نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت چهل و پنجم :
در حالیکه سر نفس را به سینهاش چسبانده بود، شروع به حرف زدن کرد. آنگونه راحتر بود تا به تکرار سرنوشتش دوباره خو بگیرد:
-مادرتو تو دانشگاه دیدم. جفتمون ورودی اول بودیم و سر یه کلاس نشستیم. اوایل از مدل حرف زدنش خوشم اومد. بعضی کلماتو خارج از قواعد اما جالب میگفت. مثل اینکه تو به غروب خورشید میگی هوا خاموش شد. یه روز در جواب استاد که پرسید فردا چندمه، جواب داد: "دو روز دیگه تماÙ

لطفا صبر کنید...

م
1چقدر قشنگ داستانش رو میگه،انگار نه انگار از هم جدا شدن 😍