دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رقص آتش اثر مهسا ماهنما

رمان رقص آتش

  • زبان فارسی
  • 17.8K 👁
  • 147 ❤️
  • 211 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رقص آتش

«آنا» دختری که روزگاری در دنیای بوکس زیرزمینی بوداپست، با قدرت و هیجان زندگی می‌کرد، حالا درگیر دنیایی تاریک و بی‌رحم شده است. او که درگیر قاچاق و جابه‌جایی بسته‌های مرموز است، میان دو جهان معلق مانده؛ دنیای پر از خون و گناهی که او را مجبور به انجام کارهای غیرقانونی می‌کند و دنیای خاطرات شیرین و پر از دوستی با "سارا" تنها کسی که برای او معنای زندگی را داشت. وقتی آنا مسئولیت تحویل یک بسته مشکی و لوکس را بر عهده می‌گیرد، با حقیقتی تکان‌دهنده و هولناک روبه‌رو می‌شود که تمام باورهای او را در هم می‌شکند. او که حالا در میانه‌ی بازی‌های خطرناک مردانی قدرتمند و بی‌رحم مانند "شاهد" گرفتار شده، باید میان بقای خود و وجدان بیدارِ پنهان‌شده‌اش، یکی را انتخاب کند. آیا آنا توان مقابله با روح سیاه و خفته اش را دارد ؟ آیا او می‌تواند از میان آتشی که خودش برافروخته، جان سالم به در ببرد، یا این رقصِ پرخطر، پایان زندگی او خواهد بود؟»

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خالق آتش و خاموشی ...
مقدمه :
می رقصیدم…
میان گل هایی که خیال می کردم زندگی ام را ساخته اند؛
آرام، بی خبر، شبیه نوری که هنوز نمی داند سایه چیست.
آن روزها رقصم، ساده بود…
بی سنگینی، بی فکر،
مثل لبخندی که هنوز طعم سقوط را نچشیده.
زمان اما، همیشه آهسته می گذرد…
و درست همان جا که فکر می کنی همه چیز آرام است،
چیزی درونت شکل دیگری به خود می گیرد.
حالا هم می رقصم…
اما نه آن رقصِ روشنِ گذشته.
این رقص، میانِ ماندن و شکستن است؛
میانِ خواستن و نرسیدن؛
میانِ آنچه هستم… و آنچه مجبورم باشم.
گاهی با ریتمی حرکت می کنم که از من نیست،
با نگاهی که انتخاب من نبوده،
با سکوتی که به من تحمیل شده.
و لبخند می زنم…
نه همیشه از سرِ آرامش،
گاهی فقط برای اینکه فرو نریزم.
مدت هاست یاد گرفته ام
بعضی رقص ها برای دیده شدن نیستند…
برای ادامه دادن اند.
و حالا…
دیگر کافی ست.
این بار، دیگر از هیچ ریتمی پیروی نمی کنم؛
نه از صدا، نه از نگاه، نه از سایه ها.
این بار، گوش می دهم به چیزی که همیشه زیر همه چیز بوده…
صدایی که سال هاست آرام ناله می کند،
اما هیچ وقت اجازه شنیده شدن نداشته.
اگر قرار است مسیرم شکسته شود،
بگذار از انتخاب خودم باشد.
اگر قرار است چیزی در من فرو بریزد،
بگذار من باشم که آن را می ریزم.
و حالا…
می رقصم،
با لبخندی که دیگر پنهان نمی شود،
با چشمانی که دیگر عقب نمی نشینند.
می رقصم…
و این بار…
با تو می رقصم؛میان آتشی که بر پا کرده ام.
---------
-شنبه قراره بسته های جدید و ارسال کنیم .
فندک طلایی رنگش را زیر سیگار گران قیمتش می گیرد:
-میدونی که تحویل بسته ها باید زیر نظر تو انجام بشه؟
مگر می شد ندانم؟!
تنها چیزی که طی این سال ها دقیق و بدون ابهام فهمیده بودم ، همین وظیفه ام بود .
-بله
ابرو بالا می اندازد
چهره ی ترسناکش با این کار ترسناک تر دیده میشود
با آن موهای بور و چشمان آبی رنگ ، کابوس خواب های گذشته ام بود .
-بله ؟!
آب دهانم را قورت می دهم تا بلکه خشکی اش کمتر شود
-بله ... قربان
-خوبه . به مازیار میسپرم لیست و بهت بده
مکثی می کند و با نیشخندی ، دندان های لمینت شده اش را به نمایش می گذارد
-می تونی بری
سری تکان می دهم که بعید می دانم آن را دیده باشد و از آن اتاق سرد و نمور بیرون می آیم .
تلفن را در دستم جابه جا می کنم
راهرو را آرام آرام طی می کنم تا به در مشکی رنگ برسم
صدای جیغ دختر بچه های نهایتا سیزده ساله از بین در نیمه باز روی اعصاب نداشته ام خط می کشد
دست خیس از عرقم را به گوشه ی کُتم می کشم
دستگیره ی فلزی و سردِ در را می چرخانم و وارد اتاق می شوم
فضای تیره و کثیف اتاق بعلاوه ی صدای هق هق دختری ، هوا را سنگین تر می کند
با ترحم خیره ی دختر و پسر هایی می شوم که با چشمان و دستان بسته ، هر کدام گوشه ای از اتاق نشسته اند
در را پشت سرم میبندم و قدمی جلو می روم .
صدای تق تق کفش پاشنه بلندم در میان هق هق خفه ی دخترک مو آبی گم می شود
دختری با لباس های قرمز و کثیف ، گوشه ای در خودش جمع شده بود و دست های لرزان و پوست همانندِ گَچش ، نشان از استرس و ترسش می داد .
هر کدام با زنجیر به ستون ها متصل شده و روی زمین کثیف و چرک در خود جمع شده بودند .
پسری نهایتاً بیست و یک ساله سر بلند می کند .
طوری که انگار من را می بیند ، رو به صورتم می پرسد :
-چرا ... آوردینمون اینجا ؟
آب دهانم را برای بار چندم در امروز می بلعم
نمی دانم چه بگویم !!
صدایم را صاف می کنم
-قطعا که ...
خشکی گلویم باعث وقفه ای در جمله ام می شود :
-برای خوشگذرونی اینجا نیستید
احتملا انتظار نداشت جوابش را بدهم
اما بازهم از موضعش پایین نمیاید و پوزخند غمگین و دردناکی می زند :
-می خواید بکشینمون ؟
-هرچی کمتر بدونی بهتره
-خب حداقل ... دخترا رو ول کنید ! هرکاری دارید با ما پسرا بکنید
در انتهای سخنانش بغض مهمان ناخوانده ی گلویش است و این موجب اوج گرفتن هق هق دختر می شود
-گریه کردن کاری رو درست نمیکنه
خودم هم به حرفم اعتنایی ندارم
اشکی ، هرچند سبک و ظریف از گوشه ی چشمم روی گونه ام می ریزد
رو به پسر می کنم
چه بگویم که آن رگ متورم گردنش آرام بگیرد ؟
نباید همراه دخترک مو آبی زجه بزنم برای خواسته ی مردانه اش ؟؟
بغضم را قورت می دهم تا صدای گرفته ام رسوایم نکند:
-نمیشه ... دخترا رو قراره ...
صدایم قطع می شود و در مشکی و فلزی با صدای قیژ قیژی باز می شود
مرد قوی اندام با آن زخم ترسناک روی چانه اش سرش را خم می کند :
-باید برای تست پسرا رو ببریم بانو
سری تکان می دهم و خداراشکر می کنم که قطره ی اشکم خشک شده است :
-ممکنه مقاومت کنن ، چنتا از بچه هارو بیار
ی می گوید و در را نیمه باز رها می کند و می رود
سریع لب می زنم :
-اگه می خواین زنده بمونین ، زود جا نزنین ! این تنها راهیه که می تونین زنده بمونین
پسر دوباره لب می زند :
-چرا کمکمون میکنی ؟
زیر لب ، طوری که فقط خودم پاسخم را بشنوم ، می گویم :
-اجبار؟
فکر نمی کردم کسی جز خودم حرفم را بشنود
اما سکوت دردناک اتاق مانع این افکار می شود
-هیچکس نمی تونه کسی رو مجبور به انجام کاری بکنه خانوم
سعی می کنم به او اخطار بدهم
-تا وقتی اینجایی حواست به حرفات باشه ... مراقب باش زبون سرخت سر سبزت و به باد نده !
به حال خود رهایشان می کنم

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رقص آتش

مهسا ماهنما : ۲ روز پیش

سلام بچه ها 😗🎀
اومدم بگم که حتماً عضو چنل تل**گرام رمان باشید .
لینکش رو می تونید از قسمت پروفایلم (آیدی تل**گرام) کپی کنید .
اونجا براتون ادیت از صحنه های مختلف رمان،اسپویل،پلی لیست موزیک،فیس کلیم شخصیتا،صحبت با شما و کلی چیزای دیگه میزارم .حتماً حتماً به جمع کوچیک مون اضافه بشید .

نظرات رمان رقص آتش
  • آمنه

    در پارت 40

    من الان شروع کردم به خواندن ولی خدایی هم ترس داره هم هیجان و البته غم انگیز

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    خوش اومدیی🫠🎀✨️

    دیروز
  • مامان عسل

    در پارت 170

    آنا اگر از اول وارد بوکس نمیشد وحرف سارا رو گوش می کرد زندگی خودش و دوستش اینجوری نبود ..میشه از دید دیگه ای هم نگاه کنیم که آنا پا تو این بازی گذاشت فهمید که دنیا چه آدمای خوک صفتی مثل شاهد و امثال شاهد هستش که به آدما رحم نمیکنن وما مخاطبین هم به درک این داستان پی می بریم خیلی درد آور هستش

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    بلاخره آنا داره یاد میگیره...میشه گفت آنا از وقتی وارد باند شمس شده به اندازه ی ۱۰ سال تجربه کسب کرده! ولی شاید اگه به حرف سارا گوش میداد وضعیت اینجور نبود ! باید ببینیم بقیش چی میشه

    ۲ روز پیش
  • افسون

    در پارت 170

    سلام عسلم😃 خوشم میاد تو آخرین لحظه هاشم انا داره نگاش میکنه و اون آتیش و انادرستش کرده پس پایگاه و آزمایشگاه و کشتی حامل رو فرستاد روهواانتقام و کامل میگیره یا برای این جمعی که باهاشون کارمیکنه هنوز دلی داره که بسوزه 🤔 وسارا قربانی بازی شاهد یکم مشکوکه🤔🤪

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    سلام افسون خانوم👋🏻🫠 پارت های بعدی خیلی از راز ها رو بر ملا می کنه...البته نه حالا! ولی واقعا شاهد مشکوکه🙄🤏🏻

    ۲ روز پیش
  • رها

    در پارت 171

    چرا شاهد میخاسته آنا وارد این کار بشهه متوجه نمیشم

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    این برای خود آنا هم مبهمه‌‌‌...ولی بیچاره اینقدر بدبختی داره این دیگه به تار موشم نیست😬✨️

    ۲ روز پیش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 170

    والا پر بار که چه عرض بنمایم..فعلا میخوام ببینم اون سه تا پسره کی بودن..کنجکاوی بیش از حد رو به فضولی

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    به جواب سوالاتتون هم میرسیم🥲✔️

    ۲ روز پیش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 171

    یعنی ، سارا فلج شده ، چون مازیار صگ با دستور شاهد کیفاثت با ماشین زده بش؟؟ و آنا عصبی شده و گوشش و تا تونستع گاز زده و گوشش کنده شده؟؟ واو..براوو! من از همین حالا فن آنا میباشم

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    دقیقااا...آفرین،فن آنا بودن یه پوئن مثبته👍🏻🎀

    ۲ روز پیش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 170

    تا میام یکم با پارتای قبل کنار بیام یه دفه می بینیم عواا..این پارتوو ببینن! آخه خانم نویسنده من الان کنجکاویم سر اون آینده رو به کدوم قبری ببرم؟؟

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    عوااا...عواقب خوندن رمانه دیگه ملکه😂🎀🗿

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 160

    عالی بودممنون 😁🙏وعکس کسری نمیزارید.

    ۵ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت گلی🫠🎀 وقتی تو رمان چشممون به جمالش روشن شد براتون عکسشم میزارم✨️

    ۴ روز پیش
  • Mahiii

    در پارت 120

    خیلی خوبه ک طولانی ترش کردی.. قضیه داره جالب میشه با این اقا پویان حالا ببینیم این مازیار کیه🧐

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    پویان بچم کلا انسان جالبیه🤧😭🎀فعلا آقای یه گوش مبهمه!

    ۴ روز پیش
  • Mahiii

    در پارت 130

    هرچی میریم جلوتر دارک تر میشه قضیه ولی خیلی هیجانیه..چ آشی قراره بپزه انا.. جوون

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    یه آش با یه وجب روغن(و کلی فلفل😐✨️)

    ۴ روز پیش
  • افسون

    در پارت 150

    آخیش بلاخره میخواد آنا حرکت کنه درسته رو به جلو با تمام قدرت و سرعت برای خالی کردن زیر پای تمام عوضی هایی که حالش و بد و بدتر کردن😋

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    باید حق‌شو ازشون بگیره نه؟

    ۴ روز پیش
  • Mahiii

    در پارت 140

    عجب کتابی..همه نوشته هاش واقعا انگار من بود خیلی خوب بود..اینکه نکته ها ریزو بیان میکنی عالیه چ دکتر پایه ای!! کجا میتونم ازین دکترا پیدا کنم😂 خیلی خلاقیت ب خرج دادی افرین دخترم🤩

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    بهتون کتاب های داستایفسکی رو پیشنهاد می کنم🙂🤍 و اینکه برای خرید دکتر ، کلمه ی (درمان) رو برام کامنت کنید🙄👍🏻

    ۴ روز پیش
  • Mahiii

    در پارت 150

    بحث اصلی؟!بحث چ اصلی😂😂خیلی خوب بود تا اینجا ک داره عالی پیش میره خدا کنه همه چیو زودتر براش تعریف کنه..مردم از کنجکاوی🙃🤦

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    از صمیم قلب امیدواریم همکاری خوبی داشته باشن😂✨️

    ۴ روز پیش
  • Mahiii

    در پارت 160

    واای دختر عالیه..چ خوبه ک به ارشام همه چیو گفت و همکاری می کنن باهم.واای خد،ذوقیم😍🥴 و خیلی خوبه ک نویسنده هارو هم معرفی کردی

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    قربون شما 😗🎀

    ۴ روز پیش
  • دیانا

    در پارت 110

    واقعا هیچ نظری ندارم. از بس که رمانت زیبا و غیر قابل پیش بینیه!!

    ۱ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده 😀🩷🎀

    ۷ روز پیش
  • دیانا

    در پارت 110

    من از تو ممنونم بابت رمان زیبات💜💜💫

    ۷ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت🫠🎀✨️

    ۶ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟