لیست کلیه پارتهای رمان کوچ بی بازگشت پرستوها : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 41
دو روز بعد، من در مرکز قدم رو میرفتم و آراز ظاهراً به روزمرهاش برگشته بود. مدرسه میرفت ولی لب ساحل نیامده بود. دو شب بود گوش تیز کرده بودم بلکه صدای تارش را بشنوم ولی خبری نشده بود. حالا هم داشتم زمین اینجا را متر میکردم بلکه خودم را قانع کنم به ملاقاتش بروم. هم از خانوادهاش خجالت میکشیدم؛...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 42
سمت مرکز دویدم. یک تخت بیشتر نداشتیم. دستم را روی سرم گذاشتم و دور خودم چرخیدم. باید چه کار میکردم؟ یکهو نگاهم میخ پتوهای انباشته کنار کمد داروها شد. فریاد زدم: - لالین بیا اینجا پتو بنداز. یکیشون رو زمین باید بخوابونیم. جلوی کمد داروها زانو زدم و چندتا سرم شست و شو و نرمال سالین برداشتم. دنب...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 43
لال شده بودم انگار. فقط نگاهش میکردم. چشمانم خیلی زود روی دستانش سر خوردند. خوب بودند. دیگر حتی ردی هم نمانده بود. با پشت دستم اشکهایم را پاک کردم: - خوبی؟ حتی خودم تعجب کردم. کی انقدر خودمانی شده بودم؟ لب گزیدم. لبخند زد: - من خوبم ولی تو خوب نیستی انگار. بلند شد: - پاشو برو مرکز؛ اگه اوضاع...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 44
از مرکز که بیرون زدیم، هوا هنوز بوی نمِ دریا میداد. سوار ماشینش شدیم و راه افتاد. قرآن آویزان جلوی ماشینش تکان تکان میخورد و من یاد آن روز افتادم که رفتیم فرودگاه. همان روز که فریاد زده بود برگردم. بوی خنک هوا آرامآرام جایش را به گرمای خشکی داد که از زمین بلند میشد و به صورتم میخورد. شنها...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 45
گوشهایم داغ شده بودند و دستانم سرعت گرفتند. درست لحظهای که آخ بیبی درآمد فهمیدم دارم زانویش را حسابی فشار میدهم. سریع دست پس کشیدم و چشمم به آرازی افتاد که داشت به زور خندهاش را کنترل میکرد. ببخشیدی گفته و بیرون رفت. بالاخره یک نفس راحت کشیدم. بیبی دستش روی دستم گذاشته و چیزی به بلوچی گفت...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 46
*** در ماشین نشسته بودیم و در راه دَرَک بودیم. به عروسک بافتنیای که روی پایم نشانده بودم نگاه کردم. کار دست زنان کپر بود و چون اولین بار بود رفته بودم آنجا؛ بهم هدیه داده داده بودند. موهای بافتنی و گیسبافتش را دست میکشیدم و همزمان زیرچشمی به آراز نگاه میکردم. آرنجش را به لبهی پنجرهی ماشین ت...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 47
مردمکهای دودو زنش یک لحظه هم ثابت نمیماندند و مدام بین چشمان خسته و نا امیدم جابجا میشدند. از چشمانم متنفر بودم. داشت دنبال او میگشت انگار. چشم بسته و سر سمت دریا چرخاند: - همهی زندگیم بود. زانوانم را محکمتر بغل گرفتم. هر دو فقط به دریا نگاه میکردیم. گفتن این جمله از جان کندن هم برایم سخت...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 48
بلند شدم و ماسههایی که به پشت روپوشم چسبیده بودند را تکان دادم. نگاهم هنوز هم به دریا بود: - من قبلاً یه بار شکست خوردم. خیلی هم ازش نگذشته. واقعاً دلم نمیخواد دوباره ضربه بخورم. بلند شد. نگاهش آشفته بود: - نه من... کف دستم را مقابلش گرفته و میان کلامش دویدم. دلم نمیخواست بد برداشت کند: - لطفا...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 49
نگاهش هنوز روی صورتم مانده بود و من نمیدانستم چرا نمیتوانستم ازش فرار کنم. سوال سادهای پرسیده بود، اما جوابش آنقدرها هم ساده نبود. انگار هیچوقت جدی بهش فکر نکرده بودم… من چه دوست دارم؛ من از چه چیزی خوشم میآید. لبهایم را با زبان خیس کردم و نگاهم را از او گرفتم. تاریکی دریا روبهرویم کش آم...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 50
نمیدانستم به کجا نگاه میکنم؛ چشمانم مقصد خاصی نداشتند. مبهوت نشسته بودم و حتی فکر هم نمیکردم. مغزم خالی بود. تلفنم که زنگ خورد، چشمانم بالاخره از هیچ جدا شد و به اسم نوید که روشن و خاموش میشد دوخته شد. یکهو استرس کل وجودم را گرفت. نوید هیچ وقت بی دلیل زنگ نمیزد. حتماً مرسانا طوریش شده بود. ه...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 51
فردا خیلی زود آمده بود و حالا در ماشین آراز نشسته بودم و نخلهای بیابان را نگاه میکردم. موسیقی ماشینش بیکلام بود و متاسفانه بیشتر خوابآلودم میکرد. سرم را به پنجره تکیه داده و چشم بستم. صدایش در گوشهایم طنین انداخت: - حوصلهات سر رفت؟ چشم باز کرده و خودم را جمع و جور کردم. کامل سمتش برگشتم: ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 52
خندید. با انگشتان راستش روی فرمان ضرب گرفته بود و آرنج دست چپش را به لبهی پنجره تکیه داده بود. یواشکی نیمرخش را نگاه میکردم که مچ نگاهم را گرفت. سریع چشم دزدیدم که آهسته خندید. لب من هم به لبخند باز شد. نخلها را نگاه میکردم و آفتاب مستقیم در چشمانم میتابید. آفتابگیر ماشین را باز کردم و انعک...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 53
فضای داخلش کوچک بود و نیمه روشن. از داخل هم یک حالت حصیری داشت و دیوارها انگار یک عالمه مربع کوچک پشت سر هم بودند که اقطار و اضلاعشان از چوب نخل ساخته شده بودند. سقفش گنبدی بود و چندتا ظرف و قابلمه از دیوار آویزان شده بودند. چشم چرخانده و نگاهم به دو پیرزن و یک پیرمرد افتاد که کمی آن طرفتر نش...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 54
سریع انکار کردم: - نه کی گفته؟ شیطنت در چشمانش موج میزد: - خیله خب! پس اول میریم پتوها رو میدیم. نالان نگاهش میکردم که قدری نزدیکم شد و با چیزی که کنار گوشم زمزمه کرد، عملاً نفسم برید: - وقتی کنارتم راحتتر نفس میکشم. کمی فاصله گرفت: - همیشه دوست داشتم دوتایی این کارها رو بکنیم. لبخند زد: ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 55
*** دو روز گذشته بود و در مرکز پشت میزم نشسته بودم. باقرخان روی صندلی بیمار نشسته بود و من آبسلانگی داخل دهانش گذاشته و ته حلقش را نگاه میکردم. چیز خاصی نبود. فقط یک سرماخوردگی ویروسی بود. پیرمرد مدام سرفه میکرد و من مشکوک شده بودم. پرسیدم: - بابا آسم ندارید؟ سگرمه در هم کشید. لبخند احمقانهای...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 56
صدایش دوباره در گوشهایم پیچید: - الو! نفس جان! داری صدامو عزیزدلم؟ پیش خودش چه فکری کرده بود؟ دستم دور موبایلم محکمتر شد و نگاه لالین را به سمت خودش کشید. بافتنیاش را کنار گذاشته و با سر میپرسید چه شده. آب دهان قورت داده و سعی کردم کامل به خودم مسلط شوم. دوباره گفت: - عشق من! نمیخوای باهام ح...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 57
پیرزن روی زمین افتاده و سرش در بغل لالین بود. تندتند بر صورتش سیلی زده و بلند بلند صدایش میکرد. جلوی پایش زانو زدم: - چی شد یهو؟ خورشید سراسیمه بالا سرش آمده و نامش را فریاد میزد. زیر بغلش را گرفته و به کمک لالین بلندش کردم: - بجمب لالین! باید ببریمش مرکز. لحظهای چشم بسته و بعد سر تکان داد. او...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 58
لالین یک طرفم راه میرفت و خورشید آنطرفم. بقیه زنها و بچهها هم دنبالمان میآمدند و هلهله میکردند. لالین بهم نزدیکتر شد. انگار میخواست چیزی بگوید. سر خم کردم و در گوشم نجوا کرد: - دکتر صاحبه، غلط کِنگی (اشتباه کردی). باید یه ذره حنا دستت داتگ (میذاشتی). بیحنا شگون نِنت (نداره). سر بلند کرد...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 59
هستهاش را آهسته در آوردم و خورشید دستمال سفیدی دستم داد. نگاه سنگین آراز یک لحظه هم از رویم کنار نمیرفت. بالاخره سر بلند کردم و همان لحظه نگاهم به کِی بانو افتاد. جمعیت را کنار میزد و سمتمان میآمد. - کنار بِکِشِت، ببینُم رویِشون ره. همهمه یکهو ساکت شد و حالا همه به کِیبانو نگاه میکردند. چ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 60
چه قدر ممنونش بودم که اینگونه سعی در تلطیف فضا داشت. سر سمتش چرخانده و لبخند بر لب نشاندم: - گذاشته بودم خودت بگی. کامل سمتم برگشته و دوباره چهارزانو نشست. برقی از شیطنت، سیاهیهای بیانتهایش را پر کرده بود. او سکوت کرده و من لحظه به لحظه هیجانزدهتر میشدم. دست خودم نبود ولی مدام به اسم مستعار...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
