیای رقم زده است که از درون نابود میکند! این بین کسی پا به بازی گذاشت که لطیف بود، زیبا بود، دختر بود. سوءتفاهم شد. همهی آنهایی که زود قضاوت کردند لطمه خوردند، ضربه زدند. خون به پا شد اما به ناحق! زهرش دامن همهشان را گرفت.
- نه مادر این حرفا چیه. شما مثل بچههای خودم میمونید. ماشاالله به اینهمه جوونی و شادابی، ماشالله...
کیانمهر کتش رو در میاره و پیراهن سفیدِ زیادی شفافش، طعنهای به تمیزی میزنه. سرش رو به گوشم نزدیک میکنه و یواش لب میزنه:
- هزار اللهاکبر، هزار اللهاکبر! به بابا بگی اسپند برام دود کنه، یادت نره.
از اینهمه شعرگفتنهاش، خندهم میگیره؛ اما سریع لبخند زیرلبیم رو قورت میدم و رو به خانم مهرانی میگم:
- خب با اجازهتون ما دیگه رفع زحمت کنیم.
صدای اعتراضآمیز خانم مهرانی بلند میشه:
- نه پسرم این چه حرفیه میزنی. یعنی ما رو در این حد هم قابل نمیدونی یه شام در خدمتتون باشیم؟
- لطف دارین، شما بزرگوارید؛ ولی ما دیگه کمکم باید بریم. راضی به زحمتتون نیستیم.
کیانمهر خیلی سریع میگه:
- راست میگن خانم مهرانی حالا یه شب شام که...
تو حرفش میپرم. دیگه بیشتر از این نمیتونم محیط این خونه رو تحمل کنم، سراسر این خونه خاطراتیه که فقط برام مزهی گس زندهبودن رو میچشونه؛ اما کیانمهر کجا و این دردهای من کجا!
- نه ما باید بریم. پاشو کیانجان.
- جان و مرض، جان و درد خرزهره*. حالا من شب خواستم خونه مادرم شام بخورم!
*خرزهره نام گل زیبایی است که در چهار فصل سال سبزرنگ و به صورت درختچه میباشد. این گل به علت بسیار سمیبودن خرزهره نام گرفته که میتواند انسان را از بین ببرد. تمام بخشهای درختچهی خرزهره میتواند موجب مسمومیت شود و حتی تنفس دود شاخهی در حال سوختن آن نیز مشکلاتی در پی دارد.
تیز و سنگین نگاهش میکنم. سریعاً روش رو بهطرف خانم مهرانی برمیگردونه.
- مادر تیر نگاهش میگه قبوله.
با خجالت و سردرگرمی نگاهی به خانم مهرانی میاندازم. چشمهای مهربونش بینمون میگرده و درحالیکه بهطرف آشپزخونه حرکت میکنه، با کلامی قاطع راه هر مخالفتی رو از جانب من میبنده:
- بچهها میرم شام بار بذارم. دیگه اما و اگر نداره.
کیانمهر بهمحض رفتن خانم مهرانی گوشیش رو در میاره و مشغول میشه. نگاهی به چهرهش میاندازم. چقدر روزگار آروم و شادی داره؛ اما من پر از غلغله و التهابم. کاش کیانمهر برای لحظهای میفهمید موندن توی این خونه چقدر برام سخت و دردناکه؛ دیدن صورت مهربون خاله، چهرهی معصوم بارانا، همهی اینا من رو میترسونه، عذابم میده.
با بلندشدن صدای در، سر کیانمهر از گوشی بیرون میاد و رو به خانم مهرانی میگه:
- شما زحمت نکشید. کیاراد الان میره در رو باز میکنه.
- چی گفتی پسرم؟ کی؟
- هیچی مادر، کیاراد میگه الان میرم، شما زحمت نکشید.
خشمگین نگاهش میکنم. گوشیم رو روی زمین میذارم. با دیدن حالت چهرهم ادامه میده:
- کار خیره، خدا رو خوش میاد این مادر با پای ناقصش بره در رو باز کنه؟ بدو برو طرف پشت در خشکید!
بهتزده از این حجم پررویی، از جام بلند میشم و سمت در حیاط راه میفتم. با بازکردن در چهرهی مات دختری پشت چهارچوب نقش میبنده. سریع سلام میکنم، یهکم از بهت اولیه خارج میشه. سرش رو پایین میاندازه و با متانت جواب سلامم رو میده. نگاه گذرایی به صورت بانمکش میاندازم، خرمایی نگاهش عجیب شبیه نگاههای اون مرده.
بعد از احوالپرسی، همگام باهم وارد خونه میشیم. کیانمهر با دیدن بارانا از جا بلند میشه و گل از گلش میشکفه.
- بهبه آبجی کوچیکه! احوال شما؟ امسال دوست، پارسال غریبه! اوضاع درس و دانشگاه چطوره؟
بارانا با کمی خجالت جواب میده:
- سلام آقاکیانمهر، از احوالپرسیای شما مشغول گذران زندگی هستیم. شما خوب هستید؟
- بهبه، بهبه! ماشالله زبونتون هم روزبهروز ورزشکارتر میشه بهسلامتی!
لبخند ملیحی میزنه و گونههاش گل میاندازه و با عذرخواهی سمت اتاق خودش میره. بعد از رفتن بارانا به کیانمهر تذکر میدم سربهسر این دختر نذاره.
شام آماده میشه و بارانا به مادرش کمک میکنه تا سفره چیده بشه که من هم به قصد کمک از جا بلند میشم. هرچند خانم مهرانی و دخترش اصرار میکنن که شما بشینید و زحمت نکشید؛ اما باز هم به کمککردن ادامه میدم. خطاب به خانم مهرانی میگم:
- باور کنید اینجوری خودم هم راحتترم.
سفره که چیده میشه، بالاخره سر کیانمهر هم از گوشیش بیرون میاد و شروع به چشمگردوندن میکنه.
- بهبه چی میبینم! بهشته! گیسگلابتون چه کردی؟!
خانم مهرانی پارچ دوغ خونگی رو جلوی ما قرار میده.
- هرچی میخواید بردارید پسرا. من این غذاها رو به نیت شما درست کردم، مگه میذارم تمومنشده از اینجا برید!
کیانمهر با چهرهای خندان نگاهش رو به غذاها میدوزه.
- ممنون مادر. چشم میخوریم. کیاراد چه میفهمه مزهی غذاخوردن یعنی چی! آرومآروم یه چیکه لقمه میذاره دهنش، بیست دقیقه هم طول میکشه تا به مرحله قورتدادن برسه.
شاید کیانمهر راست میگه. من مدتهاست که نمیتونم طعم غذا رو حس کنم، قوهی حسکردن و لـ*ـذتبردنم پشت حالهای از حسهای تلخ پنهون شده. اینهمه غذاهای لذیذ هست؛ اما هیچ کدوم برای من طعمی نمیده. نمیدونم روزگار باعثش شد یا... ما آدمها هیچوقت چیزی رو فراموش نمیکنیم. فقط بعد از مدتی بهشون عادت میکنیم و مثل روزهای اول از تکرارش نفسمون بند نمیاد، دستودلمون نمیلرزه. اما این روزگار خیلی با من بد تا کرده، بد تا کرده که هنوز دردهام عین روز اول تازهست، عین روز اول پس گلوم چنگ انداخته و رهام نمیکنه.
- الو الو آنتن نمیده؟ کجا رفتی باز برادر کیاراد! من در میان جمع و دلم جای دیگرست.
با صدای کیانمهر حواسم جمع میشه. بیاراده لبم رو میگزم. دهانش رو به گوشم نزدیک میکنه و آهسته لب میزنه:
- غذات رو بخور، یخ کرد.
نگاهم به بارانا میفته. ساکت و آروم سر جای خودش نشسته. سنگینی نگاهم رو حس میکنه و دستی به لباس سبزرنگش میکشه.
- ایام به کامه باراناخانم؟ وضعیت درس و دانشگاه چطوره؟ همهچی خوب پیش میره؟
- بله خوبه، خدا رو شکر درس و دانشگاه هم خوب میگذره.
لبخندی میزنم و سعی میکنم با نگاهم، اطمینان و رضایت رو به قلبش بریزم.
- چه عالی! راستی رشتهتون ادبیات نمایشی بود، درسته؟
- بله.
قاشقم رو توی ظرف سالاد فرو میبرم و قبل از به دهان بردن سرم رو پایین میاندازم و زمزمه میکنم:
- انشاءالله موفق باشید! اگه کمکی هم از من بر میاد بگید، من دریغ نمیکنم.
- دست شما درد نکنه، لطف دارید.
خانم مهرانی سرش رو بالا میاره. سینی برنج رو بهطرفم میگیره.
- خدا خیرت بده پسرم! خیلی کمکمون کردی و هوامون رو داشتی. بردار مادر، کم کشیدی.
دلم میگیره؛ ولی به روم نمیارم و با لبخند کنترلشدهای میگم:
- خواهش میکنم.
کیانمهر که حوصلهش ازین گفتوگوها سر رفته نگاهی کلی میاندازه.
سروه
0ممنون رمان جذابی بود
۳ هفته پیشپسته خندان
0ممنون از نویسنده و قلم خوبشون ،عزیزان کسی اسم رمانی ک داستانش این بود ک دختر پرستاری که بهش یشب *** میشه و عاشق بنگاهی که براش خونه گرفته میشه و آخر هم پدر بچه رو پیدا میکنه و به اون بنگاهی نمیرسه .۶یا ۷سال پیش این داستان و خوندم اگ کسی میدونه و اسمشو لطفا بهم بگه .ممنون
۵ ماه پیشپانی
1راز یک سناریو پرستاری که حامله میشه
۱ ماه پیشلیلی
0راز یک سناریو
۱ ماه پیشسهیل
3رمان جذاب و پر محتوائیه ارزش خوندنو داره به هیجان میکشونه مخاطب رو..اونایی که گفتن طولانیه پس رمانهایی که با ۳۰ و اندی قسمت و دو فصله و سه فصله نخوندین بدونین رمان طولانی چطوریه
۲ سال پیشNon
0طولانی از این نظر که یک چیز رو خیلی کشش میداد یا مثلا یک جایه بی هیجان حداقل یک قسمت کامل بود
۲ ماه پیشAbcd
0اوایل رمان یکم کشش دادن ولی به بعد خیلی خوب شد خسته نباشید ممنون
۴ ماه پیشزهرا
0خسته نباشی نویسنده جون قلم خوبی داشتی ولی الکی داستانو کش دادی
۱ سال پیشسیتا
0تا اینجا قلم گیرایی بود
۱ سال پیشگل یاس
0واقعا قلم نویسنده قوی وعالی بود من که از رمانش خوشم اومد
۱ سال پیشفاطمه
0قابل خوندنه
۲ سال پیشم
1رمان جذابی نبود قلم نویسنده ضعیف بود
۲ سال پیشم
4این رمان کجاش طولانیه رمانهای طولانی ندیدین البته خدا کنه این رمان هم مثل اون رمان هایی که طولانی و قشنگه اینم قشنگ باشه چون هنوز نخوندمش
۲ سال پیشRahele
1قشنگ بود 🥲🌹
۳ سال پیشفرشته گلستانی
3رمان خوبی بود بهتره به حقیقت نردیکتر باشه تامخاطب احساس همدلی بیشتری بکند ومناسب باحال این روزای جامعه رمان بنویسیم سپاس
۳ سال پیششقایق
14واقعا اسماشون دیگه مسخره شد حالا کیاراد و کیانمهر قشنگه ولی کیاشا و کیاچهر واقعا مزخرف شد کاش یکمم ب اسامی توجه کنین
۳ سال پیشصبا
2اصلا خوشم نیومد خیلی طولانی بود خوندنش حوصله میخواد
۴ سال پیش
فریبا
0سلام عالی بود سپاس