دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رقص آتش اثر مهسا ماهنما

رمان رقص آتش

  • زبان فارسی
  • 19.6K 👁
  • 161 ❤️
  • 227 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رقص آتش

«آنا» دختری که روزگاری در دنیای بوکس زیرزمینی بوداپست، با قدرت و هیجان زندگی می‌کرد، حالا درگیر دنیایی تاریک و بی‌رحم شده است. او که درگیر قاچاق و جابه‌جایی بسته‌های مرموز است، میان دو جهان معلق مانده؛ دنیای پر از خون و گناهی که او را مجبور به انجام کارهای غیرقانونی می‌کند و دنیای خاطرات شیرین و پر از دوستی با "سارا" تنها کسی که برای او معنای زندگی را داشت. وقتی آنا مسئولیت تحویل یک بسته مشکی و لوکس را بر عهده می‌گیرد، با حقیقتی تکان‌دهنده و هولناک روبه‌رو می‌شود که تمام باورهای او را در هم می‌شکند. او که حالا در میانه‌ی بازی‌های خطرناک مردانی قدرتمند و بی‌رحم مانند "شاهد" گرفتار شده، باید میان بقای خود و وجدان بیدارِ پنهان‌شده‌اش، یکی را انتخاب کند. آیا آنا توان مقابله با روح سیاه و خفته اش را دارد ؟ آیا او می‌تواند از میان آتشی که خودش برافروخته، جان سالم به در ببرد، یا این رقصِ پرخطر، پایان زندگی او خواهد بود؟»

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خالق آتش و خاموشی ...
مقدمه :
می رقصیدم…
میان گل هایی که خیال می کردم زندگی ام را ساخته اند؛
آرام، بی خبر، شبیه نوری که هنوز نمی داند سایه چیست.
آن روزها رقصم، ساده بود…
بی سنگینی، بی فکر،
مثل لبخندی که هنوز طعم سقوط را نچشیده.
زمان اما، همیشه آهسته می گذرد…
و درست همان جا که فکر می کنی همه چیز آرام است،
چیزی درونت شکل دیگری به خود می گیرد.
حالا هم می رقصم…
اما نه آن رقصِ روشنِ گذشته.
این رقص، میانِ ماندن و شکستن است؛
میانِ خواستن و نرسیدن؛
میانِ آنچه هستم… و آنچه مجبورم باشم.
گاهی با ریتمی حرکت می کنم که از من نیست،
با نگاهی که انتخاب من نبوده،
با سکوتی که به من تحمیل شده.
و لبخند می زنم…
نه همیشه از سرِ آرامش،
گاهی فقط برای اینکه فرو نریزم.
مدت هاست یاد گرفته ام
بعضی رقص ها برای دیده شدن نیستند…
برای ادامه دادن اند.
و حالا…
دیگر کافی ست.
این بار، دیگر از هیچ ریتمی پیروی نمی کنم؛
نه از صدا، نه از نگاه، نه از سایه ها.
این بار، گوش می دهم به چیزی که همیشه زیر همه چیز بوده…
صدایی که سال هاست آرام ناله می کند،
اما هیچ وقت اجازه شنیده شدن نداشته.
اگر قرار است مسیرم شکسته شود،
بگذار از انتخاب خودم باشد.
اگر قرار است چیزی در من فرو بریزد،
بگذار من باشم که آن را می ریزم.
و حالا…
می رقصم،
با لبخندی که دیگر پنهان نمی شود،
با چشمانی که دیگر عقب نمی نشینند.
می رقصم…
و این بار…
با تو می رقصم؛میان آتشی که بر پا کرده ام.
---------
-شنبه قراره بسته های جدید و ارسال کنیم .
فندک طلایی رنگش را زیر سیگار گران قیمتش می گیرد:
-میدونی که تحویل بسته ها باید زیر نظر تو انجام بشه؟
مگر می شد ندانم؟!
تنها چیزی که طی این سال ها دقیق و بدون ابهام فهمیده بودم ، همین وظیفه ام بود .
-بله
ابرو بالا می اندازد
چهره ی ترسناکش با این کار ترسناک تر دیده میشود
با آن موهای بور و چشمان آبی رنگ ، کابوس خواب های گذشته ام بود .
-بله ؟!
آب دهانم را قورت می دهم تا بلکه خشکی اش کمتر شود
-بله ... قربان
-خوبه . به مازیار میسپرم لیست و بهت بده
مکثی می کند و با نیشخندی ، دندان های لمینت شده اش را به نمایش می گذارد
-می تونی بری
سری تکان می دهم که بعید می دانم آن را دیده باشد و از آن اتاق سرد و نمور بیرون می آیم .
تلفن را در دستم جابه جا می کنم
راهرو را آرام آرام طی می کنم تا به در مشکی رنگ برسم
صدای جیغ دختر بچه های نهایتا سیزده ساله از بین در نیمه باز روی اعصاب نداشته ام خط می کشد
دست خیس از عرقم را به گوشه ی کُتم می کشم
دستگیره ی فلزی و سردِ در را می چرخانم و وارد اتاق می شوم
فضای تیره و کثیف اتاق بعلاوه ی صدای هق هق دختری ، هوا را سنگین تر می کند
با ترحم خیره ی دختر و پسر هایی می شوم که با چشمان و دستان بسته ، هر کدام گوشه ای از اتاق نشسته اند
در را پشت سرم میبندم و قدمی جلو می روم .
صدای تق تق کفش پاشنه بلندم در میان هق هق خفه ی دخترک مو آبی گم می شود
دختری با لباس های قرمز و کثیف ، گوشه ای در خودش جمع شده بود و دست های لرزان و پوست همانندِ گَچش ، نشان از استرس و ترسش می داد .
هر کدام با زنجیر به ستون ها متصل شده و روی زمین کثیف و چرک در خود جمع شده بودند .
پسری نهایتاً بیست و یک ساله سر بلند می کند .
طوری که انگار من را می بیند ، رو به صورتم می پرسد :
-چرا ... آوردینمون اینجا ؟
آب دهانم را برای بار چندم در امروز می بلعم
نمی دانم چه بگویم !!
صدایم را صاف می کنم
-قطعا که ...
خشکی گلویم باعث وقفه ای در جمله ام می شود :
-برای خوشگذرونی اینجا نیستید
احتملا انتظار نداشت جوابش را بدهم
اما بازهم از موضعش پایین نمیاید و پوزخند غمگین و دردناکی می زند :
-می خواید بکشینمون ؟
-هرچی کمتر بدونی بهتره
-خب حداقل ... دخترا رو ول کنید ! هرکاری دارید با ما پسرا بکنید
در انتهای سخنانش بغض مهمان ناخوانده ی گلویش است و این موجب اوج گرفتن هق هق دختر می شود
-گریه کردن کاری رو درست نمیکنه
خودم هم به حرفم اعتنایی ندارم
اشکی ، هرچند سبک و ظریف از گوشه ی چشمم روی گونه ام می ریزد
رو به پسر می کنم
چه بگویم که آن رگ متورم گردنش آرام بگیرد ؟
نباید همراه دخترک مو آبی زجه بزنم برای خواسته ی مردانه اش ؟؟
بغضم را قورت می دهم تا صدای گرفته ام رسوایم نکند:
-نمیشه ... دخترا رو قراره ...
صدایم قطع می شود و در مشکی و فلزی با صدای قیژ قیژی باز می شود
مرد قوی اندام با آن زخم ترسناک روی چانه اش سرش را خم می کند :
-باید برای تست پسرا رو ببریم بانو
سری تکان می دهم و خداراشکر می کنم که قطره ی اشکم خشک شده است :
-ممکنه مقاومت کنن ، چنتا از بچه هارو بیار
ی می گوید و در را نیمه باز رها می کند و می رود
سریع لب می زنم :
-اگه می خواین زنده بمونین ، زود جا نزنین ! این تنها راهیه که می تونین زنده بمونین
پسر دوباره لب می زند :
-چرا کمکمون میکنی ؟
زیر لب ، طوری که فقط خودم پاسخم را بشنوم ، می گویم :
-اجبار؟
فکر نمی کردم کسی جز خودم حرفم را بشنود
اما سکوت دردناک اتاق مانع این افکار می شود
-هیچکس نمی تونه کسی رو مجبور به انجام کاری بکنه خانوم
سعی می کنم به او اخطار بدهم
-تا وقتی اینجایی حواست به حرفات باشه ... مراقب باش زبون سرخت سر سبزت و به باد نده !
به حال خود رهایشان می کنم

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان رقص آتش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 191

    امیدوارم بتونن به هم اعتماد کنن واقعا..شاید شاهد یکم جلوی آنا گیج بازی در بیاره ولی حتما یه چیزی تو وجودش هست که میتونه باند به اون بزرگی رو اداره کنه و گیر نیوفته !

    دیروز
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    شاید انا خودش قبول نداشته باشه...ولی اعتماد بینشون،شراکت و بهتر میکنه

    ۱ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 190

    چرا انقدر دیر به دیر پارت میدین به روزای پارت گفتین اصلا پارت نمیدین

    ۳ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    از امشب پارت گذاری برمیگرده به روال قبل✨️🎀شرمنده بابت این یه هفته...

    دیروز
  • مامان عسل

    در پارت 190

    آنا بایستی پلیس میشد حیف این انرژی و اعتماد به نفس که برای چیزای باارزش بکار گرفته نشد

    ۵ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    شاید اگه‌به این بلا دچار نمیشد ، سراغ شغل های این‌چنینی هم‌می‌رفت 🥲🎀

    ۵ روز پیش
  • آمنه

    در پارت 190

    عجب دختری پارت عالی ممنون بانو

    ۶ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    مرسی از تو🫠🎀

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 190

    ارشام واناوکسری😁🙏👏

    ۶ روز پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    یسس🫠🤏🏻🎀

    ۶ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 180

    این طفل معصوم ها رو از کجا میدزدن و قاچاق میکنن ..واقعا توی کشور ما هم این اتفاقا میافته ..نمتونم باور کنم خیلی سخته هضم این موضوع..لعنت بر آدمای شیطان صفت 😬😬

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    واقعا یه سریا برای پول و قدرت دست به کار هایی میزنن که ما با دیدنشون توی فیلم یا خوندنشون توی رمانم تا چند روز حال خوبی نداریم >>

    ۱ هفته پیش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 180

    شاید برگ برندش به پویان ربطی داشتع باشه.. نمیدوننمم هیچ ایده ای ندارمم🗿😭🎀

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    نننننممممیدونم‌ولی فععععععععک نکنم🙄👋🏻

    ۲ هفته پیش
  • مبی

    در پارت 40

    زدم تو گوگل لولیتا کاشکی نمیزدم حالا دیگه خوابم نمیبره😶😰

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    نباید میزدی🗿🎀😭

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 41

    من الان شروع کردم به خواندن ولی خدایی هم ترس داره هم هیجان و البته غم انگیز

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    خوش اومدیی🫠🎀✨️

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 171

    آنا اگر از اول وارد بوکس نمیشد وحرف سارا رو گوش می کرد زندگی خودش و دوستش اینجوری نبود ..میشه از دید دیگه ای هم نگاه کنیم که آنا پا تو این بازی گذاشت فهمید که دنیا چه آدمای خوک صفتی مثل شاهد و امثال شاهد هستش که به آدما رحم نمیکنن وما مخاطبین هم به درک این داستان پی می بریم خیلی درد آور هستش

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    بلاخره آنا داره یاد میگیره...میشه گفت آنا از وقتی وارد باند شمس شده به اندازه ی ۱۰ سال تجربه کسب کرده! ولی شاید اگه به حرف سارا گوش میداد وضعیت اینجور نبود ! باید ببینیم بقیش چی میشه

    ۲ هفته پیش
  • افسون

    در پارت 171

    سلام عسلم😃 خوشم میاد تو آخرین لحظه هاشم انا داره نگاش میکنه و اون آتیش و انادرستش کرده پس پایگاه و آزمایشگاه و کشتی حامل رو فرستاد روهواانتقام و کامل میگیره یا برای این جمعی که باهاشون کارمیکنه هنوز دلی داره که بسوزه 🤔 وسارا قربانی بازی شاهد یکم مشکوکه🤔🤪

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    سلام افسون خانوم👋🏻🫠 پارت های بعدی خیلی از راز ها رو بر ملا می کنه...البته نه حالا! ولی واقعا شاهد مشکوکه🙄🤏🏻

    ۲ هفته پیش
  • رها

    در پارت 172

    چرا شاهد میخاسته آنا وارد این کار بشهه متوجه نمیشم

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    این برای خود آنا هم مبهمه‌‌‌...ولی بیچاره اینقدر بدبختی داره این دیگه به تار موشم نیست😬✨️

    ۲ هفته پیش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 170

    والا پر بار که چه عرض بنمایم..فعلا میخوام ببینم اون سه تا پسره کی بودن..کنجکاوی بیش از حد رو به فضولی

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    به جواب سوالاتتون هم میرسیم🥲✔️

    ۲ هفته پیش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 171

    یعنی ، سارا فلج شده ، چون مازیار صگ با دستور شاهد کیفاثت با ماشین زده بش؟؟ و آنا عصبی شده و گوشش و تا تونستع گاز زده و گوشش کنده شده؟؟ واو..براوو! من از همین حالا فن آنا میباشم

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    دقیقااا...آفرین،فن آنا بودن یه پوئن مثبته👍🏻🎀

    ۲ هفته پیش
  • ملکه ی دلقک

    در پارت 170

    تا میام یکم با پارتای قبل کنار بیام یه دفه می بینیم عواا..این پارتوو ببینن! آخه خانم نویسنده من الان کنجکاویم سر اون آینده رو به کدوم قبری ببرم؟؟

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    عوااا...عواقب خوندن رمانه دیگه ملکه😂🎀🗿

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟