نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت چهل و چهارم :
-دیشب بهت گفتم هر چی میخوای دم دست بزار صبح گیجی، گوش میدادی.
نفس لبهایش را آویزان کرد. آرش بلافاصله گفت:
-لب و لوچهاتو واسه من تاب نده. ببینم میخرم برات!
دخترک دستهایش را بهم زد و از جا پرید. تا خواست گردن پدرش را بگیرد و ببوسدش، آرش با جملهی خود او را سر جایش چسباند. روی نیمکتی که نشسته بود:
-با همین موتور رفتی تو خیابون و خوردی زمین و پات ضرب دید دیگه، نه؟
ما
لطفا صبر کنید...
