پارت هفتاد و سوم :

تقریبا چند روزی از به هوش آمدنش گذشته و حالا مثل روزهای اول گیج و منگ نیست، اتفاقات را مانند پازل کنار هم می چیند و به سادگی از کنار قضیه نمی گذرد.
خواهرش به لکنت می افتد.
-نه...نه به خدا داداش. ما خانوادتیم مگه میشه از هم بگذریم ما گوشت همو بخوریم استخون همدیگه رو دور نمی ریزیم. بالاخره یه خون تو رگ های همه مون در جریانه.
شهاب با حالت کاملا بی تفاوت نگاهی به من می اندازد و بعد به خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اینقدر بی مسئولیتن حتی برای رسیدن به خواسته خودشونم حاضر نشدن چند روز ازش مراقبت کنن 😮

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    این پارت چندجاغلط تاپی داشت💋🙏

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    1

    خوبی رمانتون اینه هیچوقت قرارنیست بدهاتحول بشوند🙏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!