پارت صد و شصت و ششم :

- از جاوید خبری داری سامان؟
با شنیدن اسم جاوید نگاه موشکافانه ی شاطر را نادیده گرفت و لبخندی سرد و مرموز کنج لبش را بالا کشید:
- همینقدر بدون که اوضاعشون خیلی خرابه.
به نانوای جوان نگاه کرد و یک دستش به نشانه ی قدر دانی روی سینه گذاشت. دست دیگرش را روی دهنی گوشی گرفت و رو به نانوا گفت:
- آقا نوکرتم الان تموم میشه.
- دِ بجمب برادر میخوام مغازه رو ببندم برم خونه بابا...
دسØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    بیچاره پارسا .. ..دلم براش میسوزه

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️