پارت چهل و هشتم :

بلند شدم و ماسه‌هایی که به پشت روپوشم چسبیده بودند را تکان دادم. نگاهم هنوز هم به دریا بود:
- من قبلاً یه بار شکست خوردم. خیلی هم ازش نگذشته. واقعاً دلم نمی‌خواد دوباره ضربه بخورم.
بلند شد. نگاهش آشفته بود:
- نه من...
کف دستم را مقابلش گرفته و میان کلامش دویدم. دلم نمی‌خواست بد برداشت کند:
- لطفاً بذارید صحبتم تموم شه.
سر تکان داد. گفتم:
- من شما رو درست نمی‌شناسم. شما هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉💚

    0

    وای منم عاشق ناپلئونی ام🥲

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    بنظر اینجا آراز داره اشتباه می کنه یک زن هیچ وقت نمی تونه وجود کسی رو حتی توفکر همسر آینده اش تحمل کنه باید به خود نفس توجه کنه

    ۳ ماه پیش
  • تمنا

    1

    سلام .همیشه پیگیر داستان تون هستم.خیلی وقته انگار پارت نزاشته بودید.. آدما ی درون گرا رو به زبون عامیانه توضیح بدید بچه ها..چطوری ان که همه دوسشون دارن..من از رفتار خودم راضی نیستم

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    ممنون از قلم زیبای شما .... ما پیگیر داستان هستیم چه شخصیت ها در این زمان باشند چه در گذشته چه صاف راه برند چه کج راه برندخلاصه.... ما در کنار شما هستیم 🤗🤗🤭

    ۴ ماه پیش
  • نفس

    0

    چه حیف که دریاچه هامون خشک شده و سیستان که ی زمانی انبار غله ی سیستان بوده دچار خشک سالی شده و مردمش از طوفان و ریزگردها رنج میبرن

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    خورشید بالاخره رفته بود یا داشت خرناس می کشید،فکر کنم لالین بوده خواب بود و خرناس می کشید 🤔

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    ممنون از دقتت عزیزدلم😘😘 اشتباهی نوشتم خورشید. لالین بود درستش می‌کنم🫠🫠

    ۴ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی عالی،خیلی خوب دارن پیش می رن،اینبار دیگه نفس سعی داره عاقلانه پیش بره،هامین هم امیدوارم موفق بشه زندگیشو درست پیش ببره 🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    مثل همیشه عالی بود از نفس بعید بود دادن این پیشنهاد چطور تونست تحمل کنه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    3

    مرسی ازت فاطمه عزیز میدونستم زودتر درخواست پارت جدید میکردم😂

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    2

    ❤️🩵🩷💙🤎🩶💛🧡💜🤍💚

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    2

    خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    ۴ ماه پیش
  • عاطی

    3

    به نظرم کار درستی کردی زمان رو آوردی عقب تر..دلایلت منطقیه..من موافقم که داستان برای سال۱۴۰۲-۱۴۰۳ باشه..🩵موفق باشید نویسنده کار بلد 😘🩵

    ۴ ماه پیش
  • عاطی

    4

    از آدمای درون گرا خوشم میاد💚🩵

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    واقعاً عالی بود من با خوندنش حس خوبی بهم دست میده ممنون فاطمه جان 💜💜💜💜 امیدوارم که موفق باشی

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    2

    عحب پشنهادی دادولی می تونه🙏

    ۴ ماه پیش
کپی شد!