اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و شصت و هفتم :
کلامش خیلی زود پاره شد و جمله اش ناتمام ماند:
- گفته بودم تا تهش هستم. الانم به میل خودم اینجام. پس دیگه این بحثو تموم کن.
لقمه ی توی دهانش را بلعید و تکه ی بعدی را نزدیک لبهای باران نگه داشت. حس و حال چهره اش کمی آرام تر شد و با لحنی مهربانتر اضافه کرد:
- اصلا کسی چه میدونه؟... شاید تو مدیر یه برند خفن پوشاک شدی و یه کاری هم تو دم و دستگاهت برای من گذاشتی. مثلا ... سر سال نشده اسمت روی بÛ
لطفا صبر کنید...

شادان
0ناهید این وسط خیلی زجر کشید ..ولی خب همینکه از ایرج فاصله گرفت بهترین کار دنیا رو کرد