پارت پنجاه :

نمی‌دانستم به کجا نگاه می‌کنم؛ چشمانم مقصد خاصی نداشتند. مبهوت نشسته بودم و حتی فکر هم نمی‌کردم. مغزم خالی بود.
تلفنم که زنگ خورد، چشمانم بالاخره از هیچ جدا شد و به اسم نوید که روشن و خاموش می‌شد دوخته شد. یکهو استرس کل وجودم را گرفت. نوید هیچ وقت بی دلیل زنگ نمی‌زد. حتماً مرسانا طوریش شده بود. هول‌کرده جواب دادم:
- الو نوید! سلام.
صدایش به نظر مضطرب و آشفته نمی‌رسید:
- الو س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    2

    خیلی خیلی عالی بود ممنون فاطمه جان 💜💜💜💜 امیدوارم خورشید برای هامین صبر کنه 🥲 گول پسر شهری رو نخوره

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    فقط یه سوال؟ این دکتر صاحبه یعنی چی؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    صاحب و صاحبه کلمات احترام در فرهنگ و گویش بلوچی هستن مثل سرکار خانمِ و جناب آقای😍😍😍 دکتر صاحبه یه جورایی یعنی سرکار خانم دکتر. به معنی احترام زیاده

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    0

    آهااا خیلیم عالی..مرسی که جواب دادی خوش خنده م🩷🫶🏻

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم من که😍😍😘😘 بودن شماها کنارم خنده به لبم میاره😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • سعادت

    3

    خدا قوت قلمت مانا کاش زود به زود پارت بزارید آدم یادش میره چه خونده

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    من شرمنده‌ام واقعاً عزیزم. خیلی دارم تلاش می‌کنم. حدود بیست پارت بیشتر نمونده. امیدوارم این بیست پارت رو به سلامت بتونم تموم کنم🙂🙂🫠🫠

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    نه شوخیشم قشنگ نیست فاطمه همش ۲۰ پارت🥹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    از دستم راحت می‌شید😂😂 عوضش بعدش یه رمان مشترک زیبا با خانم آزاده دریکوندی داریم و یه رمان جنایی معمایی از خودم که عاشق این ژانرم😁😁 بعد هم کلاً وارد فاز جنایی می‌شم و از دنیای عاشقانه اجتماعی می‌خوام خداحافظی کنم😁😁

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    3

    نه تو رو خداکنار جنایی عاشقانه هم بنویس قلمت بی نظیره دختر 😍

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    لطف داری به من عزیزدلم😍😍🤩🤩

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    1

    ما میخواهیم از دستت راحت نشیم😎 خبر خوبیه با آزاده جان هم رمان مشترک😍چه شود...عاشق ژانر جناییتم...بیصبرانه🩵

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزم😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    جناییتم عشقه واقعا..من هنوز تو بُهت متهم ردیف چهارم موندم😭😭

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم که😍😍 انشالله به دلت بشینه اونم😍😍

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    0

    زنده و سلامت باشی عزیزدلم

    ۳ ماه پیش
  • آوا

    0

    واااااای وااااااییییی من از الان منتظر رمان های دیگه ای که مینویسی هستم ذوووق دارم براشون😍

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    0

    سلام برنویسنده عزیزم فاطمه ی خوبم ببخش که این چندوقت نبودم درگیربیماری مادرم بودم خداروشکر به لطف خداازیه بحران بزرگ گذاشت ممنون ازاین قصه ی زیباتون تونستم تا اینجا بخونم برای نفس هم خوشحالم انشالله به آرامش برسه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    این چه حرفیه عسل قشنگم. انشالله که حال مامان خوشگلت همیشه عالی باشه😍😍 ممنون که می‌خونی عزیزدلم، افتخار می‌دی😘😘

    ۳ ماه پیش
  • ساناز

    0

    💛🤍🤎💙❤️🩷🩶🧡🩵💚💜

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    فاطمه جانم خوشحالم که بااینهمه مشغله و کار و درس، بازم یاد ما هستی ان شاءالله موفقترین باشی😘🫶🏻🩷

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزدلم😍😍😍🥰🥰🥰😘😘😘

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    3

    دقت کردین نفس با محبت های آراز چشماش قلبی میشه 😍 منم رنگ هلویی میپسندم آراز 🩷منم🫣😍

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    حالا جالبه هلویی رنگ مورد علاقه من نیست اصلاً😂😂😂 دیشب که داشتم می‌نوشتم، قیافه خودم جمع شده بود😂😂 بهشون گفتم بابا این همه رنگ، هلویی چیه🤣 مامانم می‌گفت چرا با خودت حرف می‌زنی؟ از دست رفتم😂😂

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    از دست رفتتم قشنگه خانم دکتر😍 منم امروز به هلویی علاقمند شدم🩷😍

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اختیار دارید😁😁😁

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    0

    سلام فاطمه عزیزم بالاخره به پارت ۵۰ر سیدم با اینکه شاغلم ولی قلم بسیار زیبای تو سبب شد یک هفته ای به پارت ۵۰ رسیدم. فوق العاده قشنگ می نویسی تو با قلمت تونستی یک عشق عمیق بین آراز و تینا در زمزمه آسمان و حالا بین آراز و نفس رو به تصویر بکشی بهت تبریک می گم دوست داشتن در نوشته های تو *** نیست.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام قربونت برم😍😍 خدا رو شکر که انقدر به دلت نشسته عزیزدلم. باعث افتخارمه که انقدر دوسش داشتی. حسابی هم خسته کار نباشی بانو😍😍😘😘🤩🤩

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    1

    بنظرم نوید خودخواه نیست..هوای زنشو داره..میخواد رابطه چیتا با نفس بهتر بشه..البته که نوید ،نفس رو درک نمیکنه..اما برادرها میتونن مرد امن زندگی خواهرهاشون باشند🩷

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    می‌خواد باشه ولی بلد نیست چه طوری. به نظرم این وسط خود نفس و چیتا بیشتر مقصرن☹️

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    ای امان ازین زن ها😬🤣

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    امان امان😂😂 البته سه برابر بیشتر از دست آقایون🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • ترنم

    2

    سپاس از پارت زیبایی که گذاشتید ..من که با انگیزه و علاقه رمان رو دنبال میکنم چون موضوع جالبی داره لطفا نویسنده جان نگید که انگیزه ای ندارید ما در کنار شما هستیم 🥰🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت ترنم جانم😍😍 ببخشید نویسنده لوس تشریف داره😂😂 گفتم یه چیزی بگم شاید به صورت مجازی نازم رو کشیدن، حقیقی که خبری نیست😂😂

    ۳ ماه پیش
  • ترنم

    0

    ای جانم عسیسم 🤭🥰

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    🤭🤭🤭

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    من عاشقتم...♥️ ما جز خانومی و باشخصیتی چیزی از شما ندیدیم بانو🌹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عاطفه قشنگم. خانومی از خودته عزیزدلم😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    4

    مخاطبان خاموش...زیرآبیا...دوستان بدون بازخورد...لطفا کامنت و بازخورد بذارید ما دوست داریم نویسنده عزیزمون که این رمان زیبا رو برای ما رایگان به اشتراک گذاشته با فاصله زمانی مشخص بخونیمش و لذتشو ببریم همینطور ماهم یکسری وظایفی درقبال نویسندمون داریم و اینکه بازخورد بدیم.. ممنون از شما بزرگواران🩷🩵😉

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی عاطفه😍😍 باور کن من گروکشی نمی‌کنم ولی کامنت مخاطب برای نویسنده مثل بنزین می‌مونه😁😁 ماشین من الآن بی‌بنزین مونده😅😅

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    من خودم برات بنزین *** میارم دختر😁😉

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی🥹🥹🥹🥹

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    1

    آدم ها با محبت های کوچک دل های اطرافشون رو گرم میکنند🩵🩷 آراز دست منم خونی شده🙃

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    عه؟ چرا؟ بریدی؟ یا می‌خوای از آراز من سوء استفاده کنی. راستش رو بگو عاطفه😂😂

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    واقعیتش منم دلم آراز میخواااد😁♥️ آراز که خوب بتونه زخم ها رو مرهم کنه😎

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اونو منم دلم می‌خواد😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    3

    یعنی چی که کلانوشتن بزارم کنار فکر ماهم باش حق نداری همچین کاری کنی زورگو هم خودتی😅

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    زورگو هم خودمم😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    3

    ممنون فاطمه عزیزکه باهمه مشغله هات بازم برای مامینویسی کم لطفی بعضی ازدوستان به بزرگی خودت ببخش وهمون قدرکه شماانتظارکامنت داریدعزیزم ماهم انتظارپارت گذاری منظم داریم پس وقتی ماشمارودرک میکنیم شماهم بایدمارودرک کنیدوازدوستان به دل نگیری وگفتن این حرف که علاقه به ادامه دادن ندارم بنظرم حرف درستی نیست

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    یکم غرغر و درد و دل بود زهرای عزیزم. روی صحبتم با شما نبود. حدود هفتصد نفر رمان رو می‌خونن. کامنت نیرو محرکه‌ی نویسنده‌ست. دلگیر بودم، گفتم با خواننده‌های خوبم به اشتراک بذارم. ببخشید که ناراحتت کردم.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    وای این چه حرفیه دختر ناراحت چیه من فقط خواستم بگم خیلی هامثل من هستن که عاشق قلمتن والبته چشم انتظار

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت زهرا جونم😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    0

    وهمچنین منتظررمان جنایی تونم هستم کارهای آزاده خانم هم دنبال میکنم ممنون قلم شمادوتامحشرمیشه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!