پارت پنجاه و چهارم :

سریع انکار کردم:
- نه کی گفته؟
شیطنت در چشمانش موج می‌زد:
- خیله خب! پس اول می‌ریم پتوها رو می‌دیم.
نالان نگاهش می‌کردم که قدری نزدیکم شد و با چیزی که کنار گوشم زمزمه کرد، عملاً نفسم برید:
- وقتی کنارتم راحت‌تر نفس می‌کشم.
کمی فاصله گرفت:
- همیشه دوست داشتم دوتایی این کارها رو بکنیم.
لبخند زد:
- حالا که بالاخره به آرزوم رسیدم، کنار نکش.
خلاء صلاح شده بودم. س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسدن

    1

    خوبه دیگه نرشی هفت بیچاره در هم و ملس گاهی هم تند و تیز به هر حال به دهن بزی جون که خیلی خوشمزه است 😅🤣

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    1

    💜💛🩷🤎❤️💚🤍💙🧡🩵🩶

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    😍😍😍😍😘😘😘😘

    ۳ ماه پیش
  • لیلی

    1

    بابا بهترینه فاطمه جون مثلش نیست تودنیا همه جوره مرده حتی وقتی عصبانیه 🥰😍

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم که. مرسی عزیزدلم، لطف داری😍😍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    5

    نفس که جای خودداره اراز بامردم اون منطقه چی کارکرده که اینقدرقبولش دارن مردی مثل اراز پیدا نمیشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    راستش من شخصیت آراز رو از روی یه آدم واقعی نوشتم😅 اینه که واقعیت داره و من واقعاً تا الآن نمی‌دونستم انقدر نایابه وگرنه قدرش رو بیشتر می‌دونستم😅😅 منتهی یه سری وجوه پنهان اعصاب خرد کن. هم دارن اینا🤣 نمونه‌اش همون الله کرم که آیلار بهش می‌گفت😅

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    نه تو روخدا کی هست این بزرگوار بابا مردبه این خوبی چراقدرنمیدونی اصلامن نمیتونم باور کنم همچین کسی وجود داشته باشه چون تواطرافم ندیدم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    پدرم😄 چه قدر هم من اذیتش می‌‌کنم بنده خدا رو🫠 واقعاً فکر نمی‌کردم انقدر طرفدار پیدا کنه😅 چشم مامانم روشن، اگه بفهمه😅😅

    ۳ ماه پیش
  • ترنم

    1

    پس حتما شخصیت نفس هم واقعیه 🤔

    ۳ ماه پیش
  • میم

    1

    چه قشنگ بود اعتمادش و اعتماد اونا هم جلب کرد،نفس چه اعتماد به نفسی گرفت 😍🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • میم

    2

    این معین زیادی با همه احساس صمیمیت می کنه،بالاخره آراز یه روزی از خجالتش درمیاد،شایدم هامین اینکارو کرد 😁

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    طبیعیه انقد ازون فحش نصفه نیمه خوشم اومد 😅😅 کاش بیمارستان بود حالشو میگرفت

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    آی از دست تو اشک منو دراوردی 🥺چقد بغضی شدم برای اون دختر که دستشو برای نجات مادرش بوسید 💔

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخ آخ دکتر پارسا شانست گفت شیفت نیستی وگرنه آراز حسابت رو میرسید. عالی بود 💜💜💜

    ۳ ماه پیش
  • Aysan

    1

    جدای شخصیت با درک آراز که هر پارت داره بیشتر مشخص میشه ، این دفعه واقعا شخصیت مهربون نفس هم مشهود بود به نظرم ، واقعا نیاز به یه آدمی داره که اعتماد به نفسشو تقویت کنه ، با اینکه انقدر تو کارش ماهره اما امان از اعتماد به نفس نداشته اش🥲

    ۳ ماه پیش
  • مهلا

    1

    عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت مهلا جانم😍😍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    3

    باباایول غیرتی هم میشه براش خودشم که همسر نفس میدونه نه بابا خوشمان امد 🥰

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    3

    اخ که اراز توبا قلب خسته ی من چه کردی😍 چقدرقشنگ حرف میزنه ودل میبره از نفس

    ۳ ماه پیش
کپی شد!