پارت چهل و هشتم :

زیاد طاقت نیاورد منتظر بماند:
-باز چی شد؟
یادآوری آن دوران، اخم شد و نشست بین ابروهای پهن و بلند آرش:
-پژمان گیر داد باید پردیس از بورسیه‌اش استفاده کنه. تا حالا به خاطر پردیس منتظر بوده. تا لیسانس‌شو بگیره و دوتایی برن کانادا.
-مگه دایی هم بورسیه بود؟
آرش سری تکان داد:
-آره! اون بدقلق یکی از نبوغ دانشگاه بود. اما به جای اینکه از مغزش در راه مفید و حمایت ما استفاده کنه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خیلی کارش زشت و وحشیانه وناجوانمردانه بوده،در جواب این کارش باید ترکش می کرد،اینم شده دست آویزی برای به اسارت کشیدن زن ها 😡

    ۷ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بله کار آرش با وجود اینکه تحت فشار هم بود درست نبود

    ۶ ماه پیش
کپی شد!