سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت دوم :
دارایی که در تمام این هشت سال با همدیگر جمع کرده بودیم را چگونه تقدیم دیگری می کردم؟!
گوشی ام که زنگ می خورد با ترس به صفحه ی گوشی نگاه می کنم و با دیدن نام مادر، نفس راحتی می کشم.
-سلام مامان.
-سلام مادر، خوبی؟ سلامتی؟
-من خوبم، شما چطورین؟ بابا و داداش چطورن؟
-خداروشکر. اونام خوبن. چرا یسری به ما نمی زنی؟
می خواهم بهانه بیاورم که وقت نمی کنم اما خب مگر چه کاری برای انجام دادن داشتم که چنین بهانه ای می آوردم؟!
-حالا سر فرصت یه سر میام.
-به من وعده وعید نده دختر، تنها تو اون خونه موندی صبح تا شب به در و دیوار نگاه می کنی، آخرشم عقلتو از دست میدی.
تحملم را از دست می دهم، چیزی که این روزها برایم نایاب شده و اصلا ندارمش.
با حرص حرفم را می زنم.
-الان میگی من چیکار کنم مامان؟ چیکار کنم تا شوهرم زنده باشه و تنها نمونم، هان؟!
مادر که می فههمد زیاده روی کرده است و طبق معمول توانسته است اعصابم را خط خطی کند، کمی نرمش به خرج می دهد.
-آخ من قربون اون دل خونت بشم دخترم که این قدر کم تحمل شده، حرف من اینه که این قدر تنها نمون، ناسلامتی پدر و مادرت هنوز زنده ان، چرا ایم قدر دیر به دیر بهمون سر می زنی؟
-حالا یه وقتی میام یه سر بهتون میزنم.
-من یه وقتی حالیم نیست! وعده ی سر خرمن نده. همین فردا شب برای شام باید بیای.
حوصله اینکه بیشتر از چند ساعت در خانه ی پدریم بمانم را ندارم، پس برای فردا نهار به مادر قول می دهم تا بتوانم عصر به خانه خودم بازگردم. مادر با اینکه ناراضی به نظر
می رسد بالاجبار قبول می کند، حتما با خودش گفته که در همان چند ساعت هم می تواند مغزم را شست و شو بدهد و نظرم را عوض کند.
شب که می شود باز هم حال و حوصله ی غذا درست کردن ندارم، سیب زمینی و تخم مرغ را آب پز می کنم و کمی رویشان کره و آویشن می زنم و دوباره درحالی که رو به روی تلویزیون نشسته ام، غذایم را می خورم.
نمی دانم منی که حال نداشتم آشپزی کنم چه اصراری به خرید کردن و پر کردن یخچالم داشتم؟!
شاید تنها راهی که می توانستم هنوز خودم را سر پا نگه دارم همین بیرون رفتن ها به بهانه ی خرید بود.
انگار می خواستم به خودم بِقَبولانم که زندگی هنوز جریان دارد و بعد از رفتن حمید من هنوز می توانم مثل سابق زندگی کنم.
و اینکه اگر همین خرید کردن ها نبود، من دیگر روی بیرون را نمی دیدم همین هم که برای برطرف کردن مایحتاجم می رفتم با برخورد نامناسب مردم رو به رو می شدم وای به حال اینکه می خواستم بدون دلیل، فقط و فقط برای عوض شدن حال و هوایم به گردش بروم.
رعد و برق که می زند، به پشت پنجره می روم و روی صندلی می نشینم لردیبهشت ماه بود و ابرهای سیاه نوید باران بهاری را می دادند.
قبلا وقتی که هنوز حمید زنده بود، هر بار که باران می بارید و خانه بود، چترش را برمی داشت و من را با خودش همراه می کرد تا زیر باران قدم بزنیم، فرقی نمی کرد روز بود یا شب، در هر صورتی باید بیرون می رفتیم و زیر باران قدم می زدیم و برای آینده مان نقشه می کشیدیم.
اما حالا خیلی وقت بود که دیگر حتی رنگ غروب آفتاب هم به خود ندیده بودم چرا که در این محله زنی تنها مثل من حق بیرون آمدن در شب را نداشت. اما زن هایی که هنوز سایه ی شوهری بر سر داشتند حتی اگر دزد و معتاد هم بود یا از بیست و چهار ساعته خدا تمام وقتشان را باهم دعوا می کردند، حق داشتند تا نیمه شب جلوی در با زن های همسایه بنشینند و بساط شب نشینی هایشان به راه باشد.
همین چند هفته ی پیش زور دلتنگی و تنهایی به عقلم چربید، تصمیم گرفتم چای دم کنم و به همراه نیم کیلو تخمه به جمعشان بپیوندم. در ابتدا همه چیز خوب بود احوالم را پرسیدند و از چای و تخمه ام خوردند ما کم کم سوال هایشان شروع شد و یکی از آنها پرسید چرا ارثی که به خانواده ی شوهرم می رسید را به آنها ندادم و پاسخ من شد یک به تو چه ی پر از حرص و دیگر دم خور نشدن با همسایه ها.
اگر اعصابش را داشتم کمی با ملایمت توضیح می دادم که مگر حمید چقدر مال و منال داشت که من مقداریش را هم به خانواده اش بدهم.
البته آنها هم برای گرفتن ارث اقدام کردند اما از آن جایی که من به حق و حقوق خودم واقف بودم و از وکیل هم مشاوره گرفته بودم با اجرا گذاشتن مهریه ام، دست و پایشان را بستم.
این خانه و حقوقی که حمید برایم به جا گذاشته بود، تنها دارایی من بود و نمی خواستم از حقم بگذرم مخصوصا که حمید در آخرین لحظات زندگی اش در بیمارستان سفارش کرد از داراییمان مراقبت کنم.
گفت: در زندگی خانواده اش تا توانسته اند حقش را خورده اند و او راضی نیست که یک ریال از دارایی اش به آنها برسد و از من خواست از حق خودم دفاع کنم تا در آینده ایی که او نبود حداقل مشکل مالی نداشته باشم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
عذرا شریعتی
0بله زیاد توضیح ندادن
۱ سال پیشثنا
1عالی بود خیلی ممنون
۱ سال پیشنازنین
1خوب بود رمانش موضوع اش خوبه
۱ سال پیششیما
1عالیییییی بود
۱ سال پیشزهرا
0عالی اصن حرف نداره
۱ سال پیشلیلا میرسالاری
0فعلا ک نظری ندارم
۱ سال پیشعزیزی
0خوب بودولی فعلا نمیشه کامل نظر داد
۱ سال پیشعزیزی
0خوب بودولی فعلا نمیشه کامل نظر داد
۱ سال پیشطاهره
0خوشحالم و برام جالب
۱ سال پیشحسین
0حمید.چون منطقی حرف زد و البته این موضوع ها در واقعیت هم رخ میده..
۱ سال پیشsana
0بهترین رمانی ک خوندمه عالیهه
۱ سال پیششیدا
0آ ااااخ و امان از این آدمایه فضول ک خیلیم زود قضاوت میکنن. منک بشخصه واگذارشون کردم بخدا ایول داره ب خانومایی ک از حقشون کوتا نمیان ومیجنگن
۱ سال پیشطاهره
0چون رمانش جالب و خواننده را جلب میکنه
۱ سال پیشاعظم
0تاالان ک خیلی خوشم اومد
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0حال روز زن هایی که دور برم هست