نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت چهل و هفتم :
کمی سکوت کرد و به مقابل خیره شد. حتی دیدن هیجان بازی فوتبال از دلش پر کشیده بود. اینکه چرا دایی با پدرش مخالفت میکرده است. پدری که برای او همه چیز تمام بود. سرش را بالا گرفت و به پدرش نگاه کرد بلکه عیب و ایرادی توی صورتش پیدا کند. همان چشمهای قابل اعتماد و جذاب همیشگی را دید در پناه ابروهایی کشیده که چون کمان دلش را هدف گرفته بود. باقی اجزای صورتش با تیپ موجهی که همیشه داشت مثل بوی عطرش
لطفا صبر کنید...
