نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت چهل و یک :
-فقط میخواستم ببینمش.
سرش داد زد:
-مگه چهارده سال پیش دیدیش؟
مقابل صدای بلند آرش، او آرامتر میشد. آمده بود آرش حماقتهایش را توی گوشش بزند:
-حماقتی که تو گفتی رو من کردم آرش.
سینهاش تنگ شد از آن همه مظلومیت. داشت از خودش بدش میآمد. بین تضاد عجیبی در حال آوار شدن بود. در خانهای باز شد و اتومبیلی بیرون آمد. بعدش هم صدای در ماشین پردیس آمد. طاقت نداشت صبوری کند. تم
لطفا صبر کنید...
