دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان  رقص آتش اثر مهسا ماهنما، رمان عاشقانه و مافیایی

رمان رقص آتش

  • زبان فارسی
  • 38.6K 👁
  • 337 ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

«آنا» دختری که روزگاری در دنیای بوکس زیرزمینی بوداپست، با قدرت و هیجان زندگی می‌کرد، حالا درگیر دنیایی تاریک و بی‌رحم شده است. او که درگیر قاچاق و جابه‌جایی بسته‌های مرموز است، میان دو جهان معلق مانده؛ دنیای پر از خون و گناهی که او را مجبور به انجام کارهای غیرقانونی می‌کند و دنیای خاطرات شیرین و پر از دوستی با "سارا" تنها کسی که برای او معنای زندگی را داشت. وقتی آنا مسئولیت تحویل یک بسته مشکی و لوکس را بر عهده می‌گیرد، با حقیقتی تکان‌دهنده و هولناک روبه‌رو می‌شود که تمام باورهای او را در هم می‌شکند. او که حالا در میانه‌ی بازی‌های خطرناک مردانی قدرتمند و بی‌رحم مانند "شاهد" گرفتار شده، باید میان بقای خود و وجدان بیدارِ پنهان‌شده‌اش، یکی را انتخاب کند. آیا آنا توان مقابله با روح سیاه و خفته اش را دارد ؟ آیا او می‌تواند از میان آتشی که خودش برافروخته، جان سالم به در ببرد، یا این رقصِ پرخطر، پایان زندگی او خواهد بود؟»

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خالق آتش و خاموشی ...
برای آنان که یاد گرفتند گاهی برای دوباره زنده شدن، باید از خاکستر خود برخیزند.
مقدمه:
می‌رقصم میان گل‌هایی که خیال می‌کردم زندگی‌ام را ساخته‌اند؛
آرام و بی‌خبر، شبیه نوری که هنوز نمی‌داند سایه چیست.
حالا هم می‌رقصم…
اما نه آن رقصِ روشنِ گذشته.
این رقص، میانِ ماندن و شکستن است؛
میانِ خواستن و نرسیدن؛
میانِ آنچه هستم… و آنچه مجبورم باشم.
گاهی با ریتمی حرکت می‌کنم که از من نیست،
با نگاهی که انتخاب من نبوده،
با سکوتی که به من تحمیل شده.
و لبخند می‌زنم… نه همیشه از سرِ آرامش،
گاهی فقط برای اینکه فرونریزم.
مدت‌هاست یاد گرفته‌ام
بعضی رقص‌ها برای دیده‌شدن نیستند…
برای ادامه دادن‌اند.
و حالا… دیگر کافی‌ست.
این‌بار، دیگر از هیچ ریتمی پیروی نمی‌کنم؛
نه از صدا، نه از نگاه و نه از سایه‌ها.
این‌بار، گوش می‌دهم به نوایی که همیشه در گوشم زمزمه می‌شود.
صدایی که سال‌هاست آرام ناله می‌کند،
اما هیچ‌وقت اجازه‌ی شنیده‌شدن نداشته.
اگر قرار است مسیرم شکسته شود،
بگذار از انتخاب خودم باشد.
اگر قرار است چیزی در من فرو بریزد،
بگذار من باشم که آن را می‌ریزم.
و حالا...می‌رقصم،
با لبخندی که دیگر پنهان نمی‌شود و با چشمانی که دیگر عقب نمی‌نشینند.
می‌رقصم و این بار…
با تو می‌رقصم؛ میان آتشی که برپا کرده‌ام.
_____
- شنبه قراره بسته‌های جدید رو ارسال کنیم.
-
فندک طلایی‌رنگش را زیر سیگار گران‌قیمتش می‌گیرد:
- می‌دونی که تحویل بسته‌ها باید زیر نظر تو انجام بشه؟
-
مگر می‌شد ندانم؟!
تنها چیزی که طی این سال‌ها دقیق و بدون ابهام فهمیده بودم، همین وظیفه‌ام بود.
- بله.
ابرو بالا می‌اندازد.
چهره‌ی ترسناکش با این کار ترسناک‌تر دیده می‌شود.
با آن موهای بور و چشمان سبزرنگ، کابوس خواب‌های گذشته‌ام بود.
- بله؟!
آب دهانم را قورت می‌دهم تا بلکه خشکی‌اش کمتر شود.
- بله... جناب شمس.
- خوبه. به مازیار می‌سپرم لیست رو بهت بده.
مکثی می‌کند و با نیشخندی، دندان‌های لمینت‌شده‌اش را به نمایش می‌گذارد.
- می‌تونی بری.
سری تکان می‌دهم که بعید می‌دانم آن را دیده باشد و از آن اتاق سرد و نمور بیرون می‌آیم.
تلفن را در دستم جابه‌جا می‌کنم.
راهرو را آرام‌آرام طی می‌کنم تا به درِ مشکی‌رنگ برسم.
صدای جیغ دختربچه‌های نهایتاً سیزده‌ساله از بین درِ نیمه‌باز روی اعصاب نداشته‌ام خط می‌کشد.
دست خیس از عرقم را به گوشه‌ی کتم می‌کشم و دستگیره‌ی فلزی و سردِ در را می‌چرخانم.
فضای تیره و کثیف اتاق، به‌علاوه‌ی صدای هق‌هق دختری، هوا را سنگین‌تر می‌کند.
با ترحم خیره‌ی دختر و پسرهایی می‌شوم که با چشمان و دستان بسته، هر کدام گوشه‌ای از اتاق نشسته‌اند.
در را پشت سرم می‌بندم و قدمی جلو می‌روم.
صدای تق‌تق کفش پاشنه‌بلندم در میان هق‌هق خفه‌ی دخترک موآبی گم می‌شود.
دختری با لباس‌های قرمز و کثیف، گوشه‌ای در خودش جمع شده بود و دست‌های لرزان و پوست همانند گچش، نشان از استرس و ترسش می‌داد.
هر کدام با زنجیر به ستون‌ها متصل شده و روی زمین کثیف و چرک در خود جمع شده بودند.
پسری نهایتاً بیست‌ساله سر بلند می‌کند.
طوری که انگار من را می‌بیند، رو به صورتم می‌پرسد:
- چرا... آوردینمون اینجا؟
آب دهانم را برای بار چندم در امروز می‌بلعم.
نمی‌دانم چه بگویم!!
صدایم را صاف می‌کنم.
- قطعاً که...
خشکی گلویم باعث وقفه‌ای در جمله‌ام می‌شود:
- برای خوش‌گذرونی اینجا نیستید.
احتمالاً انتظار نداشت جوابش را بدهم.
اما باز هم از موضعش پایین نمی‌آید و پوزخند غمگین و دردناکی می‌زند:
- می‌خواید بکشینمون؟
- هرچی کمتر بدونی، بهتره.
- خب لااقل... دخترا رو ول کنید! هر کاری دارید با ما پسرا بکنید.
در انتهای سخنانش بغض مهمان ناخوانده‌ی گلویش است و این موجب اوج گرفتن هق‌هق دختر می‌شود.
- گریه کردن کاری رو درست نمی‌کنه.
خودم هم به حرفم اعتنایی ندارم.
اشکی، هرچند سبک و ظریف، از گوشه‌ی چشمم روی گونه‌ام می‌ریزد.
رو به پسر می‌کنم.
چه بگویم که آن رگِ متورم گردنش آرام بگیرد؟
بغضم را قورت می‌دهم تا صدای گرفته‌ام رسوایم نکند:
- نمی‌شه... دخترا رو قراره...
صدایم قطع شده و درِ مشکی و فلزی با صدای قیژقیژی باز می‌شود.
مرد قوی‌اندام با آن زخم ترسناک روی چانه‌اش سرش را خم می‌کند:
- باید برای تست پسرا رو ببریم، بانو.
سری تکان می‌دهم و خدا را شکر می‌کنم که قطره‌ی اشکم خشک شده است:
- ممکنه مقاومت کنن، چند تا از بچه‌ها رو بیار.
«چشم.» می‌گوید، در را نیمه‌باز رها می‌کند و می‌رود.
سریع لب می‌زنم:
- اگه می‌خواید زنده بمونید، زود جا نزنید! این تنها راه برای زنده موندنه.
پسر دوباره به حرف می‌آید:
- چرا کمک‌مون می‌کنی؟
-
زیر لب، طوری که فقط خودم پاسخم را بشنوم، می‌گویم:
- اجبار؟
فکر نمی‌کردم کسی جز خودم حرفم را بشنود.
اما سکوت دردناک اتاق مانع این افکار می‌شود.
- هیچ‌کس نمی‌تونه کسی رو مجبور به انجام کاری بکنه، خانوم.
سعی می‌کنم به او اخطار بدهم.
با این لجبازی و زبان سرکشش، بیشتر از دو هفته دوام نمی‌آورد.
آن هم این‌جا... در زمین بازی شمس‌ها!
- تا وقتی اینجایی حواست به حرفات باشه... مراقب باش زبون سرخت سر سبزت رو به باد نده!
به حال خود رهایشان می‌کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رقص آتش

مهسا ماهنما : ۴ روز پیش

درود✨️شرمندم بابت این چند روز ، اولش فرار بود فقط برای آماده کردن فصل بعدی و اتفاقات مهم باشه اما متاسفانه مدتی رو مریض شدم و اصلا نمیتونستم رمان رو براتون تایپ کنم . ممنونم که درک میکنید ، پارت گذاری از شنبه دوباره به روال قبل برمیگرده🎀🥹

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 306 رای
5 ★
68%
4 ★
27%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان رقص آتش

  • به تو چه

    1

    نویسنده چرا پارت نمیزلری الان نذدیک به ۲۲ روزه

    ۴ روز پیش
  • Zoë

    در پارت 492

    بعد شانزده روز هنوز منتظر پارت بعدی ام👩🏻 🦯

    ۱ هفته پیش
  • هانیه

    1

    نویسنده جونم بازگردد دلمون برات تنگ شدهه

    ۲ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    عزیزم من متاسفانه هم خیلی بد مریض شدم ، یعنی اصلا نمیتونم تایپ کنم... تایپ کردن مشکلمه...ایشالا اگه بشه از هفته بعد بتونم ، پارت گذاریو دوباره شروع میکنم

    ۲ هفته پیش
  • avin

    در پارت 121

    خب پویان انگار قرار بوده مثه بقیه کشته بشه و اعضای بدنش قاچاق بشه ولی باهوش بوده تونسته فرار کنه اما انا اونو میبینه و دلش برای اون چشمای معصوم میره و نجاتش میده:))

    ۲ هفته پیش
  • سمیرا

    در پارت 401

    ببیند هیچ چیز خواسی نیست ٵخرش نانا یا همون آنا و کپسرک پفک خور یا ۶مون کسرا باهم ازدواج می کنن وپویا هم یه دختر سانتال مانتال پیدا می کنه واونا هم باهم ازدواج می کنن راساهم که خوب میشه وبا ارشام ازدواج می کنن پایان..😋🤩🥰

    ۳ هفته پیش
  • قربانعلی

    در پارت 390

    شخصیت پویان منو میخندونه 🤣برادر دو دقیقه نمیتونه خفه بشه.

    ۲ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    این فقط قدش رشد کرده💔😂

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا

    در پارت 390

    وازم باید خدارو شکر کرد که یکی مثل من نیست

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 490

    پس چرا پارت جدید نمیاد

    ۳ هفته پیش
  • هانیه

    0

    پس کی پارت داریمم؟

    ۳ هفته پیش
  • هانیه

    0

    نویسنده جونم ؟؟ میشه برگردیی؟

    ۳ هفته پیش
  • .

    در پارت 481

    الهی بمیرم انا بدبختت

    ۳ هفته پیش
  • ریموت دست کسرا

    در پارت 471

    وایی عاشق این پارتم نه اصلا روانی نیستم وای کسرارو پپیچید من ببرم ❤🤣♥♥

    ۳ هفته پیش
  • ریموت دست کسرا

    در پارت 461

    وای انا لنقد هولی بچمو خوردییس

    ۳ هفته پیش
  • .

    در پارت 450

    وای کسراا چقدر روحیش لطیفهه ارشامو خوداا گوگولی

    ۳ هفته پیش
  • هانیه

    در پارت 430

    پویان *** اینجا خیلی نمک شده جمله آخرش فقط😂🤦🏻

    ۴ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    😂😂🎀

    ۴ هفته پیش
  • ککا

    در پارت 430

    پویانن انا خدا زده

    ۳ هفته پیش
  • پفک دست کسرا

    در پارت 220

    وایی کراش زدم رو کسراا مخترعع شد

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️