پارت صد و شصت و هفتم :

کلامش خیلی زود پاره شد و جمله اش ناتمام ماند:
- گفته بودم تا تهش هستم. الانم به میل خودم اینجام. پس دیگه این بحث‌و تموم کن.
لقمه ی توی دهانش را بلعید و تکه ی بعدی را نزدیک لبهای باران نگه داشت. حس و حال چهره اش کمی آرام تر شد و با لحنی مهربانتر اضافه کرد:
- اصلا کسی چه میدونه؟... شاید تو مدیر یه برند خفن پوشاک شدی و یه کاری هم تو دم و دستگاهت برای من گذاشتی. مثلا ... سر سال نشده اسمت روی بÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    ناهید این وسط خیلی زجر کشید ..ولی خب همینکه از ایرج فاصله گرفت بهترین کار دنیا رو کرد

    ۱ هفته پیش
  • شادان

    0

    باران واقعا خیلی خوش شانسه که پارسا یه لحظه هم رهاش نکرد..

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️