پارت هفتاد و سوم :

تقریبا چند روزی از به هوش آمدنش گذشته و حالا مثل روزهای اول گیج و منگ نیست، اتفاقات را مانند پازل کنار هم می چیند و به سادگی از کنار قضیه نمی گذرد.
خواهرش به لکنت می افتد.
-نه...نه به خدا داداش. ما خانوادتیم مگه میشه از هم بگذریم ما گوشت همو بخوریم استخون همدیگه رو دور نمی ریزیم. بالاخره یه خون تو رگ های همه مون در جریانه.
شهاب با حالت کاملا بی تفاوت نگاهی به من می اندازد و بعد به خØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اینقدر بی مسئولیتن حتی برای رسیدن به خواسته خودشونم حاضر نشدن چند روز ازش مراقبت کنن 😮

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    0

    این پارت چندجاغلط تاپی داشت💋🙏

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    1

    خوبی رمانتون اینه هیچوقت قرارنیست بدهاتحول بشوند🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️