اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و شصت و چهارم :
سایه ی نحس و سیاه همایون در تمام سکانسهای که از گذشته میدید حضور داشت. برای چند ثانیه پدرش را دید که در آخرین دیدارشان روی تخت بیمارستان تمام توان اندکش را جمع کرده و با صدایی کم جان و نفسهایی که یک درمیان پشت گلو راه گم میکرد گفته بود: « من که رفتنی ام ... مادرتم که معلوم نیست زنده ست یا مرده... اما تو ... اگه اون بی ناموسی که ... این بلا رو سر زندگی ما آورد ... پیدا کردی ... زنده نذارش» و او بغض کرد
لطفا صبر کنید...

شادان
0واقعا همایون که هرچی میکشه حقشه واقعا