پارت صد و شصت و هفتم :

کلامش خیلی زود پاره شد و جمله اش ناتمام ماند:
- گفته بودم تا تهش هستم. الانم به میل خودم اینجام. پس دیگه این بحث‌و تموم کن.
لقمه ی توی دهانش را بلعید و تکه ی بعدی را نزدیک لبهای باران نگه داشت. حس و حال چهره اش کمی آرام تر شد و با لحنی مهربانتر اضافه کرد:
- اصلا کسی چه میدونه؟... شاید تو مدیر یه برند خفن پوشاک شدی و یه کاری هم تو دم و دستگاهت برای من گذاشتی. مثلا ... سر سال نشده اسمت روی ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!