لیست کلیه پارتهای رمان بی تو به سر نمی شود : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 1
فصل اول کارگاه تقریباً خالی شده بود و کارگرها رفته بودند. «سیاوش» طبق عادت به بخشهای مختلف سرکشی کرد و از روی علاقه پای یکی از دارهای قالی نشست. قلاب را برداشت و برخلاف گرههایی که به چله میزد، تلاش کرد از کلاف به هم پیچیدهی ذهنش گره بردارد و برای تنشهای چند سال اخیرش با «منصور خان» چارهاند...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 2
صبح زود بعد از خوردن صبحانهای مختصر پایین رفت. کارگرها یکبهیک میآمدند و پشت دار قالی مینشستند. عاشق این هنر چشمنواز بود و گاهی ساعتها داخل کارگاه قدم میزد و به صدای حاصل از دستان هنرمند بافندهها گوش میسپرد؛ گاهی هم پا به پایشان بر سر دار مینشست و رنگها را به بازی میگرفت. پس از آمدن...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 3
چند روز از استخدام کارمندان مربوط به بخش فروش اینترنتی و سروسامان گرفتن اوضاع کارگاه میگذشت. سیاوش و اشکان به برآورد دقیق هزینههای صرف شده و تقسیم آن مشغول بودند. اشکان از فشار کاری این روزها شاکی بود و همه را از چشم سیاوش میدید. بالأخره از کوره دررفت و کلافه سر از لپتاپ برداشت: ـ گوش بگیر ب...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 4
در طول مسیر فقط صدای موسیقی و خوانندهاش بود. مهتاب حرفی برای گفتن نداشت و طبق عادتش به مردم سواره و پیاده نگاه میکرد. اما ذهن سیاوش مشوش بود. اینگونه خواستگاری رفتن را دوست نداشت و در این فکر بود که کاش یک بزرگتر با او همراه میشد تا مهتاب بیتجربه و هجده، نوزده ساله. حضور بزرگتر باعث میشد ...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 5
صبح با چشمان ورمکرده که حاصل گریههای شب بود، از خواب بیدار شد. سرش سنگین بود و احساس ناراحتی میکرد. از پشت در صدای گفتوگوی احمد را با پدر و مادرش میشنید. آقا منصور به خاطر جریان دیشب، عزمش را جزم کرده بود که مهتاب عروس خودش شود تا به این شکل از خودسریهای سیاوش جلوگیری کند. مهتاب بین ماندن...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 6
سکوت حاکم شد... داوود انگشتانش را به بازی گرفت و سعی داشت با نفسهای عمیق احساساتش را جلوی سیاوش سرکوب کند. اما سیاوش با بدجنسی تمام ضبط ماشین را روشن کرد و صدایش را هم زیاد: - صداش رو زیاد کردم راحت باشی. نفسهات رو عمیقتر بکش تا پس نیفتی. جلوی رستوران پارک کرد و طبق معمولِ هر زمان که بیرون...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 7
با رفتن داوود، سیاوش هم شامش را خورد و به خانهی منصور رفت. سالها بود که وسط حیاط به انتظار مهتاب میایستاد، اما این بار پا به داخل گذاشت و برخلاف همیشه با استقبال گرمی مواجه شد. شیرینی را به دست فاطمه خانم سپرد و با همه دست داد. به مهتاب که رسید، او را به آغوش کشید و پیشانیاش را بوسید. عاشق خ...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 8
دفتر کارگاه قالیبافی... سیاوش لابهلای فاکتورهای به هم ریختهی روی میز دنبال چیزی میگشت. کلافه نگاهی به ساعت انداخت. قرار بود اشکان تا ظهر دوشنبه خود را به دفتر کارگاه برساند اما ظهر شده و هنوز خبری از او نبود. شمارهاش را گرفت و وقتی فهمید هنوز شمال است با حرص بر سرش فریاد کشید: - هنوز شمال...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 9
بعد از مراسم عقد، دانیال به خواست پدرش به مغازه برگشت و غیر از او همه برای ناهار به خانهی سیاوش رفتند. سیاوش با کمک مادرش تدارک مفصلی برای این امر دیده بود. خانهی او با حضور گرم مهمانان، یک روز به یاد ماندنی را برای داوود و همسرش به تصویر میکشید. گلدانهای پر از نرگس و لیلیوم و مریم، فضای خان...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 10
چند روز به مراسم ازدواج سیاوش مانده بود... نرگس خانم این بار همراه حاج اصغر و فرزندان او، و البته دختر خودش و حاج اصغر، «هدیه» پا به ایران گذاشت. دو روز پس از آمدن آنها، دایی «سینا» هم به همراه همسر مهربانش «شکوه» وارد ایران شدند. همه علیرغم اصرار سیاوش به خانهی خودشان رفته بودند غیر از نر...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 11
پاسی از شب گذشته بود... با رفتن مهمانها، آن همه هیاهو و صدای بوق یکباره به سکوت عجیبی تبدیل شد. سیاوش کفشهای آتیه را درآورد. پاهایش از سرما یخ زده بودند. دستانش را گرفت. آنها هم، از سرما یخ زده بودند. با تعجب نگاهش کرد. نگاهش هم، یخ زده بود اما نه از سرما. دستانش را قاب صورت بیروح آتیه کرد...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 12
داوود با ذوق در حال تمیز کردن و شستن در و دیوار و کف مغازه بود و همه چیز آماده بود تا کمکم چرخها و سردوزهای صنعتی که از ماهها پیش خریده و در انبار نگه داشته بود را به آنجا بیاورد و کارش را شروع کند. سیاوش هم آستین بالا زد و به کمکش رفت. دو ساعتی طول کشید تا از کار فارغ شدند. زیراندازی انداخت...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 13
اوایل بهمن ماه بود و هوا بیرحمانه سرد... نه برگی به درختان مانده و نه آواز و چهچهای از پرندگان شنیده میشد. آسمان در سکوت بود؛ آن هم از بغض برفهایی که مهتاب آرزو میکرد ببارند. چشم از آسمان گرفت و پرده را انداخت. به اتاقش نگاهی کرد و به یاد شب گذشته نم اشکی به چشمش نشست. مادرش تمام شب را...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 14
داوود پس از رفتن سیاوش، دست مهتاب را گرفت و به خانه برد: - وضو گرفتم. تا تو کمی استراحت کنی، منم نمازم رو بخونم و بیام. مهتاب خم شد و پاهایش را مالید. از فشار کفش پاشنه بلندی که طولانی مدت به پا داشت گزگز میکردند. حواسش پرتِ داوود شد. با صوت دلنشینی نماز میخواند. در مدت عقدشان حتی فرصتی پیش...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 15
خانهی سیاوش... سیاوش گوشی به دست و در حال صحبت با منشی کارگاه از پلهها پایین آمد. بوی نان تازه به آشپزخانه کشاندش. عادت به خوردن صبحانه داشت؛ هرچند اندک. و آتیه برخلاف کملطفیهای دیگرش معمولاً میز صبحانهی او را کامل میچید. جلو رفت و با لحن آرامی به آتیه گفت: - مگه من نگفتم خوشم نمیاد نونوا...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 16
مهتاب تمام تلاشش را کرده بود تا شاید به زور آرایش کمی چهرهاش را شادابتر نشان دهد. درحالیکه ضعف و بیحالی همچنان از صورتش میبارید و به تکرار با خودش میگفت، «چه مراسم مزخرف و بیخودی!» اما هرچه که بود با رفتن مهمانان تمام شد. فقط فاطمه خانم مانده بود که درحال جمعوجور کردن بقایای به جا مانده ...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 17
فصل دوم سه ماه بعد... سیاوش سعی در راضی کردن آتیه داشت تا ماهعسلشان را در انگلیس و کنار خانوادهی مادریاش بگذراند. اما داوود تلاش میکرد آنها را با خودش و مهتاب همسفر شیراز کند. آتیه شیراز را دوست داشت و بالأخره سیاوش به خاطر او کوتاه آمد و سفرش به لندن را به کریسمس موکول کرد و به این ترت...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 18
چند روز از سفرشان گذشت... امروز قرار بود آتیه برای امتحان شهریِ رانندگی آماده شود. سیاوش کمی زودتر از او بیدار شد و پتو را کنار زد: - پاشو تنبل خانم. دو روزه تو خونه خوابیدی و منم مثل خودت کسل کردی. - بذار یهکم دیگه بخوابم. سیاوش پرده را کنار کشید و دومرتبه کنار آتیه نشست: - حالا که حالت...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 19
آتیه پس از شام و جمع کردن میز بلافاصله فنجانی قهوه برای سیاوش و خودش ریخت. در کنار شیرینی کیک قلبشکل کوچکی هم روی میز گذاشت که شمع رویش صفر بود. رو به سیاوش لبخند شیرینی زد و گفت: - شیرینی قبولیم رو نمیخوری؟ سیاوش نون خامهای برداشت و همراه قهوهاش خورد اما چشمش همچنان قفل شمع روی کیک بود: ...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 20
صبح شده بود اما سیاوش بیشتر از دو سه ساعت نخوابیده بود و به سختی چشم گشود. نگاهی به جای خالی آتیه انداخت. دست و رویی شست و به سرعت پایین رفت. چشمش به آتیه افتاد که قرصی را از ورق جدا میکرد. همین که خواست آن را به دهان بگذارد، جلو رفت و دستش را پس زد: - معلومه چیکار میکنی؟ - هیچی به خدا... سر...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
