پارت چهل و یک :


صبحی مه‌آلود و سبز، ارتش کوتوله‌ها پشت سرم ایستاده بودند، آماده برای هر حرکت و دستور من. عصایی که پیش‌تر در دستم دیده بودم و حالا آمادهٔ استفاده برای نبرد اصلی بود، سنگین و سرد، قدرتی عجیب از وجودم می‌گرفت.

– آریون… این عصا کلید باز کردن دروازه‌ست، تنها تو می‌تونی باهاش قدم به جنگل اسرارآمیز بذاری

نفسم را حبس کردم، عصا را در دست گرفتم و مشت دست چپم را محکم روی س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • علیرضا۲۸

    3

    خانم عبدی حالتون خوبه؟ یه خبر از خودتون بدید منکه نگرانتونم❤️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️