نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت چهل و هشتم :
زیاد طاقت نیاورد منتظر بماند:
-باز چی شد؟
یادآوری آن دوران، اخم شد و نشست بین ابروهای پهن و بلند آرش:
-پژمان گیر داد باید پردیس از بورسیهاش استفاده کنه. تا حالا به خاطر پردیس منتظر بوده. تا لیسانسشو بگیره و دوتایی برن کانادا.
-مگه دایی هم بورسیه بود؟
آرش سری تکان داد:
-آره! اون بدقلق یکی از نبوغ دانشگاه بود. اما به جای اینکه از مغزش در راه مفید و حمایت ما استفاده کنه

لطفا صبر کنید...

م
1خیلی کارش زشت و وحشیانه وناجوانمردانه بوده،در جواب این کارش باید ترکش می کرد،اینم شده دست آویزی برای به اسارت کشیدن زن ها 😡