اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و شصت و هشتم :
فصــــــــل چهاردهم***
- هیچ معلوم هست تو کجایی؟ اصن چه غلطی داری میکنی این روزا که نمیفهمی دور و برت چی میگذره؟ باباتو اومدن کت بسته بردن اون وقت ما حتی نمیدونیم آقازاده کجاست که بهش خبر بدیم!...
صدای گریان فرزانه بود که با دیدن پسرش زخم دلش سرباز کرده بود. پارسا کلافه و پریشان نگاهی به ساعت شماطه دار کنج دیوار انداخت. دستی پشت گردنش کشید و روی کاناپه کمی جلوتر نشست:
- خب الان Ø
لطفا صبر کنید...

شادان
0واای اونجا که پارسا گفت یعنی اینقد درگیر عشق قدیمیش بوده خیلی بد بود ..حس میکنم بیچاره مادرش خیلی سختش شد