پارت چهل و چهارم :

-دیشب بهت گفتم هر چی می‌خوای دم دست بزار صبح گیجی، گوش می‌دادی.
نفس لب‌هایش را آویزان کرد. آرش بلافاصله گفت:
-لب و لوچه‌اتو واسه من تاب نده‌. ببینم می‌خرم برات!
دخترک دست‌هایش را بهم زد و از جا پرید. تا خواست گردن پدرش را بگیرد و ببوسدش، آرش با جمله‌ی خود او را سر جایش چسباند. روی نیمکتی که نشسته بود:
-با همین موتور رفتی تو خیابون و خوردی زمین و پات ضرب دید دیگه، نه؟
ما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!