پارت چهل و نهم :

نگاهش هنوز روی صورتم مانده بود و من نمی‌دانستم چرا نمی‌توانستم ازش فرار کنم. سوال ساده‌ای پرسیده بود، اما جوابش آن‌قدرها هم ساده نبود. انگار هیچ‌وقت جدی بهش فکر نکرده بودم… من چه دوست دارم؛ من از چه چیزی خوشم می‌آید.
لب‌هایم را با زبان خیس کردم و نگاهم را از او گرفتم. تاریکی دریا روبه‌رویم کش آمده بود و مرزش با آسمان گم شده بود. همان‌طور که به آن خط محو خیره بودم، گفتم:
- بستگی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلنا

    0

    نمیتونن آینده داشته باشن بنظرم

    ۱ ماه پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉💚

    0

    به تینا می گفتمو.😤

    ۱ ماه پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉💚

    0

    منون که شیرینی ها رو نجات دادی آراز😭

    ۱ ماه پیش
  • شیدا

    0

    باوجوداینک نفس زیبایی و تحصیلات و خانواده خوبی داره ولی اعتماد بنفس نداره خودشو زیادی دست کم گرفته وانتظار داره آراز تو زمان کوتاه کلا تینا رو فراموش کنه ولی فراموش کردن دوطرف زمان بره

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    در انتها به هم میرسن ولی وقتی علاقه واقعی به وجود بیاد.

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    آره و باید صبور باشن و درست رفتار کنن

    ۲ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    بالاخره فراموش کردن زمان میبره نفس اگه دوستش داره تحملشم بایدداشته باشه

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    راستش حس خوبی میگیریم از آدم های وفادار و تشویق و تحسینشون میکنیم آراز ازاون دسته است ونفس زیادی نباید انتظار داشته باشه به ای راحتی فراموش بشه خاطره ها حتی خودش هم یه وقتایی از پارسا تو فکرش میاد

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    دقیقاً اشتباهش همین جاست که می‌خواد آراز تینا رو کامل فراموش کنه. مرسی که انقدر کامل و با حوصله برام می‌نویسی افسون قشنگم😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    0

    به نظر من به ازدواج ختم می شه البته باید زمان بذارن تا بیشتر همدیگرو بشناسن و آراز تینا رو تو ذهنش خیلی کمرنگ کنه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    ایشالا😥😥

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی که کنارمی نفس عزیزم😍😍

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    0

    بنظر من تا چی باشه این آینده ی مشترک..خیلیا زندگی مشترکی دارن ولی فراموش کردن گذشته یا دل دادن به آینده و حاضر یکم براشون سخته..نفس هم یه دختر کم اعتماد به نفسِ

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    واقعاً همین‌طوره. کل مساله ازدواج خوبه. باید ببینیم در انتها چی می‌شه. گاهی هم مثل هامین و خورشید مساله اقتصاده و فقر متاسفانه.

    ۳ ماه پیش
  • لیلی

    0

    دستت طلا بانو خیلی زیبا بود مثل همیشه عاالی بدجنسیه آیا که من ازمشغله ی زیاد فاطمه خانوم خوشحال شدم؟!!!آخه منم خیلی سرم شلوغه دیر به دیر سر میزنم !!😁😆

    ۳ ماه پیش
  • مهلا

    0

    عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜💜

    ۳ ماه پیش
  • راز

    3

    عای بود عالیه عالی

    ۳ ماه پیش
  • میم

    3

    ولی این پارتو نفس به نظرم خوب رفتار کرد ولی آراز نذاشت دیگه،آخرش باز گند زد به احوالش 🥺

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    ای بابا این دختر هم جون به لب شد انقدر به تینا فک میکنه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    فاطمه جان خداقوت به خاطر دفاعت انشاالله که موفق باشی 💜 آراز نباید از خاطرات تینا جلوی دخترمون تعریف کنه💔 البته شاید به خاطر اینه که چندسال با خاطرات تینا انس گرفته و خودشم وقتی یادش نیفته حالش زیر ورودمیشه بچم💔💜

    ۳ ماه پیش
کپی شد!