دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رقص آتش اثر مهسا ماهنما

رمان رقص آتش

  • زبان فارسی
  • 21.3K 👁
  • 168 ❤️
  • 274 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رقص آتش

«آنا» دختری که روزگاری در دنیای بوکس زیرزمینی بوداپست، با قدرت و هیجان زندگی می‌کرد، حالا درگیر دنیایی تاریک و بی‌رحم شده است. او که درگیر قاچاق و جابه‌جایی بسته‌های مرموز است، میان دو جهان معلق مانده؛ دنیای پر از خون و گناهی که او را مجبور به انجام کارهای غیرقانونی می‌کند و دنیای خاطرات شیرین و پر از دوستی با "سارا" تنها کسی که برای او معنای زندگی را داشت. وقتی آنا مسئولیت تحویل یک بسته مشکی و لوکس را بر عهده می‌گیرد، با حقیقتی تکان‌دهنده و هولناک روبه‌رو می‌شود که تمام باورهای او را در هم می‌شکند. او که حالا در میانه‌ی بازی‌های خطرناک مردانی قدرتمند و بی‌رحم مانند "شاهد" گرفتار شده، باید میان بقای خود و وجدان بیدارِ پنهان‌شده‌اش، یکی را انتخاب کند. آیا آنا توان مقابله با روح سیاه و خفته اش را دارد ؟ آیا او می‌تواند از میان آتشی که خودش برافروخته، جان سالم به در ببرد، یا این رقصِ پرخطر، پایان زندگی او خواهد بود؟»

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خالق آتش و خاموشی ...
مقدمه :
می رقصیدم…
میان گل هایی که خیال می کردم زندگی ام را ساخته اند؛
آرام، بی خبر، شبیه نوری که هنوز نمی داند سایه چیست.
آن روزها رقصم، ساده بود…
بی سنگینی، بی فکر،
مثل لبخندی که هنوز طعم سقوط را نچشیده.
زمان اما، همیشه آهسته می گذرد…
و درست همان جا که فکر می کنی همه چیز آرام است،
چیزی درونت شکل دیگری به خود می گیرد.
حالا هم می رقصم…
اما نه آن رقصِ روشنِ گذشته.
این رقص، میانِ ماندن و شکستن است؛
میانِ خواستن و نرسیدن؛
میانِ آنچه هستم… و آنچه مجبورم باشم.
گاهی با ریتمی حرکت می کنم که از من نیست،
با نگاهی که انتخاب من نبوده،
با سکوتی که به من تحمیل شده.
و لبخند می زنم…
نه همیشه از سرِ آرامش،
گاهی فقط برای اینکه فرو نریزم.
مدت هاست یاد گرفته ام
بعضی رقص ها برای دیده شدن نیستند…
برای ادامه دادن اند.
و حالا…
دیگر کافی ست.
این بار، دیگر از هیچ ریتمی پیروی نمی کنم؛
نه از صدا، نه از نگاه، نه از سایه ها.
این بار، گوش می دهم به چیزی که همیشه زیر همه چیز بوده…
صدایی که سال هاست آرام ناله می کند،
اما هیچ وقت اجازه شنیده شدن نداشته.
اگر قرار است مسیرم شکسته شود،
بگذار از انتخاب خودم باشد.
اگر قرار است چیزی در من فرو بریزد،
بگذار من باشم که آن را می ریزم.
و حالا…
می رقصم،
با لبخندی که دیگر پنهان نمی شود،
با چشمانی که دیگر عقب نمی نشینند.
می رقصم…
و این بار…
با تو می رقصم؛میان آتشی که بر پا کرده ام.
---------
-شنبه قراره بسته های جدید و ارسال کنیم .
فندک طلایی رنگش را زیر سیگار گران قیمتش می گیرد:
-میدونی که تحویل بسته ها باید زیر نظر تو انجام بشه؟
مگر می شد ندانم؟!
تنها چیزی که طی این سال ها دقیق و بدون ابهام فهمیده بودم ، همین وظیفه ام بود .
-بله
ابرو بالا می اندازد
چهره ی ترسناکش با این کار ترسناک تر دیده میشود
با آن موهای بور و چشمان آبی رنگ ، کابوس خواب های گذشته ام بود .
-بله ؟!
آب دهانم را قورت می دهم تا بلکه خشکی اش کمتر شود
-بله ... قربان
-خوبه . به مازیار میسپرم لیست و بهت بده
مکثی می کند و با نیشخندی ، دندان های لمینت شده اش را به نمایش می گذارد
-می تونی بری
سری تکان می دهم که بعید می دانم آن را دیده باشد و از آن اتاق سرد و نمور بیرون می آیم .
تلفن را در دستم جابه جا می کنم
راهرو را آرام آرام طی می کنم تا به در مشکی رنگ برسم
صدای جیغ دختر بچه های نهایتا سیزده ساله از بین در نیمه باز روی اعصاب نداشته ام خط می کشد
دست خیس از عرقم را به گوشه ی کُتم می کشم
دستگیره ی فلزی و سردِ در را می چرخانم و وارد اتاق می شوم
فضای تیره و کثیف اتاق بعلاوه ی صدای هق هق دختری ، هوا را سنگین تر می کند
با ترحم خیره ی دختر و پسر هایی می شوم که با چشمان و دستان بسته ، هر کدام گوشه ای از اتاق نشسته اند
در را پشت سرم میبندم و قدمی جلو می روم .
صدای تق تق کفش پاشنه بلندم در میان هق هق خفه ی دخترک مو آبی گم می شود
دختری با لباس های قرمز و کثیف ، گوشه ای در خودش جمع شده بود و دست های لرزان و پوست همانندِ گَچش ، نشان از استرس و ترسش می داد .
هر کدام با زنجیر به ستون ها متصل شده و روی زمین کثیف و چرک در خود جمع شده بودند .
پسری نهایتاً بیست و یک ساله سر بلند می کند .
طوری که انگار من را می بیند ، رو به صورتم می پرسد :
-چرا ... آوردینمون اینجا ؟
آب دهانم را برای بار چندم در امروز می بلعم
نمی دانم چه بگویم !!
صدایم را صاف می کنم
-قطعا که ...
خشکی گلویم باعث وقفه ای در جمله ام می شود :
-برای خوشگذرونی اینجا نیستید
احتملا انتظار نداشت جوابش را بدهم
اما بازهم از موضعش پایین نمیاید و پوزخند غمگین و دردناکی می زند :
-می خواید بکشینمون ؟
-هرچی کمتر بدونی بهتره
-خب حداقل ... دخترا رو ول کنید ! هرکاری دارید با ما پسرا بکنید
در انتهای سخنانش بغض مهمان ناخوانده ی گلویش است و این موجب اوج گرفتن هق هق دختر می شود
-گریه کردن کاری رو درست نمیکنه
خودم هم به حرفم اعتنایی ندارم
اشکی ، هرچند سبک و ظریف از گوشه ی چشمم روی گونه ام می ریزد
رو به پسر می کنم
چه بگویم که آن رگ متورم گردنش آرام بگیرد ؟
نباید همراه دخترک مو آبی زجه بزنم برای خواسته ی مردانه اش ؟؟
بغضم را قورت می دهم تا صدای گرفته ام رسوایم نکند:
-نمیشه ... دخترا رو قراره ...
صدایم قطع می شود و در مشکی و فلزی با صدای قیژ قیژی باز می شود
مرد قوی اندام با آن زخم ترسناک روی چانه اش سرش را خم می کند :
-باید برای تست پسرا رو ببریم بانو
سری تکان می دهم و خداراشکر می کنم که قطره ی اشکم خشک شده است :
-ممکنه مقاومت کنن ، چنتا از بچه هارو بیار
ی می گوید و در را نیمه باز رها می کند و می رود
سریع لب می زنم :
-اگه می خواین زنده بمونین ، زود جا نزنین ! این تنها راهیه که می تونین زنده بمونین
پسر دوباره لب می زند :
-چرا کمکمون میکنی ؟
زیر لب ، طوری که فقط خودم پاسخم را بشنوم ، می گویم :
-اجبار؟
فکر نمی کردم کسی جز خودم حرفم را بشنود
اما سکوت دردناک اتاق مانع این افکار می شود
-هیچکس نمی تونه کسی رو مجبور به انجام کاری بکنه خانوم
سعی می کنم به او اخطار بدهم
-تا وقتی اینجایی حواست به حرفات باشه ... مراقب باش زبون سرخت سر سبزت و به باد نده !
به حال خود رهایشان می کنم

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان رقص آتش
  • هانیه

    0

    مهساا جونمم استوریت لایکک داشت👍🏻👍🏻خوشمان آمد✌🏻😁اسم آهنگه چیه ؟

    ۸ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    🎀✨️🩷بفرماییدAvenxir MONTAGEM UNKNOWN

    ۷ ساعت پیش
  • هانیه

    0

    قلب منیی دستت طلاا💖

    ۷ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    ✨️🎀

    ۵ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    عزیزم میتونی توی اپ‌دیگه ای بهم پیام بدی؟این*ستا؟تل*گ*رام؟یا روبی*کا؟

    ۵ ساعت پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    گلی من بله ندارم...ایناو دارم...هر کدوم اوکی بودی بگو ایدیشو بدم(این*ستا،روبیک،تل،ای*تا...✨️🎀

    ۴ ساعت پیش
  • افسون

    در پارت 220

    خسته نباشی گلم ولی زود به هم گیر دادند کل پروژه رو دزدیدن آخه اینکه خودش درستش گرده چرا باید دست اون شاهد عوضی بیفته در ضمن ببخشید من عکس کسرا رو نمی پسندم راستش یکم ناپخته و جوون به نظر میرسه اما من وایو یه آدم باهوش و ازش میگیرم و این هنوز تو ناکامی هاش مونده قربونت مرسی فدات 😅🥰

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    دیگه طمعه که میخوان قدرت توی دست خودشون باشه...براشون فرقی نداره که اون قدرت و بدزدن یا بخرنش!و اینکه اشکالی نداره، کاملاً سلیقه‌ایه🎀✨️ عکس شخصیت‌ها فقط برای کمک به تجسم داستان گذاشته شده و در واقع برداشت و تصور نویسنده از اون کاراکتره. اگر با ظاهرش ارتباط برقرار نمی‌کنید یا دوستش ندارید، کاملاً آزا

    دیروز
  • Aylar

    در پارت 231

    هوراا پارت آپلود شد🔥🔥

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    🎀✨️🩷

    ۲ روز پیش
  • ملکه

    1

    کسرا چه داف حقیه😭🎀

    ۲ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    فرزندانم همه از دل پینترست پریدن بیرون اینقدر که ناناصن😭🩷✨️کسرا که دیگه بدتر...🎀

    ۲ روز پیش
  • Aylar

    در پارت 220

    وایی عالیی بود

    ۳ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    🩷✨️

    ۳ روز پیش
  • Aylar

    در پارت 220

    عکس شخصیت کسرا رو می گذاری ؟ و احتمالش هست کسرا شخصیت اصلی مرد باشه؟؟

    ۳ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    یکم طول میکشه تا توی برنامه قرار بگیره 🎀 اسپویییل؟نه اسپویل نه😂❌️

    ۳ روز پیش
  • Aylar

    در پارت 220

    آنا و پویان چند سالشونه؟

    ۳ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آنا ۲۵ و پویان هم ۱۷ سالشه🥲🎀🤏🏻

    ۳ روز پیش
  • Aylar

    0

    رنگ چشمای آنا چه رنگیه؟

    ۳ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آبی💙✨️

    ۳ روز پیش
  • Aylar

    در پارت 40

    آره خیلیی خیلیی

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    الهی🤏🏻🤧

    ۳ روز پیش
  • Aylar

    در پارت 110

    مرده آرشامه؟

    ۴ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    نهههه بابا😐🎀

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 220

    بله😁باتشکر.قلمت زیباوماندگار🙏

    ۳ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    فدای شما🤭✨️

    ۳ روز پیش
  • افسون

    در پارت 190

    اگه بعضی وقتا واسمون یه طناب باریک هم بندازن پایین سعی میکنیم حتی اگه اعتماد نداریم بگیریمش چون واقعا شاید دستی نباشه که برای کمک به سمت موندراز بشه ولی ادما نیاز دارن گاهی به خودشونم دروغ بگن وامید بدن

    ۷ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    ما که امیدواریم به هم اعتماد کنن...✨️🫠بتونن باند و به نابودی بکشن...

    ۵ روز پیش
  • افسون

    در پارت 200

    عزیزم خیلی قشنگ نوشتی حس کسی که داده برای زندگی وزنده گردن خیلی ها میجنگه خسته نباشید

    ۷ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    سلامت باشی گلی🥲🎀

    ۵ روز پیش
  • افسون

    در پارت 210

    مرسی گلم ولی واقعا منم همین سوال و دارم تو ایران چه خبره احساس بدی دارم اگه واقعی این پروژه ها هست پس خیلی دور و بعید داریم فکر می کنیم و سر 😙🤔خوش

    ۷ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آره، فعلاً فقط باید صبر کنیم ببینیم آخرش چی میشه. 🥲

    ۵ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 211

    عکس کسری بزاریدممنون عالی بود.اناوکسری😁🤭🥳🙏

    ۶ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    استوری گذاشتم براتون🎀قرار دادن عکسش توی برنامه یکم زمان می‌بره ولی اونم میزارم واستون🥲🤏🏻

    ۵ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟