لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی لیلا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 1
در آپارتمان را قفل می کنم که همسایه ی طبقه ی بالا وارد راه پله می شود، سلام می کنم و قصد احوال پرسی گرمتری دارم که با دیدن اخم هایش پشیمان می شوم، حتی نمی دانم جواب سلامم را داد یا نه؟ البته در این چند ماه اخیر از این رفتارها کم ندیده ام و باید تقریبا به این مسائل و برخوردها عادت می کردم اما چ...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 2
دارایی که در تمام این هشت سال با همدیگر جمع کرده بودیم را چگونه تقدیم دیگری می کردم؟! گوشی ام که زنگ می خورد با ترس به صفحه ی گوشی نگاه می کنم و با دیدن نام مادر، نفس راحتی می کشم. -سلام مامان. -سلام مادر، خوبی؟ سلامتی؟ -من خوبم، شما چطورین؟ بابا و داداش چطورن؟ -خداروشکر. اونام خوبن. چرا ی...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 3
بعد از اینکه حق و حقوقم را گرفتم و خانواده ی حمید فهمیدند که دیگر دستشان به جایی بند نیست، آزارم دادند، خانه ی پدری حمید چند خیابان با خانه ی من فاصله داشت اما هر جور که بود تمام تلاش خودشان را کردند و تا توانستند پشت سرم بدگویی کردند و احتمالا آن دو زن داخل فروشگاه هم از همان علاف و بیکارهای محل...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 4
-من کار غیر قانونی نکردم، مهریه ام حقم بود. همین که همه اشو نگرفتم و به اندازه ی حقشون از اموال رو دادم بهشون خیلی بهشون لطف کردم. -چمیدونم مادر، آخه حتما ناراحتن که به درو همسایه در موردش گفتن. -مادر، من مسئول راضی نگه داشتن بقیه به قیمت بدبخت کردن خودم نیستم. مادر از جایش بلند می شود و لی...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 5
-سفارش دادم. می خواد از پشت میز بلند شود. -کجا؟ -برم حساب کنم. -بشین من حساب کردم. سرجایش می نشیند، انگشتانش را در هم قفل می کند و بعد از چند ثانیه با نگاهی پر از شرمندگی نگاهم می کند. -همیشه حواست بهم بود آبجی بزرگه. دستم را روی دستانش می گذارم. -یه بستنی گرفتن که این حرفا رو نداره کیارش...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 6
مرد کلاهی سرش بود و چهره اش مشخص نبود، می خواهم کاملا عقبگرد کنم و از جلوی پنجره کنار بروم که گوشی موبایلش را روشن می کند و صفحه اش را به سمت پنجره واحد من می گیرد. کامل از کنار پنجره دور می شوم و برق ها را خاموش میکنم و روی مبل داخل پذیرایی می نشینم. پیامی برایم ارسال می شود. با دست هایی ل...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 7
برگه ها را جوری چسبانده بودم که باز هم جا برای برگه های دیگر باشد، چرا که مطمئن بودم تعداد مظنونین به چهار نفر ختم نمی شد. با تکرار کلمه ی مظنونین برای چندبار در ذهنم، خنده ام گرفت. -خانوم مارپل، ببینیم چه میکنی؟ بزن دهن این مزاحم رو سرویس کن! عصر برای هواخوری تصمیم گرفتم به پارک نزدیک خانه ...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 8
مرد بی تفاوت شانه هایش را بالا می اندازد. -الان میگی من چی کار کنم؟ نفسم را با حرص بیرون می دهم، در آپارتمان را باز می کنم، کفش هایم رااز پایم بیرون می آورم و به دست می گیرم و پا برهنه راه پله ها را طی می کنم. کفش هایم را که در سرویس بهداشتی می شویم. بعد به سراغ کمد دیواری رفتم و اسم مجید را...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 9
-ببخشید لیلا جان قرار نبود فعلا برگرده خونه. -این چه حرفیه، بابت کمکتون واسه سرویس کردن ممنون. -خواهش می کنم، کاری داشتی بهم بگو. در حال خداحافظی با مارال هستم که نگاه شایان را روی خودم حس می کنم اما نمی گذارم متوجه شود و بدون اینکه مسیر نگاهم را تغییر دهم از پله ها پایین می آیم. وارد آپارتم...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 10
من حالا دیگر بعد از بیست و هشت سال عمر خانواده ام را به خوبی می شناختم و می دانستم کیارش تقصیری ندارد و این پدر و مادر من هستند که با افکار قدیمی و پوسیده شان از من و کیارش فرمانبرداری می خواهند و اگر چنین نشود ناسازگار و ناخلف می شویم و لایق آه و نفرین والدین! -چی شده؟ امروز با بابات بحثش شده ...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 11
چندباری پشت سر هم ویدیو را نگاه می کنم که پیام می آید. -دلت خنک شد؟ -خیلی! استیکر خنده ای می فرستد و من دوباره به ویدیو نگاه می کنم و تا خودش را میان آن مردان پیدا کنم. -اون تیشرت آبیه تویی؟ -چی؟ -میگم میون اون آدم هایی که دارن مجید رو می زنن، اون تیشرت آبیه تویی؟ دوباره استیکر خنده می فرس...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 12
-دختر تو خیلی فکر می کنی باید یه فکری برای این فکرهای مضاحمت بکنی. نیشخندی می زنم. ای خدا ببین چه کسی داشت برای من نسخه می پیچید؟! دلم می خواست تایپ کنم (شما اول برو املات رو قوی کن)بعد از چند لحظه عکسی از مجید فرستاد که روی تخت بیمارستان در حال مداوا بود. و بعد تایپ کرد. -حواسم بود چیزیش نش...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 13
با این حرفش خنده ام می گیرد و دوباره دلم را به دست می آورند قضاوتشان آن قدر ها هم بی رحمانه نبود فقط در حد و اندازه دنیا خودشان بود، که مارال دستم را می گیرد. -پاشو، پاشو وگرنه بدنمون سرد میشه دیگه نمی تونیم ادامه بدیم. بعد هم برمی گردد و به دوستانش اخمی می کند. -این دختر هنوز جوونه ببینم یه ک...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 14
استیکر خنده می فرستد و شب بخیر می گوید. (من ناخواسته کِی امید زندگی فرد دیگری شده بودم و خودم بی خبر بودم.) فردا عصر دوباره با مارال خانم و دوستانش به پیاده روی رفتم، کنار آنها احساس امنیت و آرامشی که هیچ وقت کنار مادرم نداشتم، مادر بر این باور بود که زن به غیر از مواقع مورد نیاز و خرید نباید ا...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 15
-باشه الان شماره اشو برات میفرستم. بلافاصله بعد از دریافت شماره مهین خانم تماس می گیرم و در مورد مغازه اطلاعاتی به دست می آورم. وزن طلاهایم را که در بانک به امانت گذاشته بودم ضربدر قیمت روز طلا می کنم و خوشبختانه قیمت به دست آمده بالاتر از قیمت رهن بود و من می توانستم بدون دردسر و سختی کشیدن ج...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 16
-آبجی این دفتر حساب کتاب هاست، هرچی فروش داشته باشیم اینجا می نویسم. نگاهی به سررسید جلوی دستش می اندازم. -باشه ممنون داداش. -راستی میشه امشب یه ساعت زودتر مغازه رو ببندم؟ می خوام با دوستم برم بیرون. -آره چرا نشه، فقط بدون پول نری ها، از دخل مغازه اگه نقد هست بردار اگر نه بگو برات واریز کنم...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 17
-حتما اونم با دختر و خانواده ای که شما میگین وگرنه بابا بدون شرط و شروط هیچ کمکی به کیارش نمی کنه. مثلا بابا خیلی برای من جهاز خرید؟ چون حمید مورد قبول بابا نبود یه قرون برام خرج نکرد، خودم با کار کردن تو دوران نامزدی و وام ازدواج جهاز خریدم. -چرا داری گذشته رو شخم میزنی لیلا؟ چی عایدت میشه؟ -گ...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 18
بچه گربه ای شدت گرسنگی شروع به لیسیدن انگشتانم می کند و من فورا یادم می رود همین چند ثانیه پیش به او وحشی گفته بودم. در یک حرکت سریع از کنار انگشتم پستانک شیشه شیر را داخل دهانش می گذارم و او با ولع شروع به خوردن می کند. با دستانش هم دستانم را گرفته بود تا مبادا شیشه شیر را از او جدا کنم. بعد ا...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 19
کیارش می خندد. -به چی می خندی؟ -جلوی من کله اتو کردی تو شکم گربه داری بررسیش می کنی، نخندم؟ با این حرفش فاصله می گیرم. -خب حالا، چه می دونم خودت کنجکاوم کردی، این پیش تو باشه، من میرم نهار رو بیارم. به آشپزخانه که می روم، کیارش می پرسد: -یه وقت خراب کاری نکنه روم؟ -نه تازه جیششو گرفتم. ت...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 20
-خدا ازت نگذره (پنهان) از وقتی بهم پیام میدی به عالم و آدم مشکوک شدم، تا الان فکر می کردم پسر همسایه امون تویی ولی امروز فهمیدم ایشون خطاطی کار می کنه و کارهاشو دیدم که اصلا غلط املایی نداشت. چند دقیقه ای صبر می کنم اما آنلاین نمی شود، من هم دیگر منتظر نمی مانم و اینترنت گوشی ام را خاموش می کنم ...
بروزرسانی در : ۴۳۰ روز پیش
