پارت پنجاه و یک :

آنقدر عمیق به نفس نگاه کرد، انگار همان لحظه نوزادش را توی آغوشش گذاشته‌اند. بوی تنش توی شامه‌اش پیچید و لمس پوست نرمش، زنده‌اش کرد. لبخند قشنگی زد و گفت:
-اول اسفند همیشه برام اول بهاره. وقتی خدا تو رو بهم هدیه داد و شدی تنها دلیل زندگی‌م برای نفس کشیدن.
حرف‌های قشنگ آرش و لبخندش نتوانست حواس دخترک را پرت کند. به محض آنکه پدر ساکت شد، پرسید:
-مامان منو بغلم نکرد؟
لبخند آر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    هردوشون منتظر بودن اون یکی کاری کنه و هیچ کاری نکردن،این وسط دلم برای نفس می سوزه،همین بود عشق آتشینتون؟ چقدر غرور و لجبازی،لعنت به پژمان که از هم دورسون کرد 😠😭🙏🏻💙

    ۷ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    همیشه پای یک‌نفر توی زندگی وسطه که باعث خرابی اون زندگی شده. مرسی از همراهی‌تون

    ۶ ماه پیش
کپی شد!