بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت چهل :
هوا هنوز پر از مه و نور بود و من سعی میکردم نفس عمیق بکشم و خودمو جمع کنم. هنوز باورم نمیشد همه چیزی که فکر میکردم واقعی بوده، دروغی بزرگ بوده. آزرین کنارم ایستاده بود، قامت عظیم و هیبتش مرا وادار میکرد سر جایم خشک بشم.
– گوش کن آریون، الان وقت حرف زدن و شک کردن نیست، باید یاد بگیری چطور از خودت دفاع کنی و چطور قدرتت رو کنترل کنی، قبل از اینکه بخوای به سرزمین نامیرا برگردی.
من
لطفا صبر کنید...

ثریا
2یعنی اون کارای بدشو و دختر بازی هاش و.... اونا هم الکی بود؟ یا واقعی بود؟