پارت پنجاه و نهم :
هستهاش را آهسته در آوردم و خورشید دستمال سفیدی دستم داد. نگاه سنگین آراز یک لحظه هم از رویم کنار نمیرفت.
بالاخره سر بلند کردم و همان لحظه نگاهم به کِی بانو افتاد. جمعیت را کنار میزد و سمتمان میآمد.
- کنار بِکِشِت، ببینُم رویِشون ره.
همهمه یکهو ساکت شد و حالا همه به کِیبانو نگاه میکردند.
چشمم میخ عسلیهای سرمه کشیدهاش شد و سعی کردم لبخند بزنم.
نزدیکم که شد، دس
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
دلارام
1وای خدا من از اول تا آخر نیشم باز بود خیلی مردم باحالی دارن
۲ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بلوچها ماهن😍😍
۲ ماه پیشمامان عسل
0دخترای خوشگل رمان خون فکرای بد بد تو سرتون نره ..این دوتا طفلی هنوز در مرحله آشنایی هستن بچه های سر براهی هستن🤣🤣
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره خیلی سر به راهن😂😂
۲ ماه پیشزهرا
4اخه کلوچه هم شد غنیمت گفتم الان از دریامرواریدی صدفی چیزی پیداکرده میده دست نفس🤣اخه مردگنده خجالت نکشیدی اون همه ادم تومسجدبود یواشکی کلوچه میپیچی لای دستمال برای عشقت😂راستی راستی از بین رفت اراز🤣🤣
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بچهام ابراز علاقهاش هم خاصه😂😂
۲ ماه پیشزهرا
3ای وای من کی بانو هم که گفت یعنی ارازچی کار کرده که خودشم میدونه ودستپاچه شد اخ اخ نفس گناه داره هی به خودش میگه محرمیت ساده امادلش که حالیش نیست
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یعنی چی میشه؟🤔🤔😞😞
۲ ماه پیشزهرا
2دیدین گفتم لالین این دوتاروحجله نفرسته بیخیال نمیشه🤣🤣خوب پشت درکشیک ندادن این دوتاهم که فراربرقرارترجیح دادن😂😂
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
شانس آوردن😅😅 مرسی که کنارمی عزیزدلم😍😍
۲ ماه پیشفاطمه ❤️
2من میگم این دوتا خیلی گوگولین به خدا، میگه غنیمت آوردم برات، گفتم چی آورده😂 کلووووچه آخه
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
کلوچه آورده دیگه😅😅 میدونی چه قدر بچهام خجالت کشیده تا کلوچهها رو کش بره😂😂 مرسی که کنارمی فاطمه جانم😍😍😘😘🤩🤩
۲ ماه پیشمیم
1وای خیلی جالب بود پارت ،خداروشکر پارت بعدم داریم،خیلی کنجکاوم اسمشو چی گذاشته🤩🙏🏻
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
مرسی که کنارمی عزیزدلم😍😍😘😘
۲ ماه پیشAysan
2وای خدا ببین کلوچه اورده براش🥹😂 ، مگه میشه انقدر گوگولی آخه😂😭 حسی که این چند پارت از رمان میگیرم واقعا بی نظیره
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم آیسان جانم😍😍 خدا رو شکر که انقدر دوسش داری😘😘🤩🤩
۲ ماه پیشپرنیا
1خدایی اینا دیگه خیلی باحالن 😂😂دستمال کاغذی آ یه لحظه فکر منو به جای دیگه بردن 😅😅
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
منحرف😂😂 مرسی که کنارمی پرنیا جانم😍😍😘😘
۲ ماه پیشپرنیا
2از اول تا آخر پارت من نیشم باز بود چقققدر این رمانت به دل میشینه فاطمه 😍😍😍😍
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
الهی😅😅😍😍 خدا رو شکر که انقدر به دلت نشسته😍😍😘😘
۲ ماه پیشمهلا
2عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜💜
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربانت مهلا عزیزم😍😍😘😘
۲ ماه پیشاسرا
3خوبه دستمال حجله نخواستن ازشون😁🙏
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره😂😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
0💙🧡🩷💚🩶🩵❤️🤎🤎💜💛💛