پارت صد و شصت و هشتم :

فصــــــــل چهاردهم***

- هیچ معلوم هست تو کجایی؟ اصن چه غلطی داری میکنی این روزا که نمیفهمی دور و برت چی میگذره؟ باباتو اومدن کت بسته بردن اون وقت ما حتی نمیدونیم آقازاده کجاست که بهش خبر بدیم!...
صدای گریان فرزانه بود که با دیدن پسرش زخم دلش سرباز کرده بود. پارسا کلافه و پریشان نگاهی به ساعت شماطه دار کنج دیوار انداخت. دستی پشت گردنش کشید و روی کاناپه کمی جلوتر نشست:
- خب الان Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای اونجا که پارسا گفت یعنی اینقد درگیر عشق قدیمیش بوده خیلی بد بود ..حس میکنم بیچاره مادرش خیلی سختش شد

    ۱ هفته پیش
  • شادان

    0

    ایرجم که حالاحالا درگیرهه.. معلوم نیس کی راحت شه از این مخمصه

    ۱ هفته پیش
  • شادان

    0

    واقعا من همش دلم برای اون بچهه میسوزه که فریبا ولش کرد..

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️