پارت چهل و پنجم :

گوش‌هایم داغ شده بودند و دستانم سرعت گرفتند. درست لحظه‌ای که آخ بی‌بی درآمد فهمیدم دارم زانویش را حسابی فشار می‌دهم. سریع دست پس کشیدم و چشمم به آرازی افتاد که داشت به زور خنده‌اش را کنترل می‌کرد. ببخشیدی گفته و بیرون رفت.
بالاخره یک نفس راحت کشیدم.
بی‌بی دستش روی دستم گذاشته و چیزی به بلوچی گفت که نفهمیدم.
فقط به چشمان یشمی بینهایت زیبایش نگاه کردم و لبخند زدم.
از کپر بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉💚

    0

    عروس و دوماد بعدی میشن این دوتا😍

    ۳ ماه پیش
  • لیلی

    1

    بازم اکلیلی شودم 🥰🥰🥰 خطوط پاکلاغی کنار چشماش گرفتارم کرده خطوطو فهمیدما پاکلاغیشو نفهمیدم!! میشه ترجمه کنی سوادم نم کشیده😂😂😂قلمت خیلی قشنگه آدمو مشنگ میکنه🤭😅😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اسم قرتی و سوسولیه همون خط خنده کنار چشمه😂😂

    ۵ ماه پیش
  • ساناز

    0

    🩵🩷🩶🤍💚💙🧡💛❤️🤎💜

    ۵ ماه پیش
  • رزا

    0

    زیبا و دلنشین بمونید برای هم آراز ونفس جان

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت رزا عزیزم😍😍 مرسی از نگاه زیبات❤️💋

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی عالی،ولی نمی دونم چرا یه دفعه شخصیتای مرد قصتون شکوفا می شن،خیلی یهویی،آدم سورپرایز می شه،سیاوش از آراز بیشتر 😁🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    واقعاً؟ من سعی می‌کردم همیشه روندش آروم به نظر برسه. منتهی چون داستان رو از دید زن داستان می‌خونیم، تحولات مرد داستان دیده نمی‌شه و اینه که ناگهانی به نظر می‌رسه. ممنون که گفتی عزیزدلم😍 از این به بعد دقت می‌کنم

    ۵ ماه پیش
  • هناسه

    2

    همچین از سرشیر نعریف کردید که منم دلم خواست و خداروشکر در فریزر داشتم و رفتن آوردم. حالا کی یخ این آب میشه.آخه باید گذاشت خودش کم کم آب بشه بعد خورد. 🙄🙄🙄

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خیلی خوب بود🤣🤣🤣 واقعاً خیلی خوشحال شدم که قلمم انقدر تاثیرگذار بوده😅😅😘😘😍😍

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    2

    دیروز تا حالا همه پارت هارو خوندم حالا مگه میتونم صبر کنم تا پارت گذاری بشه ممنون ازتون نویسنده عزیزم ❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت مریم عزیزم. من ازت ممنونم😍😍

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    2

    با این که میشه این رو یه داستان جدا از زمزمه آسمان تصور کرد اما من هنوزم میگم آراز و تینا مال همن کاش زمزمه آسمان رو نخونده بودم چرا من اینقد برای تینا ناراحتم حیفه تینا و اون همه عذاب و غمی که کشید 🥺😔😔😔😔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    روح همه‌شون شاد باشه مریم جان. به هر حال از سال ۹۸ زندگی برای اطرافیان‌شون ادامه داشته و این هر چند ناراحت کننده به نظر برسه ولی خب واقعیت دنیاست. من مطمئنم تینا و هیچ کدوم‌شون برای همیشه فراموش نمی‌شن❤️💋

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    1

    آراز مردی عاشق و خونگرم و مهربون

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی که نگاهت رو بهم می‌دی ترنم عزیزم😍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    آخی آقا معلم هوایی شد و فرار کرد 🤭😂 دید هوا پسه 😁 گفت بزار پاشم برم. ممنون فاطمه جان 💜💜💜💜

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت فاطمه جانم😍😍

    ۵ ماه پیش
  • راز

    2

    وای اینا چقد با هم گوگولی مگولی هستن چقد با هم قشنگن خسته نباشی بانو عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی که کنارمی عزیزدلم😍😍

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    3

    خانم دکترازبس یادش میره نفس بکشه میترسم آخرآق معلم دهان به دهان تنفس بده😁🙏

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 مرسی از نگاهت اسرا جانم😍😍

    ۵ ماه پیش
  • مهلا

    2

    عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت مهلا جانم😍

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    2

    به به عاشقانه ای به سبک آراز ، چ زیبا دمت گرم عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزم😍😍 ممنون که وقت می‌ذاری😘

    ۵ ماه پیش
  • سعادت

    3

    وای چه جایی تموم شد دلنشین و زیبا قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزکم😍😍

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️