پارت چهل و هفتم :
مردمکهای دودو زنش یک لحظه هم ثابت نمیماندند و مدام بین چشمان خسته و نا امیدم جابجا میشدند.
از چشمانم متنفر بودم.
داشت دنبال او میگشت انگار.
چشم بسته و سر سمت دریا چرخاند:
- همهی زندگیم بود.
زانوانم را محکمتر بغل گرفتم. هر دو فقط به دریا نگاه میکردیم. گفتن این جمله از جان کندن هم برایم سختتر بود ولی گفتم:
- هنوز هم هست.
عکس ماه داخل دریا افتاده و نورش آب را
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
راحله
0ممنون رمان به واقعیت نزدیکه اینکه همه خفن و خوشکل و پولدار نیستن
۳ ماه پیشزهرا
2فاطمه جون خبری ازت نیست من هرروز چندباری میام سرمیزنم به عشق رمان بی نظیرت یه لطفی کن و یه پارت بده وخوش حالمون کن
۴ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم😍😍 به شدت درگیر کارهای پایاننامهام بودم. امتحان رزیدنتی هم خیلی نزدیکه، یکم درگیرم. ولی سعی میکنم تمام تلاشم رو بکنم و پارتها تا حد ممکن منظم گذاشته بشن🥲🥲 مرسی که رمان رو دوست داری باعث افتخاره😘😘
۴ ماه پیشزهرا
0ممنون ازت گلم خسته نباشی واقعا ی رمان عالی و همه چی تمومه ❤️ 🔥 خوشحالم که آراز سکوتش رو شکست داره درد دلاش رو به نفس میگه
۴ ماه پیشساناز
1🩷🩶💚🧡🤍💚🩵🤎💜💛💙
۴ ماه پیشDina
2قلمتون واقعا زیباست مهارت بسیاری میخواد که اینجوری با کلمات بتونی آراز و نفس رو تو ذهن خواننده زنده کنی و هر پارت از رمانتون منو به ساحل دَرَک میبره درسته انتظار داشتم این فصل زندگی عاشقانه تینا و آراز باشه اما فکر می کنم شاید این داستان برای آراز هایی که تینا از دست دادن امید بخش باشه
۴ ماه پیشمریم
4اولا از این که داری با این همه مشغله برامون پارت میزاری باید خیلی خیلی هم ممنونت باشیم نگو شرمنده ما شرمنده ایم اگه بخایم درکت نکنیم و واقعا یه نویسنده توی این 9 سال رمان خوندنم به این مهربونی و موفق دیده باشم اون تویی از ته قلبم از خدا میخام زندگیت همونی بشه که برنامشو داری..🫂
۴ ماه پیشسعادت
0موفق باشی نفس خانم ببینیم میتونی آراز عاشق خودت کن
۴ ماه پیشسهیل۲۹
5بهترینها رو برات آرزومندم چون لایق بهترینهایی خوش قلبم و امیدوارم به هیچ وجه سرنوشتت مثل بعضی از شخصیتهای رمانت نشه..بجاش مثل نبات بشه آخرش🥰🥰 (رمان لعل بخارا)
۴ ماه پیشسهیل۲۹
2ولی حس میکنم نمیتونم بخونمش دلم دردمیگیره 🥹😢😢 بخصوص الان که اینجا وضعیت آراز و دیدم..مرسی واقعا که برامون پارت میذاری اونم بااینهمه مشغله..دمت گرم
۴ ماه پیشسهیل۲۹
3فاطمه جانم تو تموم رمانهات گفتم و بازم میگم..خیلی عالی مینویسی دختر، نوشته هات قلب رو لمس میکنن..این پارت محشر بود واقعا دلم برا رمان زمزمه آسمان تنگ شد
۴ ماه پیشMrzh
2با هر کلمه خواندن از این پارت سطر به سطر زمزمه آسمان جلو چشمام بود بسیار زیبا و قشنگ ممنون ازت فاطمه جان گل کاشتی♥️
۴ ماه پیشزهرا
2ممنون فاطمه عزیز امیدوارم همیشه موفق باشی وزودتر کارات انجام بشه وزود به زود پارت بدی🥰😘
۴ ماه پیشزهرا
1پارساکجا و اراز عزیز کجا کسی که بخاطر خانوادش ازخودش میگذره ویه تنه جای پدرش مسئولیت خانوداشو قبول میکنه ارزش جنگیدن داره خیلی خوبه بلاخره اراز حرف میزنه وفرارنمیکنه بیشتراز نفس حق اراز که دوباره عشق وتجربه کنه😍
۴ ماه پیشعاطی
0اعتراف اراز به نفس خوشایند بود همین که باهم حرف بزنند و فرار نکنند ایست کنند کنار هم ..چشم ببندند به گذشته و خاطرات و باعشق نو زندگی از نو شروع کنند هردو لیاقت زندگی خوب دارند💚
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آمینا
0من حدس زدم آراز نفس رو میخواد ولی نمیدونه چجوری از تینا بگذره.هی اتفاقی میفته بیشتر یاد تینا میفته