نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و چهارم :
بعد از هفتاد دقیقهی پراسترس و نفسگیر، با مساوی شدن تیمهای محبوبشان، آرش در حالیکه چیزی زیر لب میگفت، کنار گوش نفس چسبید تا بتواند میان سر و صداها، حرفش را به دخترک بفهماند:
-پاشو تا بلبشو نشده، بریم پایین.
نفس همچنان در حال چرخاندن پرچم و تشویق تیم محبوبش بود. با حرف پدر دستش توی هوا خشک شد:
-هنوز ۲۰ دیقه مونده بابا. تازه وقت اضافیام هست.
آرش با لحنی محکم گفت:

لطفا صبر کنید...

م
2یه پارت پدر دختری قشنگ،کاش همه پدرا همین قدر مهربون و دوست داشتنی بودن 🙏🏻💙🌹