پارت چهل :

هوا هنوز پر از مه و نور بود و من سعی می‌کردم نفس عمیق بکشم و خودمو جمع کنم. هنوز باورم نمی‌شد همه چیزی که فکر می‌کردم واقعی بوده، دروغی بزرگ بوده. آزرین کنارم ایستاده بود، قامت عظیم و هیبتش مرا وادار می‌کرد سر جایم خشک بشم.
– گوش کن آریون، الان وقت حرف زدن و شک کردن نیست، باید یاد بگیری چطور از خودت دفاع کنی و چطور قدرتت رو کنترل کنی، قبل از اینکه بخوای به سرزمین نامیرا برگردی.
من

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    2

    یعنی اون کارای بدشو و دختر بازی هاش و.... اونا هم الکی بود؟ یا واقعی بود؟

    ۹ ماه پیش
  • دال

    2

    بایدم ایندحسو داشته باشه،از یه که نیاز به پرستار داشت رسیده به یه شاهزاده جنگجوی افسانه ای 🙏🏻❤️🌹

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️