نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و نهم :
-ولش کن. حتما سرش تو اَبراست.
نفس گوشی را روی میز گذاشت و گفت:
-پروژهی جدیدی که شروع کرده وقتگیره. تو خونه هم مدام یا سرش تو کاغذاست، یا با لبتاپ ور میره یا تلفن جواب میده.
آذر ابرویی تاب داد:
-نابغهاس ازش کار میکشن دیگه.
-اتفاقا این کارو خودش درست کرده. میگه همیشه دوست داشتم یه همچین پروژهای دست بگیرم.
-پس به خاطر همینه هی منو دایورت میکنه.
-به خاطر دیدن
لطفا صبر کنید...

میم
1چه ایده های مسخره ای می ده،انگار عهد بوقه با حرف بچه ازدواج کنه،اون هنوز از عشقس نبریده که بخواد دوباره دل ببنده 😮😠🙏🏻🖤