پارت چهل و یک :

-فقط می‌خواستم ببینمش.
سرش داد زد:
-مگه چهارده سال پیش دیدیش؟
مقابل صدای بلند آرش، او آرام‌تر می‌شد. آمده بود آرش حماقت‌هایش را توی گوشش بزند:
-حماقتی که تو گفتی رو من کردم آرش.
سینه‌اش تنگ شد از آن همه مظلومیت. داشت از خودش بدش می‌آمد. بین تضاد عجیبی در حال آوار شدن بود. در خانه‌‌ای باز شد و اتومبیلی بیرون آمد. بعدش هم صدای در ماشین پردیس آمد. طاقت نداشت صبوری کند. تمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️