بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت چهل و دوم :
مه هنوز روی زمین میخزید و بوی خیسِ برگها با بوی آهنِ خون قاطی شده بود. نفسهایم منظم نبود، اما دیگر نمیلرزیدم. انگار جنگل مرا پذیرفته بود. کوتولهها در حلقهای نیمدایره ایستاده بودند و نگاهشان نه پر از تردید، که پر از انتظار بود. عصا را کمی بالا آوردم؛ وزنش حالا آشنا شده بود، مثل عضوی که تازه به بدنم برگشته باشد.
-فکر نکن این فقط شروعه، جنگل آزمونهاشو آروم نشون نمیده
لطفا صبر کنید...

دال
2الان می خواد بره دنبال فایلین،یا اونم جزء گذشته حساب می شه که باید فراموش بشه 🤔🙏🏻🖤