نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و دوم :
در حال نوازش زانویش، آرام گفت:
-اون زمان همه چی بهم پیچیده بود. من تا سر حد مرگ از پژمان بدم میاومد و از پردیس ناراحت بودم. مدتی که گذشت و تو بزرگتر شدی، حالم بهتر شد. خدا رو روزی هزار بار شکر میکردم که تو رو بهم داد. والا دیونه میشدم از فرط فکر و خیال. خانوادهامم که منو تو خودم میدیدن، ازم خواستن تو رو بهشون بسپارم و بچسبم به درسم و از بورسیهام استفاده کنم. داشتن با زبون بیزبوÙ
لطفا صبر کنید...

م
1آی آرش همیشه ناخواسته هولش دادی سمت تصمیمای غلط،خالا هم تصمیم گرفتی متاهل حسابش کنی همینطوری فقط با دیدن یه بچه تا کی می خوای به خودت و دلت دروغ بگی و ظلم کنی 🥺🙏🏻💚🌹