پارت چهل و پنجم :

در حالی‌که سر نفس را به سینه‌اش چسبانده بود، شروع به حرف زدن کرد. آنگونه راحتر بود تا به تکرار سرنوشتش دوباره خو بگیرد:
-مادرتو تو دانشگاه دیدم. جفت‌مون ورودی اول بودیم و سر یه کلاس نشستیم. اوایل از مدل حرف زدنش خوشم اومد‌. بعضی کلمات‌و خارج از قواعد اما جالب می‌گفت‌. مثل اینکه تو به غروب خورشید می‌گی هوا خاموش شد. یه روز در جواب استاد که پرسید فردا چندمه، جواب داد: "دو روز دیگه تماÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    چقدر قشنگ داستانش رو میگه،انگار نه انگار از هم جدا شدن 😍

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️