لیست کلیه پارتهای رمان بی تو به سر نمی شود : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 41
چند وقتی به همین منوال گذشت... سیاوش هر روز بچهها را از مهد برمیداشت و تقریباً دو ساعت بعد از پرستار به خانه میرسید و با حضور او در خانه فکرش بابت ساعتهای طولانی که نبود کمتر درگیر آتیه میشد ولی نگرانیاش بابت بچهها تمامی نداشت. با اینحال فعلاً چارهای نبود و اینگونه هم خودش میتوانست ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 42
هفتهها گذشت و شهرزاد و شهریار هفت ماهه شدند... به هر طرف که پایشان میرسید چهار دستوپا میرفتند و نگهداریشان سختتر شده بود. سیاوش نگران بود مبادا در مهد اتفاقی برایشان بیفتد اما چه میکرد وقتی میدانست رسیدگی به آنها از توان آتیه خارج است. مرداد ماه بود و گرمایش نفس میبرید. نیمهها...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 43
با رفتن شعبانی سیاوش نفس خفتهاش را رها کرد. صدای بسته شدن درب حیاط که به گوشش رسید بالا رفت و وارد اتاقشان شد. آنچه را که دید باور نمیکرد. آینهی دراور ترک خورده بود. ادکلنها و عطرها پخش زمین شده بودند و بویشان مشام را پر میکرد. گلدان شکسته و گلهای پرپر شدهاش به هر طرف ریخته بود. قابها...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 44
حال و هوای خانهی سیاوش رنگ و بوی دیگری داشت... چهرهی آتیه پر از حرف بود اما نه چیزی گفت، نه شامی خورد و نه حتی لحظهای چشم بر هم گذاشت. گریههای نیمه شبش سوهان روح سیاوش شده و بیخوابش کرده بود. چرت کوتاهی زد و آشفتهحال پرید. به حیاط رفت و اندکی کنار باغچه نشست. به فرداهایش اندیشید و باز هم ...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 45
با گذشت چند روز داوود بدون اطلاع مهتاب وقت دکتر مجددی برای او گرفت. شب که به خانه آمد دفترچه را جلوی چشم مهتاب تکان داد و گفت: - فردا بعدازظهر وقت دکتر داری. پس به داداشت بگو که ساعت چهار به بعد خونه نیستی و آتیه تنهاست تا مبادا مثل اون دفعه کار دست خودش بده. مهتاب از کمطاقتی او گله کرد: - چ...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 46
داخل خانه کسی نبود و در فاصلهای که مهتاب نمازش را بخواند، معصومه هم کودکش را شیر داد و منتظر ماند. مهتاب قصد برگشتن به جمعشان را نداشت اما به سفارش رعنا خانم، ظرف کشک را برداشت و همراه او پایین رفت. معصومه پتوی کوچکی روی زیرانداز انداخت و ارسلان را روی آن گذاشت. مهتاب هم جلوتر رفت تا ظرف کشک ...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 47
صبح زود از سوزش چشمانش بیدار شد. پلکهایش هم بیاندازه ملتهب بودند. هرچند جمعه بود و کمی دیرتر از روزهای دیگر به خانهی سیاوش میرفت اما با این سر و صورت هرگز نمیتوانست جلوی چشمان تیزبین برادرش حاضر شود. به تقلید از آرایشگر عروسیاش دو قالب یخ درون کیسهای انداخت و روی چشمانش گذاشت. ساعتی صبر ...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 48
با گذشت چند روز مهتاب هرچند از داوود دلخور بود اما سعی میکرد گوش به فرمان خواستههای او باشد و باب میلش رفتار کند تا دلش را به دست آورده و اینگونه، از سر خم کردن پیش رعنا خانم خلاصی یابد. اما نهتنها موفق نشد بلکه داوود او را از رفتن به خانهی مادرش منع کرده و همه چیز را موکول به ختم به خیر ...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 49
صبح شنبه، مهتاب هر شیوهای به کار گرفت که داوود چند ماه دیگر صبوری کند اما موفق نشد و به ناچار برای دادن آزمایش و عکس همراه او راهی کلینیک شد. تا ظهر معطل شدند و جوابش ماند برای چند روز دیگر. چند روزی که برای مهتاب مثل برق و باد گذشت اما برای داوود به سختی. بالأخره با گرفتن جواب راهی مطب شدند...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 50
چند ماه گذشت... تقریباً بیست روز به تولد یکسالگی شهرزاد و شهریار زمان باقی بود. اوضاع کاری سیاوش هم با حضور محمدفرزین به خوبی پیش میرفت. رابطهی دوستانه و کاریشان عالی بود و هر دو از این شراکت رضایت کامل داشتند. با اوضاع جدید سیاوش هم میتوانست وقت بیشتری به خانوادهاش اختصاص دهد. وضعیت آ...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 51
فصل چهارم: یک سال و نیم بعد، اوایل مرداد... شهرزاد و شهریار دو سال و هفتماهشان شده بود و سیاوش ترجیح میداد با اصول خودش تربیت شوند از اینرو مدتی بود که دیگر به مهد نمیبردشان. شرایط روحی آتیه هم بهتر از ماههای قبل بود. چند وقتی میشد که به انجمن «اماس» میرفت و از نزدیک با افرادی که ش...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 52
نفس سیاوش از دیدن رنگ و روی مهتاب تنگ شد و به سرفه افتاد. سلام داوود را بیپاسخ گذاشت و در مقابل نگاه پرغضبی حوالهاش کرد. دست نوازشی بر سر مهتاب کشید و احوالش را جویا شد. و مهتاب با کمی بغض گفت: - خوبم داداش. کاش نمیاومدی. آتیه تو خونه تنهاست. ـ تو روبهراه باش، چیزای دیگه حله. پیشانی مهتاب...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 53
دایی بهرام خانهی ویلایی کوچک و زیبایی داشت و حیاطش تکهای از بهشت بود. بیشتر فضای آن را باغچه کرده و علاوه بر گل و مقداری سبزی، چند درخت میوه هم کاشته بود که نصفه نیمه به بار نشسته بودند. زندایی فریده از دوری امیرعلی اشک میریخت. داوود کمی سربهسر او گذاشت و حال و هوایش را عوض کرد. اما مهتاب ...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 54
خانهی آرش فاصلهی چندانی با محلهی خودشان نداشت. سر راه جعبهای شیرینی تهیه کرد و رفت تا با پسرداییاش دیداری تازه کند. کمی بعد از رسیدن او، آیدا وسایل پذیرایی را روی میز چید و برای خرید همراه پسرش از خانه بیرون رفت. سیاوش جرعهای از شربتش را نوشید و رو به آرش گفت: - این چند روز که تعطیل بود...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 55
تا اذان صبح خواب به چشمش نیامد. وضو گرفت و به نماز ایستاد. تصمیم گرفته بود با آرش راهی سفر شود و از خدا خواست آنچه صلاحش هست مقدر کند. پس از نماز لباس پوشید و راهی بهشتزهرا شد. چند هفتهای میشد که سر مزار پدرش نیامده بود. سنگ قبرش را شست و فاتحهای خواند. ساعتی گاه در دل و گاه به زبان با او ص...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 56
سیاوش چشمهایش را مالید و با دیدی تار ساعت گوشیاش را چک کرد. نزدیک نه بود. دست و رویی شست و پیراهن آستین کوتاه و شلوار کتان آبی تیره به تن کرد و کت اسپرت سرمهای رنگی هم به دست گرفت. کمی بعد آرش هم چشم باز کرد. با دیدن ظاهر آراستهی سیاوش سوتی کشید و پرسید: - خواستگاری میری یا عروسی؟ - هیچ...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 57
مهری خانم از پلهها بالا رفت و خواستهی سیاوش را به اطلاع دخترش رساند و چند دقیقه بعد همراه او پایین آمد. خودش وارد خانه شد و دخترش هم به سمت سیاوش، که گوشهی باغچه پشت به او نشسته بود و گلها را تماشا میکرد قدم برداشت. چادر سبز گلدارش را روی سر مرتب کرد و درحالیکه سرش پایین بود هم سلام کرد و ه...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 58
نم اشک به چشمان مژگان نشست. کمی از سختی جابهجایی پدرش گفت و از جراحی کمر مادرش، که به خاطر تأمین هزینهی آن مجبور به کار بیرون از خانه و فروش بخشی از باغچهی سبزیشان شده بودند. دیگر حرفی نمانده بود و بیش از این قادر به التماس نبود. برخاست و برای کلام آخر گفت: - من نخواستم زرنگی کنم. فقط به ای...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 59
چند روز از قول و قرار یک هفتهای سیاوش با خانوادهی سروی گذشته بود. پس از کارگاه به خانهی داوود رفت و به واسطهی مهتاب با آنها تماس گرفت و از رأی مثبتشان باخبر شد. بابت آمدن مژگان خوشحال بود. چون دختر انعطافپذیری به نظر میآمد. اما از اینکه مبادا جوانی او در خانهاش تباه شود، نگران بود. درهر...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 60
مهتاب بیخبر از آنچه که شب قبل به داوود گذشته بود چشم گشود. طبق معمول برادرش را سحرخیز و در حال کار با لپتاپش دید. سلام و صبح به خیر گفت و بلند شد. سیاوش لبخندی به رویش زد و با اشارهای به ساعت مچیاش گفت: - امروز به من ثابت شد که اگر داوود صبحانه نخواد، تو تا لنگ ظهر میخوابی. مهتاب خمیازه...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
