پارت صد و شصت و چهارم :

سایه ی نحس و سیاه همایون در تمام سکانسهای که از گذشته میدید حضور داشت. برای چند ثانیه پدرش را دید که در آخرین دیدارشان روی تخت بیمارستان تمام توان اندکش را جمع کرده و با صدایی کم جان و نفسهایی که یک درمیان پشت گلو راه گم میکرد گفته بود: « من که رفتنی ام ... مادرتم که معلوم نیست زنده ست یا مرده... اما تو ... اگه اون بی ناموسی که ... این بلا رو سر زندگی ما آورد ... پیدا کردی ... زنده نذارش» و او بغض کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واقعا همایون که هرچی میکشه حقشه واقعا

    ۱ هفته پیش
  • شادان

    0

    به به و به به.. دلمون خنک شد..

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️