پارت پنجاه و دوم :

در حال نوازش زانویش، آرام گفت:
-اون زمان همه چی بهم پیچیده بود. من تا سر حد مرگ از پژمان بدم می‌اومد و از پردیس ناراحت بودم. مدتی که گذشت و تو بزرگتر شدی، حالم بهتر شد. خدا رو روزی هزار بار شکر می‌کردم که تو رو بهم داد. والا دیونه می‌شدم از فرط فکر و خیال. خانواده‌امم که منو تو خودم می‌دیدن، ازم خواستن تو رو بهشون بسپارم و بچسبم به درسم و از بورسیه‌ام استفاده کنم. داشتن با زبون بی‌زبوÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    آی آرش همیشه ناخواسته هولش دادی سمت تصمیمای غلط،خالا هم تصمیم گرفتی متاهل حسابش کنی همینطوری فقط با دیدن یه بچه تا کی می خوای به خودت و دلت دروغ بگی و ظلم کنی 🥺🙏🏻💚🌹

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️