پارت پنجاه و نهم :

-ولش کن. حتما سرش تو اَبراست.
نفس گوشی را روی میز گذاشت و گفت:
-پروژه‌ی جدیدی که شروع کرده وقت‌گیره. تو خونه هم مدام یا سرش تو کاغذاست، یا با لب‌تاپ ور می‌ره یا تلفن جواب می‌ده.
آذر ابرویی تاب داد:
-نابغه‌اس ازش کار می‌کشن دیگه.
-اتفاقا این کارو خودش درست کرده. می‌گه همیشه دوست داشتم یه همچین پروژه‌ای دست بگیرم.
-پس به خاطر همینه هی منو دایورت می‌کنه.
-به خاطر دیدن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    چه ایده های مسخره ای می ده،انگار عهد بوقه با حرف بچه ازدواج کنه،اون هنوز از عشقس نبریده که بخواد دوباره دل ببنده 😮😠🙏🏻🖤

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️