پارت چهل و دوم :

مه هنوز روی زمین می‌خزید و بوی خیسِ برگ‌ها با بوی آهنِ خون قاطی شده بود. نفس‌هایم منظم نبود، اما دیگر نمی‌لرزیدم. انگار جنگل مرا پذیرفته بود. کوتوله‌ها در حلقه‌ای نیم‌دایره ایستاده بودند و نگاهشان نه پر از تردید، که پر از انتظار بود. عصا را کمی بالا آوردم؛ وزنش حالا آشنا شده بود، مثل عضوی که تازه به بدنم برگشته باشد.

-فکر نکن این فقط شروعه، جنگل آزمون‌هاشو آروم نشون نمی‌ده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دال

    2

    الان می خواد بره دنبال فایلین،یا اونم جزء گذشته حساب می شه که باید فراموش بشه 🤔🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
  • علیرضا۲۸

    1

    نظراتتون رو خیلی دوست دارم،ذهن آوم باز میشه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️