لیست کلیه پارتهای رمان کوچ بی بازگشت پرستوها : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 61
*** در خواب و بیداری صدایی کنار گوشم میشنیدم: - نمیخوای بیدار شی؟ گوشم از تنفسی گرم میشد و پاهایم ولی در سوز سرما یخ کرده بود. هنوز آنقدرها هوشیار نبودم و حتی یادم نمیآمد کجا هستم. هرجا بود نرم بود و البته گرم. پایم را جمع کرده و انگار چیزی رویم بود. پایم را زیرش بردم. دستی انگار دورم پیچیده ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 62
روغن را داخل ماهیتابه ریخت و تخممرغها را داخلش شکاند. سمتش رفتم: - سفره و زیرانداز کجاست؟ خم شد و زیر گاز را کم کرد. روغن بالا میپرید و تخممرغ جِزجِز میکرد. به کشویی کنار ظرفشویی اشاره کرد: - هر دوش اونجاست. دستت درد نکنه. لبخند زدم و کشو را باز کردم. یک عالمه دستگیره رنگیرنگی داشت که همه ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 63
یک تای ابرویش بالا پرید: - خجالت؟ واسه چی؟ پاهایم را آرام روی فرش کشیدم و وارد پذیرایی شدم. نور صبح از لای پردههای نازک روی دیوار گچی افتاده بود و خانه هنوز بوی نیمرو و چای میداد. یک گوشه روی زمین جلوی تلویزیونکوچک و خاموش نشستم و به پشتی پشت سرم تکیه دادم. گفتم: - نمیدونم... حس میکنم همه چی...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 64
چند ثانیه همانجا کنار در ایستادم. به در بسته خیره مانده بودم و هنوز صدای آیلار توی سرم میپیچید. «بعد تینا...» «فرشته بود...» «اولین بار بعد این چهار سال...» گلویَم درد گرفت. دستم را روی سینهام گذاشتم و آرام نفس کشیدم. عقبعقب رفتم و همانجا کنار پشتی نشستم. دکتر ساسانی همان اول گفته بود که من ف...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 65
اول صدای هوهوی باد که بین کوهها میچرخید بیشتر شد و بعد یکهو طوفان به راه افتاده و گرد و خاک بلند شد. بیاختیار چشم بستم. آراز دستم را کشیده و در آغوشش افتادم. سرم را در بغلش پنهان کرده بود. باد که خوابید آرام ازش فاصله گرفته و به پشت سرم نگاه کردم. زیرانداز گوشهای پرت شده بود و سبد هم روی زمین...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 66
*** سر کج کرده و نگاهم به تختِ خالی بود. دو هفته از اون روز کزایی گذشته بود و من هنوز وقتی به آن تخت نگاه میکردم، لالین را خوابیده رویش میدیدم. واقعاً روز بدی بود. پوفی کرده و دوباره به خورشید نگاه کردم. سر پایین انداخته و باز داشت با آن آبسلانگهای بینوا وَر میرفت. دست دراز کرده و ظرف فلزی ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 67
لبخند از لبم جدا نمیشد. دوباره سراغ کتلتها رفتم؛ سرخ شده بودند. دانه دانه داخل بشقاب میگذاشتمشان و آهنگی را برای خودم زیر لب زمزمه میکردم: - وقتی صدای پاهاش میرسه به کوچهمون ضربان قلب من سر میذاره به آسمون کتلت آخر را داشتم داخل بشقاب میگذاشتم و همچنان برای خودم آهسته و شبیه به نجوا میخ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 68
*** دم پنجره ایستاده بودم و دریا را نگاه میکردم. هوا از همین حالا بوی بهار گرفته بود. زمستان دیگر نفسهای آخرش را میکشید و دو روز دیگر سال نو میشد. لالین رفته بود مسجد کمک برای تهیه افطار. نگاهم به جوش و خروش امواج بود که صدای خورشید را از پشت سرم شنیدم: - پدرم در اومد یعنی. مگه راضی میشد؟ هر...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 69
گفتم: - گریه نکن آیلار جان. باهاش حرف میزنم. آب بینی بالا کشید: - به خدا گناه دارن. دست خورشید از دور بازویم باز شده و من پشت به دریا کردم: - نگران نباش. یه کاریش میکنیم. وَ خودم هم نمیدانستم چه کار. قطع که کردم، کامل به پشت سرم تکیه دادم و از گوشه چشم به خورشید نگاه کردم. لب برچیده بود و به...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 70
نفهمیدم چهقدر گذشته بود. خیس خیس بودم. یخ کرده بودم ولی دلم میخواست زجر بکشم انگار. از خودم متنفر بودم. دستم را محکم مشت کردم و روی زمین کوبیدم. باران روی شیروانی میکوبید و صدایش آنقدر بلند بود که حتی هقهق خودم را هم نمیشنیدم. دستم را روی دهانم گذاشته بودم که صدای گریهام بیرون نرود ولی فای...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 71
**پیوست: هذیان فراموشی *(دستخط: ناخوانا؛ سی و دو عدد یادداشت؛ بدون تاریخ) کم پیش میآید اینجا باران ببارد. باد میآید. گرد و خاک میآید. گاهی بوی نمک دریا. گاهی بوی ماهیهایی که روی طنابها خشک میشوند. گاهی هم بوی نفت موتور لنجها. ولی باران... نه. انگار خدا اشکش را جای دیگری خرج میکن...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 72
فصل سوم: پرستوها قدیمها تهران بیشتر باران میآمد. عاشق بویش بودم. در میان این همه دود و بوق ماشین تنها چیزی بود که شده ذرهای دلتنگیام را برای غروبهای دریا کم میکرد. پنجره را تا انتها باز کرده بودم و باد خنکی پرده را به داخل هول میداد. دست دراز کردم و آخرین دانه دودنیبافی آویزان از در کم...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 73
نوشته بود: "سلام نفس. خوبی؟ من کشیکم. آرمیتا خونه خواهرمه. گیر سه پیچ داده بیاد پیش نفیسه خانم؛ خونه رو گذاشته رو سرش بس که گریه کرده. هستید خونه؟ واقعاً ببخشید." لب گزیده و از اتاق بیرون رفتم. باید اول از نفیسه میپرسیدم هرچند مطمئن بودم استقبال میکند. عاشق بچهها بود. آرمیتا هم که در همین مدت ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 74
دستش بند موهای زیتونی رنگ بلندش بود و داشت کش موی بنفش رنگ سادهای را به دورشان میبست: - مادر آراز امروز بهم زنگ زد. خشکم زد. شش ماه بود که سعی میکردم هرچه شده را پنهان کنم. میدانستم مادرم درکم میکند ولی نمیخواستم نگرانش کنم. بیشتر از سی سال بود ایران زندگی میکرد و به قدری به فرهنگ مادریاش...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 75
نفسم بند آمد. آرام... خیلی آرام برگشتم. چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. پیراهن سفید سادهای تنش بود. آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود و تهریشش از همیشه مرتبتر بود. لاغرتر شده بود؛ استخوان گونههایش بیشتر پیدا بود اما... اما چشمهایش... همان چشمهایی بودند که شش ماه تمام، هر شب قبل از خواب دنبا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 76
لیوان را سمتش گرفتم. زیر دستم زد و بلند شد. یک قدم عقب پرت شدم و نوید سمت در پا تند کرد. پشتش دویدم و گوشه پیراهنش را گرفتم. در را باز کرد و درحالی که کفشهایش را عصبی پا میزد، زیرلب غرید: - ریدم تو این زندگی که کلام اندازه ارزن پیش شماها پشم نداره. در آسانسور را باز کرد و رفت. سریع لباس پوشیدم،...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 77
شانس آوردم سمت صندلی شاگرد ایستاده بود. سریع موبایلم را خاموش کردم و لبخند احمقانهای بر لبانم نشاندم. مشکوک نگاهم میکرد: - چرا وایستادی پس؟ برو دیگه. سر تکان دادم و دوباره خداحافظی کردم. خواستم استارت ماشین را بزنم که عذاب وجدان یقهام را گرفت. پوفی کرده و دوباره پیاده شدم. کمی آن طرفتر کنار م...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 78
من از او کنجکاوتر بودم ولی جواب دادم: - هیچی. شنبه تا پنجشنبه میرم مرکز بهداشت. دو شب در هفته هم شیفت شب بودم. یه کم هم برای رزیدنتی شروع کردم البته نه جدی. منو مقابلش را برداشته و لبخند بر لبانش آهسته بوسه زد: - که این طور. پس مشغول بودی. سر تکان دادم و من هم منو را برداشتم. پرسیدم: - تو چی؟ ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 79
دوباره لیوان دمنوشش را به لبانش نزدیک کرده و جرعهای دیگر نوشید: - شوهر خواهر تینا بود. من هم جرعهای از لاتهام نوشیدم: - خب؟ نفسش را آه مانند بیرون فوت کرد: - زندگی تینا چاله چوله زیاد داشت. هیچی خانوادهشون عادی نبود. یک تای ابرویم بالا رفته بود. گفتم: - دفعه پیش گفتی برادرش پدر اون طفلیها رو...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 80
چند ثانیه بعد گردنبندی از جیبش بیرون آورده و کف دستم گذاشت. نگاهش کردم. به نظرم دستساز بود. سنگی را ناشیانه سوراخ کرده بودند و بندی بافتنی از داخلش عبور داده بودند. لبخند محوی زده و گوشه ابرویش را خاراند: - ببخشید که انقدر کمه. دلم میخواست اولین هدیهای که بهت میدم رو خودم ساخته باشم. البته...
بروزرسانی در : دیروز
