دوست داشتی؟
رمان گوهر مقصود اثر دل آرا دشت بهشت

رمان گوهر مقصود

  • زبان فارسی
  • 62.1K 👁
  • 41 ❤️
  • 39 💬

خلاصه رمان عاشقانه گوهر مقصود

زمان رمان مربوط به سال های نزدیک انقلابه. ساغر ۱۶ سالشه و از بچگی برای پسرعموش در نظر گرفته شده اما این موضوع اون رو عذاب می ده که پیشنهاد ازدواج اون و پسر عموش مسعود، از جانب پدر خود ساغره و سعی می کنه پدرش رو متقاعد کنه که میلی به انجام این ازدواج نداره. از طرفی یکی از پسرهای متمول شهر به نام فرهاد عمیقا به ساغر علاقه داره و به هر کاری دست می زنه تا اون رو به دست بیاره.اما بر ملا شدن رازی از زندگی فرهاد، ساغر از اون متنفر میشه و این مسئله موجبات دشمنی فرهاد رو فراهم می کنه و باعث میشه ساغر به فکر راه چاره بیفته و…

قسمتی از متن رمان گوهر مقصود

شونه هام و بالا انداختم و در حالی که به سمت میز برش می رفتم گفتم:
- دو سال پیش که دیدمش، صورتش توی ریش هاش گم شده بود.
سارا با صدای بلند خندید و گفت:
- پشم تو بالشی؟!
عالیه نگاهش و با دلخوری از من گرفت، پوزخندی زدم و در جواب سارا گفتم:
- نه دیگه تا اون حد!
رها اخمی به سارا کرد و بعد رو به من گفت:
- چند سالشه؟
لب هام و جلو دادم:
- باید بیست سال و داشته باشه.
موهام و پشت سرم جمع کردم و قیچی رو از روی میز برداشتم و با دست به عالیه ضربه زدم که خودش رو بکشه کنار. رها پرسید:
- حالا چی شده که یهویی بابات اصرار به شوهر دادنت می کنه!؟
بسم اللهی گفتم و برش رو شروع کردم و جواب دادم:
- حرفِ حالا نیست. همون دو سال پیش که می رفت تهران حرفمون و تموم کردن. البته من و مسعود هیچ حرفی در این رابطه با هم نزدیم. مسعود از بچگی پیش داییش زندگی می کرد، اینجا نمی اومد. فقط با بابام در ارتباط بود چون بابام همه جوره حمایتش می کرد.
- اومد و بگه ساغر و نمی خوام چی؟
سارا این حرف و زد، ابروهام تو هم رفت و جوابی ندادم. هر چیزی امکان داشت، شاید مادرش خود سرانه حرف من و پیش کشیده بود! اصلا .... اصلا مادرش حرفی نزده بود که! پدرم من و تعارف کرده بود و زن عموم استقبال کرد. دستم بی حرکت مونده بود، عالیه با ترس نگاهم کرد:
- خوبی ساغر؟
به عالیه نگاهی انداختم و سرم رو به معنی آره تکون دادم و دوباره مشغول برش زدن شدم.
چقدر ضایع می شدم اگر بگه من و نمی خواد! همه می فهمن که پس زده شدم و زبون خونواده ی تقوی مخصوصا خود فرهاد بلند می شه. ولی با همه این حرف ها چه کیفی می کنم پدر و مادرم ضایع بشن. اون وقت برای همیشه نمی تونن دیگه به کاری مجبورم کنن.
برش لباس تموم شد و رها هم تاییدش کرد، وسایلمون رو جمع کردیم و به همراه عالیه از خیاطی بیرون اومدیم.
تا به خونه برسیم عالیه تو خودش بود. وارده محله ی خودمون که شدیم صبرم تموم شد و گفتم:
- عالیه چته؟ حوصله ام سر رفت!
عالیه با لبهای جلو اومده گفت:
- پسر عموت کی میاد؟
شونه هام و بالا انداختم:
- بابا میگه تو همین یکی دو روز میاد.
- یعنی ... یعنی اگه بیاد ...
نفسش رو بیرون فرستاد:
- اگه بیاد و تو رو بخواد! تو باهاش می ری؟
سرم و کج کردم و گفتم:
- نمی خوام به چیزی فکر کنم. حداقل تا وقتی اتفاق نیفتاده.
عالیه با پافشاری ادامه داد:
- ولی فرهاد نمی ذاره. به علی هم گفته، اگر ساغر بخواد زن کس دیگه ای بشه ...
حرفش رو قطع کردم:
- فرهاد غلط کرده تعیین تکلیف کنه.
اما انگار عالیه قصد بی خیال شدن نداشت:
- ندیدی شریفه چی می گفت؟ فرهاد به کسی رو نمی ده. تو هم انگار بدت نمیاد! اصلا کیه که از فرهاد بدش بیاد. دیدی داره بهت توجه می کنه داری ناز می کنی. اون دست رو هر کی بذاره...
با حرص گفتم:
- بس کن عالیه. تو شرایطی نیستم که بخوام اصلا به چیزی فکر کنم.
صورتم رو اشاره کردم و گفتم:
- ببین! حق فکر کردن ندارم.
با ناراحتی نگاهم کرد و بالاخره دهنش رو بست. من هم دیگه حرفی نزدم، جلوی در خونه ی ما از هم دیگه جدا شدیم.
برادرش علی جلوی در حیاطشون ایستاده بود. درست دیوار به دیوار خونه ی ما.
با سر سلام کرد که با اخم روم و ازش برگردوندم. هنوز جای دست فرهاد روی گلوم درد می کرد، اون هم به خاطر دهن لقی علی.
***
- ساغر؟ آبجی؟
چشم هام و باز کردم، اسما کنارم روی تخت نشسته بود. لبخندی به روم زد:
- بیدار نمی شی؟ من حوصله م سر رفت.
اخم کردم:
- تو چرا حوصله ت سر بره؟ برو درست رو بخون.
از تخت پایین اومدم و در حالی که تخت رو مرتب می کردم غر زدم:
- تو حوصله ت سر بره باید درس بخونی! ساغر حوصله اش سر بره باید حمالی کنه.
اسما با دلخوری گفت:
- چرا سر صبحی تلخ حرف می زنی ساغر!
از اتاق بیرون اومدم:
- به من نچسب اسماء. اصلا حوصله ی تو یکی رو ندارم.
و از خونه خارج شدم و به سمت دستشویی داخل حیاط رفتم. جلوی در ایستادم و خودم رو توی آینه ی کنار در نگاه کردم. نگاهم کشیده شد سمت گردنم، خدا رو شکر جای دستش نمونده بود. پوفی کردم و زیر لب زمزمه کردم:
- وحشی!
وقتی داخل خونه برگشتم. اسما رو دیدم که دستمالی توی دستش گرفته بود و داشت خیر سرش گردگیری می کرد. فقط دو سال ازم کوچکتر بود، هر دو لاغر اندام بودیم ولی اسما زیادی ریز نقش بود. مخصوصا که قدش هم از من کوچکتر بود. در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم با حرص گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان گوهر مقصود
  • فهیمه هستم 47ساله

    0

    رمان خوبی بود ولی خیلی ساده نوشته شده بود هیجانی در رمان نبود

    ۱ ماه پیش
  • مهناز

    0

    عالی بود ممنون

    ۳ ماه پیش
  • بی نام

    0

    من نفهمیدم آخرش چی شد . ولی رمان های خوبی بود قلم پخته ای داشت.

    ۴ ماه پیش
  • سیب

    0

    این بد نبود

    ۴ ماه پیش
  • سلطان غم

    0

    بد نبود ایراد زیاد داشت

    ۸ ماه پیش
  • بهار

    0

    خیلی ممنون از نویسنده این رمان واقعا عالی بود خیلیییی قشنگ بود

    ۱۰ ماه پیش
  • گلفام

    0

    بسیار زیبا ،آموزنده و یکجورایی واقعبینانه بود.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    داستان خیلی قشنگی بود با تشکر از نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • الیتا ۳۲ دل

    0

    عالی یه رمان زیبا وجذاب😍😍

    ۲ سال پیش
  • گلی

    0

    برای بار سوم هم خوندمش...عالیه عالی

    ۳ سال پیش
  • فربد

    0

    خوب و سرگرم کننده............

    ۳ سال پیش
  • نرگس

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    فکرش بکنیدقبل ازاینکه حرف بزنیدهمسرت متوجه میشه واقعا ترسناک میشه

    ۴ سال پیش
  • خاطره

    2

    عالی بود سپاس نویسنده عزیز قلمی متفاوت و جذاب داشت 🌸🌸🌸

    ۴ سال پیش
  • ،?

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!