پارت صد و شانزده :

مهتاب به اندازه‌ی تمام روزهای نبودنِ او دلتنگش بود. سربه‌زیری داوود را غنیمت دانست و زیرچشمی نگاهش کرد. در نظرش داوود هنوز همان هیبت را داشت و فقط کمی لاغرتر شده بود. چند تار موی سپید هم اطراف شقیقه‌هایش به چشم می‌خورد. جدای آن خط ظریفی از گذر زمان به پیشانی‌اش افتاده بود که تجربه‌اش را به رخ می‌کشید. شوق اولین روزی که بعد از سال‎ها او را در خانه‌ی ناپدری خود دیده بود در وجودش جان گرÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صبا

    0

    چه پارت حال خوب کنی بود بعد از اون همه دردسر 😍 امیدوارم این دو تا دوباره بتونن زندگیشون رو بهتر از قبل بسازن

    ۳ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    🥰😍🥰خب، خداروشکر😊

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    2

    منم به سیاوش حق میدم واقعا.نگرانه دیگه حیف که برادر ندارم اینجور دوسم داشته باشه بابت پارتهای هدیه هم بی نهایت سپاس گزارم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    داشتن برادر دلسوز و مسئولیت‌پذیر نعمت بزرگیه👌👌

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    1

    روزتون مبارک خانم نویسنده خوش قلم . مثل همیشه عالی

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سپاس بانوی عزیز🌺♥️🙏

    ۱ سال پیش
  • محبوبه

    2

    اینم بگم و برم بخوابم🙈🙈🙈🙈😄😄 نظربازی مهتابو خیلی دوس داشتم😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    مهتابه دیگه... به قول سیاوش، خواهر شیطون من😅😅

    ۱ سال پیش
  • محبوبه

    3

    موندم چند روز دیکه بدون بی تو به سر نمیشود چگونه سر کنم مریم خانم معتادمون کردی به رمانت🙈

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بالاخره هر شروعی یه پایانی داره، و چه خوب که پایان داستان من برای شما خوش باشه و تو ذهنتون به یادگار بمونه♥️

    ۱ سال پیش
  • محبوبه

    2

    پارت طولانی و بی نهایت زیبا بود پر از احساس شدم دست و قلمت طلا مریم خانم فک منم امشب عشق هم شرمنده ی مهتاب شد😊😊😊😍😍 باید تا صبح چندبار دیگه پارتو بخونم بس که دلنشن بود

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    کامنتهای این روزهای دوستان، همه از عشق میگن و این بسی برای بنده جای خوشحالیه، که این حس رو تو وجود تک‌تکتون به غلیان انداختم🥰🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • الهه

    3

    واااااای مرسی مریم جون خیییییلی خییییلی عالی بود تا الان فکر میکردم سیاوش تو این داستان از همه عاشقتر و صبورتر اما مهتاب یه چیز دیگه س کم عذاب نکشید تو زندگیش اما گذشتش باعث شد من امشب به پای عشق زانو بزنم😭😭 کلی اشک ریختم خوش به حال داوود باید قدر این تعهد رو بدونه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    چه کامنت دلچسبی🥰🥰🥰 سپاس 🙏🙏🙏♥️

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    نگرانی سیاوش رو عمیقا درک میکنم شاید غیر قابل باور باشه ولی منم از سیاوش بیشتر نگرانم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، سیاوش با توجه به پیشینه‌ای که وجود داشت نهایت تلاشش رو کرد تا کار به اینجا نکشه

    ۱ سال پیش
  • تارا

    3

    خیلی لذت بردم .انگار که خودم همسفر بودم تو این سفر...چ خوب که *** با این سن انقدر عاقله و صبور فقط با چند جمله سیاوش رو تحت تاثیر قرار داد.واقعا چجوریه که بعضی آدما آنقدر آرامش درونی دارن ؟ممنون خانم جاری بابت پارت طولانی تون..کلی قلب برای شما.....

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سپاس فراوون. خدا رو هزار مرتبه شکر که شرمنده ی نگاه و وقتتون نشدم... یه شمالِ بی ترافیک و هزینه هم رفتید😄😄😅

    ۱ سال پیش
  • تارا

    1

    ممنونم..ببخشید نتونستم خصوصی پیام بفرستم وتشکر کنم..داشتم رمان رو ازاول میخوندم. حیف شد که داره تموم میشه.

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    به خوشی بخونی تارای عزیز ♥️

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    من با مخاطبان اینجا هم مجازی دلبسته شدم مثلا میام ببینم الهه و محبوبه ونسترن ومریم و ریحانه و دیگر دوستان نظرشون راجع به پارت هاچی بوده و همه ی وقت ها هم بانظرشون هم نظر بودم راجع به شخصیت ها و موضوع وگاهی اگه خودم یادم رفته اشاره کنم بقیه خوب و دقیق نکته سنجی کردن و گفتن.ببخشید ک نمیشه لایکتون کنم.

    ۱ سال پیش
  • الهه

    2

    من دیشبو توفکر بی تو بسر نمیشود خوابیدم مریم جون😍😍😍🥰🥰🥰اومدم کامنتارو بخونم اما چخوب که اپلیکیشن یاداوری کرد وکرنه یادم میرفت روز قلمو بهتون تبریک بگم💐💐💐💐💐 این روز خوش باشه براتون ایشالله دههارمان بنویسید ویکی ازیکی زیباتر

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    درجواب محبوبه خانم باید بگم واقعا اشکان هم شخصیتش جوریه که آدم دلش میخاد یه همنشین مث اون داشته باشه .دلسوز شوخ طبع مهربان و عاشق ..کلا شخصیت های مرد داستان آدم رو وسوسه میکنه که یه همسر مث اونا داشته باشه همه آقا ومتین وعالی .نظر بازی مهتاب م قشنگ بود.منم خیلی خوشم اومد ازاین پارت طولانی .

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    روزتون هم مبارک باشه .قلمتون بسیار فصیح وشیوا و دلنشینه .پایدار ومانا باشید.

    ۱ سال پیش
  • محبوبه

    2

    دلم میخواد واسه بعضی پارتا هزارتا کامنت بذارم هربار که این پارتو میخونم یه چیز. جدید به ذهنم میرسه نقش اشکان و شوخطبعیش تو این داستان خیلی عالی ه یه دوست درجه یک که تباید از دستش داد چقدرم که تو این پارت سر به سر سیاوش کذاشت😅😅😅بدون شک این همه لذت من از توانمندی قلم شماس مریم خانم👏👏👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️