لیست کلیه پارتهای رمان بی تو به سر نمی شود : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 101
این بار سیاوشی در کار نبود که با بردن غذا برای مهتاب مخالفت کند. پس غذای مهتاب را دوباره گرم کرد، به اتاقش رفت و سینی را روی زمین گذاشت: - بیا بشین که نه من درست و درمون شام خوردم نه تو. مهتاب از تنهایی خسته شده بود و دلش همصحبت میخواست و چه کسی بهتر از مژگان. از روی تخت بلند شد و روبروی او...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 102
سیاوش در مسیر خانه به یاد مژگان وارد پارکینگ مجتمعی تجاری شد. کمی گشت زد و چند مدل لباس خانه و خواب خرید و به خانه برگشت. ابتدا کیسهی مربوط به مژگان را پشت در اتاقش گذاشت و سپس بالا رفت. نزدیک آتیه شد و لباس او را به دستش داد: - باز کن ببین اندازهت هست یا نه؟ به دنبال آن لباس مهتاب را هم دا...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 103
ساعتی طول کشید تا مژگان از کار فارغ شود. پیادهروی با مهتاب از یک طرف و کارهای خانه و حمام آتیه از طرف دیگر به شدت خستهاش کرده بود. لباسهایش هم خیس شده بودند. دستی پشت گردنش کشید و از پلهها پایین آمد. کمی دربارهی احوال آتیه با مهتاب گفتگو کرد و به اتاقش برگشت. به سرعت تنی به آب زد و پس از آن...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 104
دو هفته گذشت... آتیه با اینکه در باطن شرمندهی مژگان بود اما نهتنها زبانش به تشکر نمیچرخید بلکه با کوچکترین اشتباهی بدخلقی کرده و او را میرنجاند. کار جدیدی که به وظایف قبلی مژگان اضافه کرده بود، هم وقت و دقت میطلبید و هم با هر بار فراخوانِ او مژگان باید پلهها را بالا پایین میکرد و همین...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 105
سیاوش از تکانهای آتیه بیدار شد. از سحرخیزی او تعجب کرد اما برخاست و پایین رفت تا مژگان را برای سونداژش صدا بزند. کمی بعد مژگان وارد اتاق شد و سلام کرد. ژل و ملافه و دستکش یک بار مصرف را از کمد برداشت و پتوی آتیه را کنار زد. آتیه نیمخیز شد و با حالتی از شرمندگی که مژگان تاکنون ندیده بود گفت:...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 106
چند ماه بعد... واپسین روزهای مهر... بچهها درس الفبا را شروع کرده بودند. مهتاب مسئولیت رفتوآمد آنها به مدرسه و تمرین درسهایشان در خانه را به عهده گرفته بود تا باری از دوش مژگان بردارد. شهرزاد بچهی مطیعی بود و تکالیفش را خودکار انجام میداد اما شهریار معمولاً دمار از روزگار مهتاب درمیآورد. ...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 107
صبح پنجشنبه زودتر از وقت همیشگی بیدار شد. بچهها تعطیل بودند و همه خواب. دلش نیامد مژگان را بیدار کند و صبحانه نخورده راهی دفتر مهندسی شد. دو سه ساعتی روی نقشهای که در دست داشت کار کرد و با سر رسیدن محمدفرزین مابقی کارها را به او سپرد و به درخواست اشکان در نبودش به کارگاه رفت. اشکان بعد از پخ...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 108
بعد از ورودش به حیاط، اندکی داخل ماشین نشست و چند بار نفس عمیق کشید تا با آرامش بیشتری پا به خانه بگذارد. نفسهای تند و عصبیاش که روال عادی گرفت وارد خانه شد. لباس راحتی پوشید و درحالیکه بوکشان به طرف آشپزخانه میرفت گفت: - بوی لازانیا میاد. نوش جونتون. دور از چشم دیگران چشمکی برای مژگان ز...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 109
صبح روز بعد... سیاوش پس از بیدار شدن بعدِ مدتها آتیه را سحرخیز دید؛ و البته مثل شب گذشته غمگین. چیزی از او دستگیرش نشد و پایین رفت. از روی نگرانی و کنجکاوی با پسر آقا خلیل تماس گرفت و احوال خانهی پدرش را جویا شد. حدسش به یقین پیوست و متوجه شد که مراسم دیشب مربوط به عقد بهروز بوده. تماس را قطع...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 110
افکارش پریشان شده بود. بریده نفس میکشید و سرفههایش دستبردار نبودند. چند دقیقه بعد که بهتر نشد برخاست و از محوطهی باغ خارج شد تا از ماشین اسپری تنفسیاش را بردارد. اما از بخت بدِ مژگان، احسان هم که ششدانگ حواسش پیش آنها بود دور از چشم او و پدر و مادرش از باغ بیرون زد. کمی به اطراف نگاه کرد و...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 111
مژگان از این که مرد زندگیاش در برابر نامردی عیاش احساس شکست کرده، بیتاب شد و تاوان برملا شدن این راز را به جان خرید و لب گشود تا پرده از ماجرای آن بردارد. از خدایش جرأت بیان حقیقت را خواست و با توکل به او شروع کرد: - شرکتش تو یه ساختمون تجاری بود. فردای اون روز طبق قرار به دفترش رفتم تا سفته ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 112
صبح روز بعد قبل از زنگ نماز صبح بیدار شد. داخل سینک کوچک گوشهی اتاقش وضو گرفت و نماز خواند. بالا رفت و صبحانهی بچهها را روی میز چید و برای رفتن به مدرسه بیدارشان کرد. همراهشان به دم در رفت و همین که سوار سرویس شدند به خانه برگشت. با دیدن سیاوش که زودتر از معمول بیدار شده بود و از پلهها پایین...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 113
سیاوش کمی بعد از خوابیدن آتیه سری به اتاق بچهها زد. سپس به حیاط رفت تا باغچه را آبیاری کند. چراغ اتاق مهتاب روشن بود و چراغ اتاق مژگان خاموش. و این نشان میداد که هر دو پیش هم هستند. خلوت آنها سیاوش را به پشت در اتاق خواهرش کشاند. قصد نداشت به گفتگویشان گوش دهد اما همین که خواست در را بکوبد چ...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 114
نرگس خانم تا زمانی که بقیه از مهمانی برگردند کمی از گذشته و تجربیاتی که در زندگی کسب کرده بود برای مژگان تعریف کرد. و همین که صدای درب پارکینگ را شنید از او خواست چراغ اتاق را خاموش کند. بچهها خوابآلود وارد خانه شدند و همراه آتیه و مهتاب بالا رفتند. سیاوش هم مختصری به باغچه آب داد و وارد ساختم...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 115
آن هفته مثل برق و باد گذشت... صبح چهارشنبه سیاوش تمام وسایل را پشت ماشین چید و با کنار گذاشتن صدقه همراه خانوادهاش به در خانهی اشکان رفت. بچهها به خاطر حضور آیسان و آیناز مهمان اتومبیل اشکان شدند و هر دو خانواده پشتِ سر هم به جاده زدند. تا قبل از تونل کندوان چهرهی پاییز خودنمایی میکرد ام...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 116
مهتاب به اندازهی تمام روزهای نبودنِ او دلتنگش بود. سربهزیری داوود را غنیمت دانست و زیرچشمی نگاهش کرد. در نظرش داوود هنوز همان هیبت را داشت و فقط کمی لاغرتر شده بود. چند تار موی سپید هم اطراف شقیقههایش به چشم میخورد. جدای آن خط ظریفی از گذر زمان به پیشانیاش افتاده بود که تجربهاش را به رخ می...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 117
چند روز باقیمانده هم سپری شد و روز عقد مهتاب و داوود فرارسید... ساعت چهار بعدازظهر سیاوش همراه تمام خانوادهاش، و فاطمه خانم پا به دفترخانه گذاشت. از طرف داوود نیز همه حضور داشتند. دو عضو جدید به خانوادهی آقا رهی اضافه شده بود. یکی میثاق برادرزادهی او که چند ماهی میشد کیمیا را به عقد خود ...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 118
صبح روز بعد... جمعه بود اما سیاوش برحسب عادت خیلی زود بیدار شد. لباس ورزشی ضخیمی به تن کرد و بیسروصدا از خانه بیرون زد. ساعتی دور بوستان نزدیک خانه دوید و با خریدن چند نان تازه اول به خانهی داوود رفت. شوق نگاه خواهرش را بهتر از هرکسی میتوانست بخواند. بوسهای به پیشانیاش نشاند و با آمدن داو...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 119
ساعتی پس از صرف شام، سیاوش آتیه را به اتاقشان برد و کمی کنار او ماند. انگار از دل مژگان خبر داشت. چون حرفهایش را مزهمزه کرد و با لحنی خواهشانه گفت: ـ یه خواهشی ازت دارم آتیه... اگر ممکنه حالا که مهتاب نیست کمی سر تکالیف بچهها کمکحالِ مژگان باش. خصوصاً شهریار... میدونی که، خیلی بازیگوشه. آ...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 120
مژگان هنوز در شوک حرفهای نرگس خانم بود که مهتاب زنگ زد و به سراغش آمد. شنل و کفشهای عروسیاش را همراه خود آورده بود. از برنامهی نرگس خانم و خودش که گفت مژگان به شدت مخالفت کرد. مهتاب به او قول داد که آتیه از این ماجرا بویی نخواهد برد و به هرشکلی که شد او را راضی کرد و طبق وقتی که از عصر دیروز ...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
