پارت پنجاه و چهارم :

بعد از هفتاد دقیقه‌ی پراسترس و نفس‌گیر، با مساوی شدن تیم‌های محبوبشان، آرش در حالی‌که چیزی زیر لب می‌گفت، کنار گوش نفس چسبید تا بتواند میان سر و صداها، حرفش را به دخترک بفهماند:
-پاشو تا بلبشو نشده، بریم پایین‌.
نفس همچنان در حال چرخاندن پرچم و تشویق تیم محبوبش بود. با حرف پدر دستش توی هوا خشک شد:
-هنوز ۲۰ دیقه مونده بابا. تازه وقت اضافی‌ام هست.
آرش با لحنی محکم گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    یه پارت پدر دختری قشنگ،کاش همه پدرا همین قدر مهربون و دوست داشتنی بودن 🙏🏻💙🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    منم عاشق روابطشون هستم. مرسی از همراهی‌تون

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️