دوست داشتی؟
رمان بذار حس کنم بامنی اثر fereshteh

رمان بذار حس کنم بامنی

  • به قلم fereshteh
  • ⏱️۲ ساعت و ۲۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 61.6K 👁
  • 46 ❤️
  • 33 💬

خلاصه رمان عاشقانه بذار حس کنم بامنی

امیرحسین پیروزمند بعد از مرگ همسرش به وصیت زنش باید با یه خانم ازدواج کنه ولی به شدت با این کار مخالفه اما… پایان خوش

قسمتی از متن رمان بذار حس کنم بامنی

-حتما یه چیزی شده که اینطور بهم ریختی نه؟؟من تو رو میشناسم.
-اول باید برم پیش صدف بعد میام براتون توضیح میدم..باید باهاش حرف بزنم..
بلند شدم و رفتم سراغ کمد لباسام...هرچی دم دستم بود رو پوشیدم و بعد از برداشتن سوئیچ ماشین بدون توجه به مادربزرگم که مدام صدام میزد اومدم پایین...
برای هزارمین بار بود که میومدم سر خاک صدف..اما..اما اینبار فرق می کرد...خیلی فرق...اون از من چیزی خواسته بود که جز محالات بود...اصلا امکان نداشت همچین کاری بکنم...
گل ها رو روی قبرش چیدم و نشستم روی زمین خاکی...
دستی به قبرش کشیدم و اینجا بود که شروع به حرف زدن کردم:
-سلام صدفم...اومدنم با اومدن های دیگه خیلی فرق میکنه...این دفعه ازت خیلی دلگیرم..خودتم میدونی چرا..
بعد از رفتنت داغون شدم ولی با نامه ای که برام گذاشتی و رفتی داغون تر شدم...
چطور دلت اومد؟؟؟چرا همچین کاری با من میکنی آخه.؟؟
چرا میخوای...میخوای...با یه زن دیگه ازدواج کنم؟؟هوم؟؟؟
مگه تو نمیدونی من جز تو هیچ کس دیگه ای رو توی قلبم راه نمیدم!؟
صدف از من نخواه کاری رو انجام بدم که گفتی...نمیتونم..میفهمی...نمیتونم...
قطره اشکی رو که ریخته بود روی گونه ام،با دستم پاک کردم...سرمو تکان دادم و بلند شدم...
اما قبل از اینکه برم زیر لب زمزمه کردم:
-من دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنم...اینو بدون صدف
وقتی رسیدم خونه،مادربزرگم روی مبلی نشسته بود و سرش پایین...خیلی دلم براش سوخت...توی این مدت خیلی اذیت شده بود..اونم بخاطر من...لبخند نامحسوسی زدم و رفتم کنار پاش زانو زدم..
-مادربزرگ چی شده؟؟؟
سرشو گرفت بالا و صاف توی چشمام نگاه کرد
-هنوزم نمیخوای بگی چی شده؟؟؟
-هیچی..شما خودتو اذیت نکن..
خواستم بلند شم که دستمو گرفت..
-امیرحسین چی شده؟؟؟هیچ وقت اینطوری داغون ندیده بودمت...
آهی کشیدم و گفتم:
-واقعا میخواین بدونین؟؟
-آره
-الان میام
بعد از برداشتن نامه دوباره اومدم پایین...نامه رو به طرفش گرفتم و گفتم:
-بفرمایین.اینم دلیل داغون شدن من
با شک و تردید نامه رو ازم گرفت...
-این چیه؟؟
-بخونید
یه نگاه بهم کرد و عینکشو زد به چشمش...نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن...از فرصت استفاده کردم و رفتم توی أشپزخونه...هر لحظه منتظر عکس العملی از جانبش بودم...لیوان رو پر از آب کردم و دوباره برگشتم توی سالن...
به چهره اش دقیق تر شدم..هر لحظه سرخ تر میشد...
نشستم روی مبلی که رو به روش بود...
بعد از خوندن نامه سرشو گرفت بالا و عینکشو درآورد
-معنی این نامه چیه؟؟
-همون چیزایی که توش نوشته.
-اینا رو صدف نوشته؟؟
-بله!
یه دفعه اشک توی چشمش حلقه زد...کمی سکوت بینمون برقرار شد و دوباره گفت:
-و چرا از تو خواسته همچین کاری بکنی؟؟
-نمیدونم.
با وحشت نگاهم کرد
-تو...تو...که...نمیخوای..
-نه مادربزرگ..معلومه که نه...
خیالش راحت شد ولی هنوزم آثار شک رو توی چشمش میدیدم...
-ولی...این خانم...اصلا کیه؟؟؟از آشناهای صدفه؟؟
-کدوم خانم؟؟
-نیاز...نیاز علوی...
با تعجب نگاهش کردم که دوباره گفت:
-همین اسمی که توی نامه هست
پوزخندی زدم..اون قدر از خوندن نامه شکه شده بودم که اصلا توجهی به اسمی که صدف گفته بود نکردم...
-نمیدونم...اصلا نمیشنامش..من تمام دوستاشو می شناختم..ولی این یکی رو نه
-باید بری به دیدنش
از حرفش شوکه شدم....با عصبانیت لیوانو کوبیدم روی میز
-چی؟؟
-همین که گفتم..شاید چیزی بین این دو نفر هست که ما ازش بی اطلاعیم
-شما از من میخوای برم دیدن اون خانم؟؟؟اگه از محتویات نامه خبر داشته باشه چی؟؟؟اگه خیالاتی پیش خودش کنه چی؟؟؟؟
-اینا همه احتماله امیرحسین...دیدنش که ضرر نداره...تو...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بذار حس کنم بامنی
  • jojo

    0

    رمان خوبی بود ولی میتونین بهتر از اینم باشه

    ۲ ماه پیش
  • ماهک

    0

    رمانش بد نبود

    ۹ ماه پیش
  • Maede

    1

    واقعا رمان ضعیفی بود مشخص نشد چرا صدف خواسته امیرحسین بانیازازدواج کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • فرانک

    3

    سطحی بود؛اما قلم نسبتن خوبی داشت.

    ۲ سال پیش
  • Nazi♡

    1

    خیلی خوب بود ولی اگه یه کم صحنه هارو توضیح می داد بهتر بود

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    2

    تا اونجایی که یادمه کیش جزو ی از ایران بود

    ۲ سال پیش
  • فرشاد

    0

    خوب و سرگرم کننده..........

    ۳ سال پیش
  • Mahso

    5

    اوووف بابا سم خالص 😕🤢😢 یادم باشه از این به بعد رفتم کیش بگم خارج بودم🤪😁🤣

    ۳ سال پیش
  • لیلی

    1

    این که این همه عاشق زنش بود پس چی شد فورا رفت با یکی دیگه😑😐

    ۴ سال پیش
  • حمیده

    7

    مگه یارو دکتر نبود؟پس چرا دستپاچه شد از تب زنش؟عاقا من هنوزم درک نکردم چرا باید بخاطر سرماخوردگی تهدید به خراب کردن بیمارستان کنه؟ و د ف این چ سمی بود من خوندم!

    ۴ سال پیش
  • ویدا

    1

    واسه چی زنش وصیت کرد با نیاز ازدواج کنه؟

    ۴ سال پیش
  • ویدا

    3

    رمان ضعیفی بود. اول اونجوری عاشق زنش بود بعد از مدتی عاشق این دختره شد حداقل اگه مدت زیادی از مرگ زنش میگذشت رمان قابل قبولی میشد . واقعا چرا عشقارو زود فراموش میکنن بعد میرن سراغ یکی دیگه.

    ۴ سال پیش
  • سارا

    1

    تو رمانش یک جور نامنظمی و بهم ریختگی وجود داره ودختره چرا بدون دلیل اوایل ازدواج با پسره لج بود یک جورایی ضعیف بود

    ۴ سال پیش
  • ...

    2

    رمانی به شدت ضعیف انگار کپی شده بود رور چند رمان یه حرف نمیزدن دختره بغض میکرد خدایی تا حالا رمان به این ابکی نخونده بودم بعد هم یه رفتارایی داشتن رفتم تو بغلش احساسم بهش عوض شد هعی واقعا یکم خلاقشین

    ۵ سال پیش
  • منم

    1

    ای بدک نبود😶

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!