دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان خانوادگی, رمان درام, رمان بی تو به سر نمی شود, نویسنده مریم جاری

رمان بی تو به سر نمی شود

  • زبان فارسی
  • 138.7K 👁
  • 4.3K ❤️
  • 1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بی تو به سر نمی شود

داستان به طور هم‌زمان زندگی عاشقانه‌ی دو زوج به نام‌های "سیاوش و آتیه" و "مهتاب و داوود" را با محوریت روابط خانوادگی و عاطفی به تصویر می‌کشد. نقش اول داستان، سیاوش، به تازگی به ایران آمده و مدیریت یک کارگاه قالیبافی را بر عهده دارد. او بعد از سال‌ها آمده تا علاوه بر ازدواج، به وصیت پدرش هم جامه‌ی عمل بپوشاند و تنها یادگار او را تحت حمایت خود بگیرد، اما شروع روابط عاطفی‌اش با آتیه و ناسازگاری او، و اتفاقات ناگواری که به دنبال آن رقم می‌خورد، اوضاع را از کنترلش خارج کرده و شیرازه‌ی تصمیماتش را برهم می‌زند، و آغازگر مسیری می‌شود که برای هموار کردن آن کسی را ندارد جز خواهرش، مهتاب و همسر او داوود، که دوست گرمابه و گلستانش است... هم‌نشینی نزدیک و درهم تنیده شدن روابط این دو خانواده، چالش‌های شخصی‌شان را نیز به هم پیوند می‌زند و در کنار شخصیت‌های فرعی و اثرگذار دیگر، داستان را آبستن رازها و حوادثی فرای انتظار می‌کند...

پارت اول

فصل اول
کارگاه تقریباً خالی شده بود و کارگرها رفته بودند. «سیاوش» طبق عادت به بخش‌های مختلف سرکشی کرد و از روی علاقه پای یکی از دارهای قالی نشست. قلاب را برداشت و برخلاف گره‌هایی که به چله می‌زد، تلاش کرد از کلاف به هم پیچیده‌ی ذهنش گره بردارد و برای تنش‌های چند سال اخیرش با «منصور خان» چاره‌اندیشی کند. همان بحث‌های تکراری بر سر «مهتاب»؛ خواهری که نام ناتنی را به دوش می‌کشید اما برای او عزیزترین کسی بود که در ایران داشت، تنها یادگار پدر خفته در خاکش؛ تنها یادگارِ «فرهاد».
ساعتی بعد خسته از جدال ذهنی و نافرجامش قلاب را کنار گذاشت و برخاست، پرز لباسش را تکاند و به اتاقِ کار مشترکش با «اشکان» رفت. خسته بود و روی صندلی لمید. حوصله‌ی رانندگی نداشت و ترجیح می‌داد امشب را در سوییت طبقه‌ی بالای کارگاه به صبح برساند. همین که دست به گوشی برد تا با پسردایی‌اش تماس بگیرد اشکان وارد دفتر شد، به حالت نشستن سیاوش اشاره‌ای کرد و گفت:
- این‌طور‌که تو لَم دادی، فکر کنم امشب رو این‌جا موندگاری. خدا رو شکر که سازنده‌ی این‌جا، فکر آواره‌هایی مثل تو رو کرده؛ وگرنه شازده باید یک ساعت تموم خرت رو می‌روندی تا برسی خونه و بخوابی.
سیاوش سرش را بالا و پایین کرد و لبخند بی‌رمقی زد:
- بله... بله... منم اگر رخش شما زیر پام بود به ماشین دیگرون می‌گفتم، «خر».
ـ تنگ‌نظر نبودی سیاوش خان! خوبه حالا همین یه ماشینم به زندگی تو سره... ولی وجداناً خوش به حالت. کاش می‌شد منم بمونم.
ـ اولاً که تنگ‌نظر نیستم و خدا زیادش کنه. ثانیاً، بی‌انصافی نکن... «میترا» خانم با دوتا بچه‌ی قد و نیم‌قد صبح تا حالا منتظر تو نشسته. پاشو برو خونه‌ت.
اشکان به ساعتش نگاهی انداخت و روی کاناپه‌ی چرمی که جلوی میز کارش بود ولو شد:
- حق با توئه. ولی هنوز وقت دارم. پس بهتره محض تفریح کمی سربه‌سر تو بذارم.
تغییری در چهره‌ی سیاوش ندید و دنباله‌ی حرفش را گرفت:
- سیاوش، می‌گم کاش شوهرننه‌ی تو به جای این‌که سهمش از کارگاه رو مفت و مسلم به تو ببخشه، می‌دادش به بابای من که باهاش شریک بود. اون‌وقت لازم نبود من الآن تحت‌الامر تو باشم. ارباب خودم بودم و کارگر خودم.
سیاوش به میان حرفش پرید:
- عمرِ شراکت من با پدرت کم بود اما خداوکیلی رفتارت هیچ شباهتی به اون خدابیامرز نداره... دیگه نبینم «حاج اصغر» رو با این الفاظ خطاب کنی! درسته تا به حال پدر صداش نکردم اما خودت می‌دونی که منو اندازه‌ی پسر خودش دوست داره. جدا از این، برای بار صدم می‌گم، حاج اصغر این‌جا رو مفت نبخشیده به من، فروخته؛ منتهی قسطی.
اشکان دستانش را تسلیم‌گونه بالا برد و با لحنی که مزاح چاشنی‌اش بود ادامه داد:
- خیلی‌خب حالا، جوش نیار. معلومه خیلی خسته‌ای که شوخی سرت نمی‌شه... البته حاج اصغر مفت هم بخشیده باشه... که می‌دو‌نم... می‌دونم نبخشیده، نوش جونت. خدا برکت بده به کارگاه. نون هردومون از توش درمی‌آد. خدا رو شکر منم حسود نیستم، آب‎مون هم تو یه جوب می‌ره، پس مشکلی نیست.
سیاوش درحالی‌که چند ورق را توی دستش زیرورو می‌کرد، سرش را به علامت نارضایتی تکان داد:
- حسود نیستی ولی خیلی کم‌کاری اشکان... خیلی.
اشکان کلافه از شنیدن این حرف تکراری سرش را خاراند:
- ای بابا... تو هم تا وقت گیر میاری، همه‌ش این کلمه رو تکرار می‌کنی. دو کلامم از گذشته‌ت نمی‌گی تا بلکه عبرت بگیرم.
سیاوش به لودگی‌های اشکان عادت داشت و به آن خو گرفته بود، اما امروز فکرش درگیر بود و و حوصله‌ی پرچونگی او را نداشت. به‌عمد نگاهش را روی موهای جوگندمی اشکان چرخاند و گفت:
- تو سی‌‌و‌سه سالته، اگر تا الآن عبرت نگرفتی، آب تو هاون نکوب، از این به بعدم نمی‌گیری. اما این‌طورکه معلومه امروز دیگه امیدی به کار کردنت نیست. پس پاشو برو و بیش‎تر از این زن و بچه‌ت رو منتظر نذار.
اشکان چشمی ریز کرد و با شیطنت گفت:
- گذشته‌ت رو نگه دار واسه خودت، اما کمی از خواهر آفتاب مهتاب ندیده‌ت بگو تا رفع زحمت کنم.
هرکس جای اشکان این حرف را زده بود یقیناً با نگاه تندوتیز سیاوش روبه‎رو می‌شد. اما او به این‌گونه حرف زدن‌های اشکان هم عادت داشت. به چشم‌غره‌ای که در پسش خنده پنهان بود، اکتفا کرد و با صدای تقه‌ی در چشم از او گرفت.
«آقا یحیی» وارد شد و شیرینی و چای را روی میز چید و خواست بیرون برود که سیاوش از کشوی میز چند عدد تراول برداشت و کنار سینی گذاشت:
- امروز به‌خاطر استخدام بخش جدید، کارگاه شلوغ‎تر بود و کار تو هم بیش‎تر. دمت گرم! می‌تونی بری و استراحت کنی. از «عطیه خانوم» هم تشکر کن.
یحیی تشکر کرد و رفت. پس از رفتن او اشکان یک پایش را روی دسته‌ی کاناپه گذاشت:
- خب دیگه طفره نرو. بگو ببینم با خواهرت و ناپدریش به کجا رسیدی؟ بعدشم همون‌طور که گفتم، رفع زحمت می‌کنم.
سیاوش جرعه‌ای از چایش را نوشید و به اشکان بُراق شد:
- پاشو برو رفیق. من هم خسته‌م و هم منتظر تماس «آرش» هستم. حوصله‌ی درددل کردن و بذله‌گویی تو رو ندارم.
ـ آخ... گفتی آرش و شاخک‌هام رو جنبوندی. ظاهراً پسرداییت عزمش رو جزم کرده که زنت بده. مگه نه؟!
ـ آره، مادرم بالأخره از من ناامید شد و پاسم داد به آرش. آخه تا سه سال پیش که پیش‌شون بودم، خودش رو به آب و آتش می‌زد تا دست و پای منو تو لندن بند کنه، اما آخر سر حاج اصغر قانعش کرد و گفت، "پسرت این‌جا موندگار نیست خانم. پس همون بهتر که بعد از درسش برگرده ایران." البته خود حاج اصغرم از رفت و آمد مداوم به ایران و سرکشی به این کارگاه خسته شده بود. به همین خاطرم بود که بخش عمده‌ای از کار این‌طرف رو سپرده بود به پدرت و درقبالش ازش خواسته بود تا قالی‌ها رو صادر کنه لندن. منم تموم این دوازده سالی که اون‌جا بودم، بعد از درس پابه‌پاش توی حجره‌ی فرشش کار کردم. این شد که هم‌زمان با برگشتنم به ایران، سهمش رو از این کارگاه بهم واگذار کرد. بالأخره دوست نداشت زحمتی که برای راه‌اندازی این‌جا و آموزش من کشیده بود هدر بره.
اشکان در جایش تکانی خورد و گفت:
- بله... بابام همیشه می‌گفت، «حرف سیاوش وِرد زبون حاج اصغره.»
- خدا پدرت رو بیامرزه و حاج اصغرم برای من حفظ کنه. انصافاً پدری رو در حقم تموم کرده. هنوز هم معتقده من از پسر خودش باعرضه‌ترم. البته بیشتر از اون، مادرم بهم لطف کرد. اگر زمین‌های ارثیه‌ی پدرش رو به این زودی بین من و خواهر کوچیکم تقسیم نمی‌کرد، حالاحالاها باید می‌دُوییدم و پول رو پول می‌ذاشتم تا بتونم خونه‌ای با موقعیت خونه‌ی الآنم بسازم یا بخرم.
اشکان پایش را از دسته‌ی کاناپه پایین انداخت و یک عدد شیرینی برداشت:
- آره واقعاً. خدا سایه‌ی مادرت رو برات حفظ کنه... حالا این حرف‌ها رو ول کن. با خواهرت و آقا منصور چی‌کار کردی؟
سیاوش پوفی ممتد کشید و شقیقه‌هایش را فشرد:
- واااای اشکان... ول‌کن نیستی و با اسم منصور هی سیخ می‌زنی به اعصاب من... چی بگم آخه... من این همه سال درس خوندم و پیش حاج اصغر کار کردم تا بتونم دست پُر برگردم ایران و مهتاب رو به خونه‌ی خودم بیارم. اما هرچی به منصور خان می‌گم خواستِ پدرم این بوده، حرف تو گوشش نمی‌ره... درسته من موقع مرگ پدرم دوازده، سیزده سال بیشتر سن نداشتم اما هنوز زنگ صداش و وصیتش توی گوشمه. خدابیامرز مالی نداشت که به ارث بذاره اما تا می‌تونست سفارش مهتاب رو کرد و گفت، "مبادا مرگ من از هم جداتون کنه و از خواهرت غفلت کنی." در حالی‌که مهتاب اون موقع فقط چهار سالش بود و من هم عملاً اختیاری نداشتم و کاری از دستم برنمی‌اومد.
آه پرافسوسی از سینه‌اش بیرون دمید و ادامه داد:
ـ در واقع ناخواسته غفلت کردم. چون بعد از مرگ پدرم، مادرم و حاج اصغر کارهای اقامتم رو کردن و منو با خودشون بردن انگلیس. مادر مهتاب هم خونه‌ای رو که ساکنش بودیم، تحویل صاحبش داد و بعد هم دست مهتاب رو گرفت و برگشت خونه‌ی پدرش. این شد که از هم جدا شدیم. اما الآن اوضاع فرق کرده. دیگه بچه نیستم. بیست‌وهشت سالمه و اختیار زندگیم دست خودمه. در واقع همه‌چیز روبه‌راهه تا به وصیت پدرم عمل کنم اما این وسط با آقا منصور درگیرم.
- بدت نیاد سیاوش، ولی خواهرت جوونه و دیر یا زود ازدواج می‌کنه. پس تو خونه‎ی تو هم موندگار نیست. دلیلی نداره که بخوای پیش خودت بیاریش.
سیاوش گازی به شیرینی زد و جرعه‌ی دیگری از چایش نوشید:
- حرفت درسته اما من از منصورخان دلِ پری دارم. از اول هم از من خوشش نمی‌اومد. توی این سال‌ها هر بار با مادرم می‌اومدیم ایران و می‌رفتم دم درشون، به زور راهم می‌داد و با اخم‌وتخم می‌فهموند که راضی به اومدنم نیست. بالأخره من پسر فرهادم و منصور رو یاد همسر سابق زنش می‌ندازم؛ طبیعیه که ازم گریزون باشه. به خاطر همین هم توی این سه سالی که برگشتم، دیر به دیر به دیدن مهتاب می‌رم. حتی تابه‌حال منصور اجازه نداده تنها باهاش جایی برم. چند وقت پیش که گفتم کار ساخت خونه‌م تموم شده و دیگه وقتشه که مهتاب بیاد پیش خودم، هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و گفت، «مهتاب تا وقتی شوهر نکرده تو این خونه می‌مونه. اگر بخواد پیش تو بیاد دیگه حق برگشتن به این‎جا رو نداره. بعد هم گفت، دم به دقیقه این‌جا سرک نکش. من جلو در و همسایه آبرو دارم.» منم به احترام مادر مهتاب و سال‌هایی که برام مادری کرده، جوابی به آقا منصور ندادم اما طاقتم سراومده و همین روزاست که بزنم به سیم آخر... بنده خدا مادر مهتاب حرفی نداره‌ها، اما این منصور کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده... یکی می‌خواد بگه، مهتاب پیش من باشه بهتره یا تو خونه‌ی تو که دوتا نره‌غول داری!
کمی در این‌باره بحث و تبادل نظر کردند و نهایتاً سیاوش با نگاهی به ساعت گفت:
- برای امروز بسه. دهنم کف کرد. تو رو خدا به همین مقدار اطلاعات رضایت بده و پاشو برو به زندگیت برس تا ‌منم برم بالا... می‌خوام به آرش زنگ بزنم و ببینم مأموریتش رو به کجا رسونده.
با حرف سیاوش، اشکان برخاست و دستی به پیراهن و شلوارش کشید:
ـ خدا آرش رو برات نگه داره. ظاهراً ما غریبه شدیم. بریم دنبال نخود سیاه.
ـ خودت رو لوس نکن. فردا سیر تا پیاز حرفاش رو برات تعریف می‌کنم.
اشکان دستی در هوا تکان داد و از دفتر بیرون زد. سیاوش ‌هم به سوییت بالای کارگاه رفت. تنی به آب زد و با تن‌پوش روی تخت افتاد و خوابش برد.
ساعتی بعد با صدای زنگ گوشی چشم باز کرد. تماس آرش را وصل کرد و خواب‌آلود گفت:
- سلام، ببخش خوابم برد و یادم رفت بهت زنگ بزنم... چی شد؟ خبری از خانواده‌ی دختره گرفتی؟
آرش خوش‌وبشی کرد و در جوابش گفت:
- این چه طرز حرف‌زدنه پسر؟! دختره چیه؟! بنده خدا اسم داره و اسمش هم «آتیه»ست. جدا از اون، درسته مادرخانومم خیلی از این خانواده تعریف کرده اما یه چیزی می‌خوام بگم که ربطی به خوب و بد بودن طرف نداره. با چیزی که امروز دستگیر من شد هرچند سطح مالی نسبتاً خوبی دارن اما تفاوت اجتماعی زیادی بین تو و این خانواده وجود داره. من و «آیدا» معتقدیم تو دست رو هرکسی بذاری، "نه" نمی‌شنوی و یقیناً می‌تونی انتخاب‎های بهتری هم داشته باشی. به نظرم به کسایی که مادرت معرفی کرده بیش‌تر فکر کن. سلیقه‌ی عمه «نرگس» حرف نداره.
- تو و خانومت لطف دارید اما نمی‌تونم ریش و قیچی رو بسپرم به مامانم. آخه فکر گلوی منو نمی‌کنه و می‌خواد از بالادستی‌ها برام لقمه ‌بگیره. من که نمی‌تونم یه عمر زنم و خانواده‌ش رو روی سرم بذارم و حلوا حلواشون کنم. به‎خاطر همین تو این مورد، نه با مامان هم‌سلیقه‌م، نه این‎که دنبال پول‌وپله‌ی همسرم هستم. به عشق در یک نگاه هم هیچ اعتقادی ندارم. پس همین که فرهنگ خوبی داشته باشن و شرایط‎شون تا حدودی مناسب باشه، برای شروع آشنایی کافیه... حالا بگو ببینم خانواده‌شون رو چه‌طور دیدی؟
- آتیه بیست‌ودو سالشه و لیسانسه‌ست. شاغل هم نیست. درکل خانواده‌ی آروم و خوبی به نظر می‌آن. از قدیمی‌های محله‌شون هستن و پیش اهالی اون‎جا ارج و قرب خاصی دارن. البته امروز متوجه نکته‌ای شدم که مادر آیدا در موردش چیزی نمی‌دونست... این آتیه خانم دختر این خانواده نیست اما بحث فرزندخوندگی هم نیست. در واقع وقتی دو ساله بوده همراه خانواده‌ش تو راه مشهد تصادف می‌کنن و تو اون حادثه پدر و مادرش رو از دست می‌ده. از همون موقع با عمو و زن‌عموش که خاله‌ش هم هست زندگی می‌کنه. دوتا پسرعمو هم داره. یکی‎شون کوچک‎تر از آتیه‌ست و اون یکی بزرگ‏تر و متأهل.
با کمی مکث اضافه کرد:
- تا این‎جاش به عهده‌ی من بود سیاوش، دیگه تصمیم با خودته.
- خونه‌شون دقیقاً کجاست؟
- نزدیک نارمکه. زیر خونه یه سوپرمارکت دارن و همون‌جا هم کار می‌کنن.
- می‌شه یه قراری بذاری تا فردا بعدازظهر برم و عموش رو از نزدیک ببینم؟
- باشه. اگر تصمیمت عوض نشده، حرفی نیست باهاشون هماهنگ می‌کنم.
- نه عوض نشده. هماهنگ کن. آدرس دقیق‎شونم بفرستی یک دنیا ممنون تو و آیدا خانم می‌شم.
آرش چشمی گفت و تماس‎شان خاتمه یافت؛ و سیاوش آن شب را بی‌آنکه شامی بخورد، به استراحت گذراند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان بی تو به سر نمی شود
  • نازنین

    در پارت 1220

    واقعااا عالی بود بانووووجان👏🏻👏🏻🌹💞

    ۲ هفته پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت نازنین جان✨🌸

    ۲ هفته پیش
  • نغمه

    در پارت 750

    مردک بیشعور، هنوزم از مادرش طرفداری میکنه ومیگه به اون ربطی نداره!

    ۴ هفته پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه😥

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1210

    نظر خاصی ندارم ولی رمانتیک را دوس دارم

    ۴ هفته پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم که همراهم بودی عزیزم🌸💚

    ۴ هفته پیش
  • رهرا

    در پارت 440

    عالی خیلی دوس دارم رمان شمارا خسته نباشین

    ۴ هفته پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت😍🌸

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 280

    خسته نباشی

    ۴ هفته پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    زنده باشی زهرا جان. به مهر بخونی🌸🙏

    ۴ هفته پیش
  • ندا

    در پارت 1220

    اصلا پایان خوبی نبود، هیچی معلوم نشد

    ۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    داستان در سبک رئال نوشته شده. در زندگیها، تا مرگ اتفاق نیفته، شادی و غم هم جریان داره؛ چون تقابل شخصیتها هنوز ادامه داره. پایان این رمان در یک قسمت و برای دو شخصیت، کمی حالت نیمه باز داره. "هیچی معلوم نشد" جمله ی صحیح و منصفانه ای نیست و با واقعیت رمان تطابق نداره عزیزجان. ممنونم از حضورتون🙏🌸

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1220

    خیلی داستانهاتون حس زندگی داره و ادم با خوندنشون غرق زندگی شخصیت ها میشه ..بی نهایت بابت خلق چنین اثری ازتون ممنونم ..

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    منم ممنونم که یک بار دیگه با من همراه بودی🩵🌸🙏

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1220

    شخصیت موردعلاقه ام سیاوش عزیز بود ، اشکانم به شدت دوست داشتم ..به شخصه برای من درک مهتاب سخت بود ، از آتیه متنفر بودم و حسم به *** پر از قدردانی بود شخصیتی که اینقد احترام پدرومادرش رو نگه میداره و با ناملایمات زندگی اینقد خوب و با ملایمت پیش رفت

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، سیاوش دوست‌داشتنی هست و اشکان شیرین😊😊

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1220

    به شدت پایان جذاب و دلنشینی داشت .به شخصه دوست داشتم اتیه میذاشت میرفت ...من که تا اخر داستان دلم باهاش صاف نشد ..به نظرم بابت تمام بی مهری هاش حقش بود از داستان حذف بشه ... من حتی مادر داوودم تونستم ببخشم اما این آتیه رو نه ..امیدوارم دیگه تو هیچ رمانی چنین شخصیت رو مخی رو نبیبنم ...

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    حست رو در مورد آتیه کاملا درک میکنم

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1220

    به جرئت میگم اگه آتیه نبود از داوود بیشتر از همه بدم میومد ..ولی خب فعلا جایگاه رو اون پرکرده ..

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1110

    این دومین اثری هست که دارم با قلم زیبای شما میخونم ، اینقد داستانتون روان و قلمتون زیباست که ادم واقعا غرق زندگی شخصیت ها میشه و گاهی اینقد از دست شخصیت ها و رفتارهاشون حرص میخورم که اینها همه نشونه موفقیت بالای شما توی شخصیت پردازی هاست ..بی نهایت قلمتون رو دوس دارم

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از کامنت پرمهرت🥰🥰 گوارای نگاهت باشه🍀💚

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1110

    و یه نکته خیلی خیلی جالب برام توی اندازه پارت هاست ، اینقد طولانی هستن که گاهی باورم نمیشه هنوز دارم همون پارت رو میخونم و این نکته خیلی برام جالب بود، خسته نباشید بابت این رمان زیبا، هرچند این فضای ناراحت کننده واقعا روحیه امو بهم ریخته

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    فقط یه رمان من پارتهای کوتاه و مطابق با استاندارد اپلیکیشن داره، که سر اونم ناشی بودم وگرنه به پسند مخاطب طولانیتر میذاشتم🙈

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1110

    خیلی خیلی ناراحت زندگی سیاوشم و نمیدونم کی بالاخره قسمت این بشر یکم لذت و خوشی میشه .. خوبه که سیاوش همش میگه صبر ایوب نداره اینهمه مشکل رو تحمل میکنه..من اگه بودم ده بار اتیه رو طلاق داده بودم دختره نچسب بی لیاقت ، لوس و خیانت کار 🤬🤬🤬🤬

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    داستانهای نزدیک به رئال، مثل زندگیهامون، نه خوشیش دائمی هست و نه مصائبش. یه‌جورایی تو فراز و نشیبه و فقط با مرگه که به پایان قطعی میرسه.

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 320

    کاش یکم یکم یکم برای سیاوش یه فرد مناسبتر انتخاب میکردین حیف این شخصیت خوب و عاشق نبود با همچین کوه یخی ازدواج کرده 🤧🤧🤧 خدا اونی که اولین بار اتیه رو برای ازدواج پیشنهاد داد رو نبخشه چی بود این دختره نچسب ضدحال زن...

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    این قصه سر دراز دارد💔

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 320

    بازم خداروشکر داوود با همه ی اخلاقهای خاصی که داره حداقل ناشکر و مغرور نییس ..

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیت شادان عزیز🙏🌸

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟