بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت چهل و یک :
صبحی مهآلود و سبز، ارتش کوتولهها پشت سرم ایستاده بودند، آماده برای هر حرکت و دستور من. عصایی که پیشتر در دستم دیده بودم و حالا آمادهٔ استفاده برای نبرد اصلی بود، سنگین و سرد، قدرتی عجیب از وجودم میگرفت.
– آریون… این عصا کلید باز کردن دروازهست، تنها تو میتونی باهاش قدم به جنگل اسرارآمیز بذاری
نفسم را حبس کردم، عصا را در دست گرفتم و مشت دست چپم را محکم روی س
لطفا صبر کنید...

علیرضا۲۸
3خانم عبدی حالتون خوبه؟ یه خبر از خودتون بدید منکه نگرانتونم❤️