لیست کلیه پارتهای رمان بی تو به سر نمی شود : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 81
روزگار مهتاب به تلخی میگذشت... در مدت زمان کوتاهی به وضوح وزن کم کرده بود و هر روز افسردهتر از روز قبل میشد. امرونهیهای داوود تمام شده بود و این درحالی بود که باید به ساز منصور میرقصید. آقا منصور که جدایی مهتاب را ننگی برای خانوادهاش میدانست نهتنها به او اجازه نمیداد بدون مادرش از خانه...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 82
اما در خانه و زندگی نوپای داوود چه میگذشت... پس از عقد دائمشان ظاهراً همه چیز مرتب بود. با اینکه عاشق سینهچاک نیلوفر نبود اما از روی تعهد دوستش داشت و دغدغهای در روابط خانوادگیاش دیده نمیشد. مهتاب را چون یادگاری از گذشته به خاطر سپرده بود و حالا برای دو ماه دیگر لحظهشماری میکرد. هر روز...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 83
صبح روز بعد برای ترخیص نیلوفر به بیمارستان برگشت و در سکوت او را به خانه آورد. همین که نیلوفر وارد خانه شد دستش را روی چهارچوب درب ورودی گذاشت و مانع ورود سمیه خانم و مادرش شد. و با حفظ احترام رو به سمیه خانم گفت: - شما تشریف ببرید خونهتون. دیشب هم بیمارستان بودید و خستهاید. سمیه خانم مخال...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 84
فصل پنجم هفت ماه بعد... کمتر از یک هفتهی دیگر شهرزاد و شهریار به پیشدبستانی میرفتند. هر دو با ذوقی کودکانه همراه پدرشان برای خرید وسایل مدرسه به فروشگاه نزدیک خانه رفته بودند. درحال برگشتن همزمان با نزدیک شدن به خانهی داوود، او را دیدند که در را باز کرد و بیرون آمد. با دیدنش "عمو داو...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 85
صبح روز بعد طبق قولی که به مهتاب داده بود ابتدا او را به خانهی منصور رساند و سپس به کارگاه رفت. اما از فکر اینکه امشب علاوه بر مهتاب، آتیه و بچهها هم در خانه نیستند دلآشوب بود. احساس غریبی که مدتها بود نسبت به مژگان داشت، او را از تنها ماندنش با او میترساند. غرق تفکر بود و با غذایش بازی می...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 86
مهر از راه رسید... سیاوش همزمان با بردن بچهها به مدرسه عازم فرودگاه شد و برای سفری ده روزه و عیادت از حاج اصغر به لندن رفت. یک روز قبل از جراحی او خودش را رسانده بود تا کنار مادرش و هدیه باشد و همپای همایون به او ادای دین کند. خوشبختانه حاج اصغر یک هفته پس از جراحی و بهبود اوضاع جسمیاش مرخص...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 87
دو شبِ گذشته استراحت کافی نداشت و هنوز خستگی سفر در تنش به جا بود. با این حال صبح زود به کارگاه رفت تا کمی عقبماندگی امورش را جبران کند. ساعتی بعد از او سروکلهی اشکان هم پیدا شد و به محض ورود گفت: - از دور داوود رو دیدم. داشت میاومد این طرف. سیاوش تازه به یاد تماس داوود افتاد: - نمیدو...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 88
داوود یک هفته صبوری کرد تا اعصاب سیاوش کمی بازسازی شود. پس از آن یکی از شبها که از مغازه برمیگشت به در خانهاش رفت و با او تماس گرفت. سیاوش چند بار رد تماس کرد و داوود به ناچار پیامی نوشت و فرستاد: «دم در خونهت وایستادم. اگر نیای مجبور میشم زنگ خونه رو بزنم.» سیاوش بلند شد و نگاهی به جمع ا...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 89
به چند روز نکشیده بود که داوود باز هم با دادن پیام دم در به انتظار سیاوش ایستاد. این بار دست سیاوش برای خانوادهاش رو شده بود، پس دلیلی برای پنهانکاری نمیدید و گفت: - داووده. پیام داده برم دم در. اما میخوام بگم بیاد تو حیاط تا راحتتر حرف بزنیم. و مخصوصاً رو به مهتاب تأکید کرد: - نبینم ک...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 90
مهتاب از اتاقش بیرون آمد و کمی جلوتر گوش ایستاد. نمیدانست برادرش چه میخواهد بگوید که آن همه تعلل میکند. صدای سرفههای ممتد او را که شنید از مژگان خواست اسپری سیاوش را به دستش برساند. مژگان اسپری را برد و سیاوش پاپسی زد تا راحتتر نفس بکشد. بهتر که شد در برابر نگاههای منتظر رو به آقا رهی کر...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 91
محمدفرزین با زمزمهای که بهار در گوشش کرد به سمت مهتاب آمد و نگاهش به صورت زیبای او افتاد. دستپاچه سرش را پایین انداخت و سلام کرد. و همین که پاسخ مهتاب را شنید گفت: - پس این «خاله مهتاب» که اسمش شبها از زبون بهار نمیفته شما هستید؟! و به این بهانه باز هم سر بلند کرد و به مهتاب چشم دوخت. مهت...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 92
سه روز به سرعت سپری شد و چهارشنبه از راه رسید... عمه رخساره کمی زودتر از مهمانها آمده بود و با سیاوش گفتگو میکرد. مهتاب بلوز و شلوار شیک و سرمهای رنگی به تن کرده و زیبایی اندام ظریفش را در پوششی از چادر پنهان کرده بود. با صدای آیفون بیرون آمد و کنار بقیه ایستاد. محمدفرزین سبد بزرگ و زیبایی...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 93
مهتاب ابتدا وضو گرفت و نمازش را خواند و صلاح این کار را به خدا سپرد. سپس به خانهی سیمین خانم رفت و از او خواست تا بهار را برای ساعتی پیش خودش ببرد. سیمین خانم که رابطهی خوب بین بهار و مهتاب را به نفع محمدفرزین میدانست لبخندی به درخواست مهتاب زد و بهار را به او سپرد. مهتاب همراه بهار به خ...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 94
چند ماه از آن روز گذشت و بهار به نیمه رسید... در این فاصله مهتاب فارغ از هر چیزی به دنبال راهی برای مصالحه بین آتیه و برادرش بود. حتی نرگس خانم را هم واسطه کرد اما به هیچ طریقی نتوانست آتیه را مجاب به حسن معاشرت با سیاوش کند و در مقابل هم هرچه کرد موفق نشد برادرش را از تصمیمی که دربارهی مژگان گ...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 95
چند هفتهای گذشت... در این فاصله نرگس خانم هم به جمعشان اضافه شد. با آمدن او سیاوش همراه آتیه و مادرش به خانهی آقا خلیل رفت و ایشان را بیش از پیش در جریان ازدواجش گذاشت. گفتگویشان به طول انجامید. حتی گاهی صدای سرزنش آقاخلیل نسبت به آتیه و سیاوش بالا میگرفت. قهر و غضب فهیمه خانم هم بر هیچک...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 96
همزمان با اشکان و به دنبال خودروی او وارد محوطهی کارگاه شد. نگاه اشکان از داخل آینه به سیاوش افتاد. پیش از این چندین بار او را بابت تصمیمش دربارهی مژگان سرزنش کرده بود اما با جدیتر شدن موضوع ترجیحاً پا پس کشیده بود تا سیاوش بسته به شرایطی که داشت آسودهتر برای زندگیاش تصمیم بگیرد. امروز هم ا...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 97
آن روز سیاوش به خاطر مهمانی شب کمی زودتر از همیشه به خانه برگشت. بعد از حمام به آشپزخانه رفت و سری به غذاها زد و از مژگان و مهتاب جانانه تشکر کرد. خستگی از سر و روی هردویشان میبارید. وقت را مناسب دید و رو به هر دو گفت: - اگر دیشب زود میخوابیدید و بازی منچ رو میذاشتید یه وقت دیگه، یقیناً الآن...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 98
از صدای نفسهای داوود و تغییر رنگ چهرهاش، چشم آقا رهی هم به مهتاب افتاد و به دنبالش دایی بهرام و بقیه هم متوجه حضور او شدند. مهتاب بیآنکه نگاهی به داوود بیندازد از کنارش رد شد اما به احترام آقا رهی و همراهانش ایستاد و آهسته سلام کرد. آقا رهی نزدیکتر شد: - سلام بابا جان! خیلی زحمت کشیدی که ...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 99
اولین صبح تابستان با گرمایش خودنمایی میکرد... سیاوش از صدای نالههای خفیف آتیه چشم باز کرد. بدون تعلل بلند شد و کولر را روشن کرد. امروز جلسهی مهمی با مهندسان و مشاوران همکارش داشت و ترجیح داد بیش از این نخوابد. خیلی کوتاه دوش گرفت و سپس کت شلوار ذغالی و خوشدوختش را با پیراهن سفید پوشید و کروا...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان بی تو به سر نمی شود - پارت 100
سیاوش بارها اصرار کرد تا مهتاب حلقه را بدهد اما او از ترس این که برادرش حلقه را هم مثل ادکلن و پیراهن داوود دور بیندازد کوتاه نمیآمد و همین مقاومت، فریادهای سیاوش را به آسمان رسانده بود و به دنبال آن سرزنشهای تندی بود که مانند گرزی آهنین بر سر مهتاب میکوبیدشان: - کی رو دیدی حلقهی ازدواجش رو ...
بروزرسانی در : ۴۹۴ روز پیش
