سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت یک :
در آپارتمان را قفل می کنم که همسایه ی طبقه ی بالا وارد راه پله می شود، سلام می کنم و قصد احوال پرسی گرمتری دارم که با دیدن اخم هایش پشیمان می شوم، حتی
نمی دانم جواب سلامم را داد یا نه؟
البته در این چند ماه اخیر از این رفتارها کم ندیده ام و باید تقریبا به این مسائل و برخوردها عادت می کردم اما چه کنم که این گونه تغییر رفتار و سرد شدن از طرف افرادی که روزی باهم صمیمی و مهربان بودیم، قابل درک نیست. مخصوصا که من در اتفاقی که افتاد هیچ دخالتی نداشتم!
از خانه خارج می شوم و به سمت نانوایی می روم با اینکه سعی می کردم زیاد از خانه بیرون نروم تا در دید مردم محله نباشم اما باز هم به خاطر مایحتاج روزانه مجبور به ترک خانه می شدم چرا که کافی بود زبان به شکوه و شکایت بگشایم تا همه ی آن کسانی که از همان ابتدا دهان به نصیحت گشوده بودند، ملامتم کنند و به حرفشان برسند که دیدی (ما گفتیم تو نمی توانی و گوش نکردی.) در صف نان که می ایستم. با دیدن نگاه های بیش از اندازه ی شاگرد نانوا شالم را جلو می کشم، گرچه از ابتدا هم خیلی موهایم بیرون نبود اما به هر حال با نگاه های او ناخودآگاه دستم به سمت شالم رفت و با خودم فکر می کنم شاید وضعیت ظاهرم مناسب نیست که این گونه نگاهم می کند.
عاقبت نگاه هایش کار دستش می دهد و آن قدر حواسش پرت بود که نانوا پس گردنی نثارش کرد.
زن جلویی ام برگشت و با غضب نگاهم کرد و زیر لب حرفی زد، متوجه حرفش نشدم اما مطمئن بودم قربان صدقه ام نرفته است!
به اندازه ی نیاز دو هفته ام نان میخرم تا مجبور نباشم بیشتر به نانوایی بیایم و به خاطر نگاه های شاگرد نانوا حرف بشنوم.نان ها را به خانه می برم تا بتوانم مابقی خریدهایم را انجام دهم. سر برج بود و حقوقم را واریز کرده بودند و مشکلی بابت پول نداشتم.
به فروشگاه می رسم سریع چرخی برمی دارم و همه ی مایحتاجم را از داخل قفسه ها برمی دارم در حال خرید کردن هستم که صدای گفت و گویی از آن سمت قفسه ها می شنوم.
-بدبخت، اونا دارن با بدبختی و مشقت زندگی می کنن، اون وقت خانوم اومده با خیال راحت خرید.
تحملم طاق می شود از صبح چند مرتبه از سوی اطرافیان ناراحت شده بودم در صورتی که حقم نبود.
پودر لباسشویی را هل می دهم تا از آن سمت قفسه بیرون بیفتد. با این کارم هر دو زن صورت من را از میان قفسه
می بینند و خیلی زود راهرو را ترک می کنند.
آهی می کشم.
چرا همیشه باید دست زوری بالای سر آدم ها باشد تا کار نادرست انجام دهند، این وسط تکلیف اشرف مخلوقات بودن چه می شود؟!
با اعصابی بهم ریخته و تنی خسته خریدهایم را به خانه
می برم و این بار به قصابی می روم تا گوشت بخرم.
قصاب که مردی پنجاه ساله بود با دیدنم گل از گلش شکفت و آن قدر گرم احوال پرسی کرد که همه ی مشتری های داخل مغازه متوجه رفتار صمیمی اش با من شدند.
هر چه سعی کردم با جواب های یک کلمه ای جوابش را بدهم تا دیگر ادامه ی حرف هایش را نزند، انگار نطقش باز شده باشد.
چند کیلو گوشت خریدم تا حالا حالاها مجبور نباشم دوباره با آقای قصاب وراج رو به رو شوم.
دستِ آخر با اصرار و تعارف زیاد کارت را گرفت و حساب کرد و لیست اعصاب خُردی های امروزم قشنگ کامل شد.
شاگرد نانوا، مرد قصاب و زن های فضول محله در فروشگاه.
می خواهمدعا کنم زن هایی مثل من زیاد شوند تا دیگر من مثل خاری در چشم این مردم نباشم ولی خب دلم نمی آید، دختری مثل من در اوج جوانی همسرش را از دست بدهد.
خریدها را داخل کابینت و یخچال میچینم و مشغول خرد کردن و بسته کردن گوشت ها می شوم. کارم که تمام می شود یک کنسرو لوبیا چیتی برای خودم باز میکنم و جلوی تلویزیون می نشینم و درحالی که سریال محبوبم را تماشا می کنم، غذایم را می خورم.
از وقتی حمید فوت کرده بود دل و دماغ آشپزی نداشتم و بیشتر اوقات غذای حاضری و کنسروی می خوردم. از وقتی تنها شده بودم اشتهایم را از دست داده بودم و اگر به خاطر سلامتی ام نبود همان دو لقمه را هم نمی خوردم.
حمید که رفت انگار سر دلم سنگ بزرگی گذاشته باشند، نه میلم به غذا می رفت، نه میلم به زندگی، بی هدف فقط نفس می کشیدم تا زنده باشم.
گوشی ام را دست می گیرم تا با چت کردن با دوستانم حال و هوایم کمی عوض شود.
مشغول پیام دادن هستیم، از آنجا که بعد از ازدواجِ من با حمید به این محله آمدم از دوستانم دور ماندم و دلم به همین صحبت های از راه دور خوش بود.
ما نمی توانستم در همان ابتدای زندگی در محله ی پدری من خانه بخریم به همین دلیل حمید تصمیم گرفتیم در حومه شهر خانه بگیریم تا ارزش پولمان حفظ شود و بعد از چند سال که پس انداز کردیم و به محله ی خودمان بازگردیم.
و من حالا این خانه و سر پناه را مدیون این طرز فکر او بودم.
به صفحه ی گوشی خیره شده ام و پیام های دوستانم را می خوانم، پیامی دریافت می کنم که از طرف یک فرد ناشناس است و هیچ پروفایلی ندارد.
-سلام
در جوابش می نویسم.
-شما؟
-یه آشنا.
حوصله ی موش و گربه بازی ندارم، حتما مزاحم بود، می خواهم بلاکش کنم که می نویسد.
-امروز تو فروشگاه خوب حال اون دوتا خانمو گرفتی.
با خواندن این جمله ترس تمام وجودم را پر می کند.
-شما کی هستین؟
-گفتم که یه آشنا که حواسش بهت هست!
سریع بلاکش می کنم. از ترس داخل خانه قدم می زنم، حتم دارم برادرشوهرم باشد، در این مدت حضوری کم مزاحمم نشده و تهدیدم نکرده بود، حتما حالا می خواست از این راه به من نزدیک شود و یک آبروریزی راه بیندازد.
بعد از فوت حمید فقط با فقدان نبودنش رو به رو نشدم تهدید از سمت خانواده اش هم بود و من در این چند ماه با چنگ و دندان توانستم حق و حقوقم را حفظ کنم.
خانوداه اش می خواستند بعد از پسرشان من تمام دارایی او را دو دستی تقدیمشان کنم، زهی خیال باطل.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ماه بانو
1مشتاق ادامه اش هستم.
۱ سال پیشباید تا آخر بخوانم
1نظری فعلا ندارم
۱ سال پیشنیلوفر
0به نظرمن جالب هست
۱ سال پیشزینب حیدرزاده
0مرگ شوهرش ناراحت کننده
۱ سال پیشزهرا
0عالی بود فعلا
۱ سال پیشزهرا
0عالی بود فعلا
۱ سال پیشماری
0سلام با سپاس از نویسنده عزیز پارت اول جالب بود
۱ سال پیشعذرا شریعتی
0خوب بود، ریتم متوسطی داشت با جو آشنا شدم
۱ سال پیشRahil
1با خوندن پارت اولش معلومه رمان قشنگیه
۱ سال پیشزهرا
0خیلی رمان قشنگیه
۱ سال پیشنازنین
0فعلا درحال مطالعه هستم
۱ سال پیشعزیزی
0تا اینجا خوب بود باید چند پارت بخونم تا نظر بدم
۱ سال پیشلیلا
0خوب بود ولی اگه پارت به پارت نبود و کل داستان پشت سر هم بود عالی میشد
۱ سال پیشمهی
0خوب بود دوست دارم ادامه بدم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0درود به شما ممنونم