نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت صد و چهل و چهارم :
هوای آبان ماه گرفته تر و سرد تر از روزهای دیگرش بود، شیشه ماشین را بالا کشیدم و دستانم را در سینه ام قفل کردم. حس مزخرفم لحظه به لحظه بیشتر میشد و من توان کنترل کردنش را نداشتم. چیزی به رسیدنمان نمانده بود که ویدا دوباره تماس گرفت و گفت در جایی با همسرش
منتظرمان ایستاده اند، لحظه ایی بعد حامد ماشین را پارک کرد و به سمتشان راه افتادیم. حامد و آرش
عادی و معمولی با هم احوالپرسی کردند و
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
عاشق کامنتت شدم مریم قشنگ مشخصه دلت خنک شد🤌🏻😂
۱ ماه پیشZ.k
1خدا قوت نویسنده جان عالی بود . اصلا یه حس *** خاصی با سایه دارم چون دقیقا منم من سایه داغ خواهر دیدم😞😞 خیلی حس و حالش ودرک میکنم .
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
روحشون در آرامش باشه عزیزدلم♥️🥺
۶ ماه پیشآمنه
2خیلییییییییییی من این رمان و دوست داشتم خیلی خیلی حیف که داره تموم میشه😭
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خودمم دلمتنگ میشه🥲
۸ ماه پیشفاطمه
2و چقدر حیف که دو پارت دیگه باید با این عاشقانه های حامد خان خداحافظی کنیم دلم براشون تنگ میشههههههههه
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانمممم🥲
۸ ماه پیشفاطمه
2سمانه جان دست مریزاد اگه سرنوشت این زن چیزی به جز این میشد به قلمت شک میکردم👏🏻👏🏻👏🏻
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزمی🥰
۸ ماه پیشفاطمه
2چقدر عجیب بود این پارت کی باورش میشه *** با اون دبدبه و کبکبه اینجوری بشه
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا دقیقا
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم حسینی
1عالی بود و دلم خنک شد که *** اینجوری مرد متین همه چیشو از دست داد ویدا سرش به سنگ خورد و آدم شد کاش سایه هم آدم بشه هرچی بشه سریع به شوهرش بگه😂