اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و شصت و ششم :
- از جاوید خبری داری سامان؟
با شنیدن اسم جاوید نگاه موشکافانه ی شاطر را نادیده گرفت و لبخندی سرد و مرموز کنج لبش را بالا کشید:
- همینقدر بدون که اوضاعشون خیلی خرابه.
به نانوای جوان نگاه کرد و یک دستش به نشانه ی قدر دانی روی سینه گذاشت. دست دیگرش را روی دهنی گوشی گرفت و رو به نانوا گفت:
- آقا نوکرتم الان تموم میشه.
- دِ بجمب برادر میخوام مغازه رو ببندم برم خونه بابا...
دسØ
لطفا صبر کنید...

شادان
0بیچاره پارسا .. ..دلم براش میسوزه