پارت صد و شصت و هشتم :

فصــــــــل چهاردهم***

- هیچ معلوم هست تو کجایی؟ اصن چه غلطی داری میکنی این روزا که نمیفهمی دور و برت چی میگذره؟ باباتو اومدن کت بسته بردن اون وقت ما حتی نمیدونیم آقازاده کجاست که بهش خبر بدیم!...
صدای گریان فرزانه بود که با دیدن پسرش زخم دلش سرباز کرده بود. پارسا کلافه و پریشان نگاهی به ساعت شماطه دار کنج دیوار انداخت. دستی پشت گردنش کشید و روی کاناپه کمی جلوتر نشست:
- خب الان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!