پارت چهل و یک :
دو روز بعد، من در مرکز قدم رو میرفتم و آراز ظاهراً به روزمرهاش برگشته بود. مدرسه میرفت ولی لب ساحل نیامده بود. دو شب بود گوش تیز کرده بودم بلکه صدای تارش را بشنوم ولی خبری نشده بود.
حالا هم داشتم زمین اینجا را متر میکردم بلکه خودم را قانع کنم به ملاقاتش بروم. هم از خانوادهاش خجالت میکشیدم؛ هم حس خوبی به این موضوع نداشتم.
کلافه پوفی کشیدم و به جای خالی لاکی نگاه کردم. دیروز
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
2خیلی سخت می گیره،قطعا تو این روستا همه رفتن عیادتش،اینم یکی مثل همه،کی می پرسه تو چرا اومدی،البته متاسفانه خودمم اینجوریم،یه جا می خوام برم از صدتا زاویه بررسی می کنم یه وقت کسی نگه این چرا اومد،آخرشم نمیرم 😔🙏🏻
۵ ماه پیشزهرا
2طفلی نفس تو چه موقعیتی گیر کرده
۵ ماه پیشفاطمه
2چقد مردم مظلومی داره آخ که چه ها کشیدن😔
۵ ماه پیشسهیل۲۹
3آخییی هامین مهبد..این روستا چقد مشکلات و سختی داره
۵ ماه پیشراز
2عالی بود ولی جای حساسی تموم کردی بانو دارم دندون قروچه میکنم از بس تو خماری موندم
۵ ماه پیشسعادت
2آخ که برای دیدن یار آدم عاشق هر کاری می کند
۵ ماه پیشترنم
3چه لحظات پر استرسی داره منم استرس گرفتم
۵ ماه پیشفاطمه ❤️
3عالی بود ممنون 💜💜💜💜💜
۵ ماه پیشاسرا
1الهی برای بودن سوختن 🤔🙏
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
1عالی خدا قوت چه تعبیر زیبایی از طرحواره کردی