دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رقص آتش اثر مهسا ماهنما

رمان رقص آتش

  • زبان فارسی
  • 31.5K 👁
  • 257 ❤️
  • 728 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

«آنا» دختری که روزگاری در دنیای بوکس زیرزمینی بوداپست، با قدرت و هیجان زندگی می‌کرد، حالا درگیر دنیایی تاریک و بی‌رحم شده است. او که درگیر قاچاق و جابه‌جایی بسته‌های مرموز است، میان دو جهان معلق مانده؛ دنیای پر از خون و گناهی که او را مجبور به انجام کارهای غیرقانونی می‌کند و دنیای خاطرات شیرین و پر از دوستی با "سارا" تنها کسی که برای او معنای زندگی را داشت. وقتی آنا مسئولیت تحویل یک بسته مشکی و لوکس را بر عهده می‌گیرد، با حقیقتی تکان‌دهنده و هولناک روبه‌رو می‌شود که تمام باورهای او را در هم می‌شکند. او که حالا در میانه‌ی بازی‌های خطرناک مردانی قدرتمند و بی‌رحم مانند "شاهد" گرفتار شده، باید میان بقای خود و وجدان بیدارِ پنهان‌شده‌اش، یکی را انتخاب کند. آیا آنا توان مقابله با روح سیاه و خفته اش را دارد ؟ آیا او می‌تواند از میان آتشی که خودش برافروخته، جان سالم به در ببرد، یا این رقصِ پرخطر، پایان زندگی او خواهد بود؟»

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خالق آتش و خاموشی ...
برای آنان که یاد گرفتند گاهی برای دوباره زنده شدن، باید از خاکستر خود برخیزند.
مقدمه:
می‌رقصم میان گل‌هایی که خیال می‌کردم زندگی‌ام را ساخته‌اند؛
آرام و بی‌خبر، شبیه نوری که هنوز نمی‌داند سایه چیست.
حالا هم می‌رقصم…
اما نه آن رقصِ روشنِ گذشته.
این رقص، میانِ ماندن و شکستن است؛
میانِ خواستن و نرسیدن؛
میانِ آنچه هستم… و آنچه مجبورم باشم.
گاهی با ریتمی حرکت می‌کنم که از من نیست،
با نگاهی که انتخاب من نبوده،
با سکوتی که به من تحمیل شده.
و لبخند می‌زنم… نه همیشه از سرِ آرامش،
گاهی فقط برای اینکه فرونریزم.
مدت‌هاست یاد گرفته‌ام
بعضی رقص‌ها برای دیده‌شدن نیستند…
برای ادامه دادن‌اند.
و حالا… دیگر کافی‌ست.
این‌بار، دیگر از هیچ ریتمی پیروی نمی‌کنم؛
نه از صدا، نه از نگاه و نه از سایه‌ها.
این‌بار، گوش می‌دهم به نوایی که همیشه در گوشم زمزمه می‌شود.
صدایی که سال‌هاست آرام ناله می‌کند،
اما هیچ‌وقت اجازه‌ی شنیده‌شدن نداشته.
اگر قرار است مسیرم شکسته شود،
بگذار از انتخاب خودم باشد.
اگر قرار است چیزی در من فرو بریزد،
بگذار من باشم که آن را می‌ریزم.
و حالا...می‌رقصم،
با لبخندی که دیگر پنهان نمی‌شود و با چشمانی که دیگر عقب نمی‌نشینند.
می‌رقصم و این بار…
با تو می‌رقصم؛ میان آتشی که برپا کرده‌ام.
_____
- شنبه قراره بسته‌های جدید رو ارسال کنیم.
-
فندک طلایی‌رنگش را زیر سیگار گران‌قیمتش می‌گیرد:
- می‌دونی که تحویل بسته‌ها باید زیر نظر تو انجام بشه؟
-
مگر می‌شد ندانم؟!
تنها چیزی که طی این سال‌ها دقیق و بدون ابهام فهمیده بودم، همین وظیفه‌ام بود.
- بله.
ابرو بالا می‌اندازد.
چهره‌ی ترسناکش با این کار ترسناک‌تر دیده می‌شود.
با آن موهای بور و چشمان سبزرنگ، کابوس خواب‌های گذشته‌ام بود.
- بله؟!
آب دهانم را قورت می‌دهم تا بلکه خشکی‌اش کمتر شود.
- بله... جناب شمس.
- خوبه. به مازیار می‌سپرم لیست رو بهت بده.
مکثی می‌کند و با نیشخندی، دندان‌های لمینت‌شده‌اش را به نمایش می‌گذارد.
- می‌تونی بری.
سری تکان می‌دهم که بعید می‌دانم آن را دیده باشد و از آن اتاق سرد و نمور بیرون می‌آیم.
تلفن را در دستم جابه‌جا می‌کنم.
راهرو را آرام‌آرام طی می‌کنم تا به درِ مشکی‌رنگ برسم.
صدای جیغ دختربچه‌های نهایتاً سیزده‌ساله از بین درِ نیمه‌باز روی اعصاب نداشته‌ام خط می‌کشد.
دست خیس از عرقم را به گوشه‌ی کتم می‌کشم و دستگیره‌ی فلزی و سردِ در را می‌چرخانم.
فضای تیره و کثیف اتاق، به‌علاوه‌ی صدای هق‌هق دختری، هوا را سنگین‌تر می‌کند.
با ترحم خیره‌ی دختر و پسرهایی می‌شوم که با چشمان و دستان بسته، هر کدام گوشه‌ای از اتاق نشسته‌اند.
در را پشت سرم می‌بندم و قدمی جلو می‌روم.
صدای تق‌تق کفش پاشنه‌بلندم در میان هق‌هق خفه‌ی دخترک موآبی گم می‌شود.
دختری با لباس‌های قرمز و کثیف، گوشه‌ای در خودش جمع شده بود و دست‌های لرزان و پوست همانند گچش، نشان از استرس و ترسش می‌داد.
هر کدام با زنجیر به ستون‌ها متصل شده و روی زمین کثیف و چرک در خود جمع شده بودند.
پسری نهایتاً بیست‌ساله سر بلند می‌کند.
طوری که انگار من را می‌بیند، رو به صورتم می‌پرسد:
- چرا... آوردینمون اینجا؟
آب دهانم را برای بار چندم در امروز می‌بلعم.
نمی‌دانم چه بگویم!!
صدایم را صاف می‌کنم.
- قطعاً که...
خشکی گلویم باعث وقفه‌ای در جمله‌ام می‌شود:
- برای خوش‌گذرونی اینجا نیستید.
احتمالاً انتظار نداشت جوابش را بدهم.
اما باز هم از موضعش پایین نمی‌آید و پوزخند غمگین و دردناکی می‌زند:
- می‌خواید بکشینمون؟
- هرچی کمتر بدونی، بهتره.
- خب لااقل... دخترا رو ول کنید! هر کاری دارید با ما پسرا بکنید.
در انتهای سخنانش بغض مهمان ناخوانده‌ی گلویش است و این موجب اوج گرفتن هق‌هق دختر می‌شود.
- گریه کردن کاری رو درست نمی‌کنه.
خودم هم به حرفم اعتنایی ندارم.
اشکی، هرچند سبک و ظریف، از گوشه‌ی چشمم روی گونه‌ام می‌ریزد.
رو به پسر می‌کنم.
چه بگویم که آن رگِ متورم گردنش آرام بگیرد؟
بغضم را قورت می‌دهم تا صدای گرفته‌ام رسوایم نکند:
- نمی‌شه... دخترا رو قراره...
صدایم قطع شده و درِ مشکی و فلزی با صدای قیژقیژی باز می‌شود.
مرد قوی‌اندام با آن زخم ترسناک روی چانه‌اش سرش را خم می‌کند:
- باید برای تست پسرا رو ببریم، بانو.
سری تکان می‌دهم و خدا را شکر می‌کنم که قطره‌ی اشکم خشک شده است:
- ممکنه مقاومت کنن، چند تا از بچه‌ها رو بیار.
«چشم.» می‌گوید، در را نیمه‌باز رها می‌کند و می‌رود.
سریع لب می‌زنم:
- اگه می‌خواید زنده بمونید، زود جا نزنید! این تنها راه برای زنده موندنه.
پسر دوباره به حرف می‌آید:
- چرا کمک‌مون می‌کنی؟
-
زیر لب، طوری که فقط خودم پاسخم را بشنوم، می‌گویم:
- اجبار؟
فکر نمی‌کردم کسی جز خودم حرفم را بشنود.
اما سکوت دردناک اتاق مانع این افکار می‌شود.
- هیچ‌کس نمی‌تونه کسی رو مجبور به انجام کاری بکنه، خانوم.
سعی می‌کنم به او اخطار بدهم.
با این لجبازی و زبان سرکشش، بیشتر از دو هفته دوام نمی‌آورد.
آن هم این‌جا... در زمین بازی شمس‌ها!
- تا وقتی اینجایی حواست به حرفات باشه... مراقب باش زبون سرخت سر سبزت رو به باد نده!
به حال خود رهایشان می‌کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رقص آتش

مهسا ماهنما : ۲ روز پیش

درود🎀 بچه ها از امروز روال پارت گذاری دوباره به حالت عادی برمی گرده . می دونم قول داده بودم که از تعداد پارت ها کم نشه و فقط روز های پارت گذاری تغییر کنه ، ولی متاسفانه نتونستم به قولم عمل کنم و بابتش متاسفم🥲 مرسی بابت همراهیتون . خانواده رق*ص آتش روز به روز داره بزرگتر میشه و از بابتش خیلی خوشحالم 🥹 با گذاشتن کامنت ، لایک کردن رمان و معرفی رمان به دوستانتون ،کمک بزرگی به دیده شدن رمان می کنید ، ادامه بدید و مرسیی😌

نظرات رمان رقص آتش

  • یگانه

    0

    خیلیی خوب بود. من همش دارم میگردم دنبال رمان های سال 1404 یا آنلاین های 1405 من خیلی دوستش داشتم، عزیزم به کارت ادامه بده تو فوقالعاده ای ♡

    ۷ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومده عزیزم🥹🫶🏻

    ۲ ساعت پیش
  • ...

    در پارت 411

    میگم مهسا اخر رمان خیلیی باحال بود مخصوصا بعد از اون همه اتفاق بدد خدایی لازم بود بعد میشه رمان رو یکم دارک رومنس کنی💔🤣 و کسری رو یکمی رد فلگ کنی🥺🤣🤣

    ۱۳ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    فدای شما🙂‍↔️🫶🏻ژانر رمان و که نمیتونم تغییر بدم😂توی نوشتن دارک رومنسم خیلی خوب نیستم فکر کنم ... و اینکه شخصیت پردازیا از قبل انجام شده

    ۱۲ ساعت پیش
  • ...

    در پارت 410

    💔🤣🤣کاملا منطقیه

    ۱۰ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 412

    آنا از بی کسی به چه دردی دچار شدی خدا لعنت کنه شاهد و امثالش رو🤨🤨 دست خودم نیست هر پارتی که میخونم اونا لعنت میدم چرا باید بچه های مردم اینگونه آزار و اذیت کنن

    ۱۹ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آره بچم..اینقدر توی این چند سال تحت فشار بوده که حد نداره🥲گذشته خوبیم نداشته که حداقل با اون خوش باشه

    ۱۲ ساعت پیش
  • ۰۰۰

    در پارت 410

    من هنوز نمی تونم از ذهنم بیرون کنم که آنا حتی وقتی کسرا برای نجاتش خودش رو جلو انداخت، به جای اینکه فقط نگران اون باشه، شروع کرد به فکر کردن که (من باعثش شدم) این حجم از عذاب وجدان واقعاً آدمو خفه می کنه😭

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    برای هر چیزی خودشو مقصر می‌دونه😭💔

    دیروز
  • دیانا

    در پارت 410

    عاشق این پارت شدم.مخصوصا قسمت آخرش.منتظرم ببینم واکنش اون دوتا چیه؟آروم و بیخیال؟چشمای گرد شده و متعجب؟لبخند به لب؟یا شایدم هیچ کدوم

    ۲۲ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    توی پارت بعدی می‌فهمیم😌🙌🏻

    ۱۲ ساعت پیش
  • 🖤

    در پارت 220

    صدرصد خیلی خوب بود مرسی بابت زحمات شما گلم 🫶

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت🎀🫠

    ۱۲ ساعت پیش
  • 🖤

    در پارت 260

    عالی بود قلمت خوبه دختر 👌

    دیروز
  • ملکه

    در پارت 410

    این دوتا دارن خیلی آروم و طبیعی به هم نزدیک میشن و من عاشق همینم😭 بعد یهو آنا با شلوار اسپایدرمن و موهای لونه کلاغی وارد شد و پویان هم طبق معمول از فرصت استفاده کرد لپشو تفی کرد😂😭 این تغییر فضا بعد از اون همه فشار واقعاً لازم بود.

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    پویان نمک رقص اتشه😌😂💔

    دیروز
  • نینا

    در پارت 410

    نمی دونم چرا ولی اونجایی که دست های آنا می لرزید و نمی تونست کسرا رو درست بگیره خیلی تو ذهنم موند… این دختر واقعاً بیشتر از چیزی که نشون میده تحت فشاره.

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آنا بچم👤💔

    دیروز
  • ملکه

    در پارت 410

    اون اول پارت واقعاً دلم برای آنا سوخت… چرا انقدر خودش رو گناهکار می دونه؟

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آنااز خودش توی ذهنش یه آدم نحس ساخته.آدم نحسی که هر کس نزدیکس بشه ، آزار میبینه...و آنا اینو نمی‌خواد🥲

    دیروز
  • 🖤

    در پارت 40

    خیلی شوکه شدم منم فکرمیکرد مواد مخدر چیزی باشه شاخام درومد 😱

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    🥲🔪🎀

    دیروز
  • فرنگیس

    در پارت 410

    عالیی بودد زن زیبا دلم واسه آنا کبابه کبابب

    دیروز
  • دلوین

    در پارت 400

    پارت جدید کی میاد گلم؟

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    امشب🎀

    ۲ روز پیش
  • دلوین

    0

    گلم الان ساعت 1:۱۰ هست ولی نوشته یک رو بعد

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    تایمر دنیای رمان دقیق نیستش ، با توجه به اون کادر قرمز توی صفحه اصلی از تایم قرار گیری پارت مطمئن بشید🎀

    دیروز
  • zra

    در پارت 400

    لطفاا پارت زیادد پارت بیشترر پارت هدیهه طولانیی به شدت قشنگه دوست دارم سریعتر بخونمش

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    😂😂بچه ها رمان در حال تایپه ... من آماده ندارم که براتون بزارم ... در حد توانم می نویسم و براتون قرار می دم🫶🏻

    دیروز
  • ...

    در پارت 40

    بنظرم شاهد میدونست که انا در اون باکس رو باز میکنه.

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آره...میدونست😶

    ۲ روز پیش
  • هانیه

    0

    مهسا جونمم دستخوش این استوری جدیدت خیلی خوبه🥺🙃

    ۳ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    😶🎀

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️