لیست کلیه پارتهای رمان غم بار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان غم بار - پارت 1
از محضر بیرون می آیم و به جوهر خشک شده ی روی انگشت اشاره ام نگاه میکنم .... دوسال از زندگی ام رفت ،دوسالی که من هیچ نقش مقصری نداشتم ... اخ از پدر و مادرم سالها کودکی و نوجوانی ام را از من گرفتند ...و حال زنانگی ام هم بین دارد میرود ... نه اینبار اشک نمیریزم ....قطرات اشک را از گونه ام تند ت...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 2
پدرم چند سالی بود که از همسر اولش جدا شده بود ... از ازدواج اولش دو دختر داشت و بعد که با مادر من ازدواج کرد من را به دنیا اوردن ....خانواده پدریم به شدت مومن و معتقد بودن از ان های هایی که نماز و روزه شان ترک نمیشد ....از ان دسته ادمهایی که دختر تا تکون میخورد پشت سرش حرف در می اوردند ... از ا...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 3
تلفنم را بر میدارم و پیتزا از بیرون سفارش میدهم . سر و صدای راهروی بیرون از خانه کنجکاوم میکند .. از چشمی در بیرون را نگاه میکنم ... بعد از مدتها همسایه جدید برایم امده بود . داشتن اسباب می بردن داخل خانه .... از امشب میدانم که خانه بغلم خالی نیست و کمتر میترسم . سر خودم را با ظرف شستن گ...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 4
ارتباط گرفتن من جوری مشگل ساز شده بود که صدای معلم هایم هم در امده بود ... ان روزهایی که از بهداشت به مدرسه می امدند تا موهایمان را بررسی کنن و ناخن هایمان را ببیند من تا سر حد مرگ اذیت میشدم و حال بدی را تجربه میکردم ..... دوستانم با تیکه پرانی اذیتم میکردند و من باز هم زبان نداشتم تا جوابشان...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 5
وقتی از خوب شدن من نا امید شدند ....دیگر تصمیم گرفتند من را پیش دکتر ببرند ... چون تب شدیدی به جونم افتاده بود که به زور پایین می امد.....مثل هر شبی که بابا کنارم بود .... دستمال خیس میکرد و روی پیشانی ام میگذاشت ... _فدای دخترم بشم اشک میریخت .... و من از دیدن اشکهای بابا اشک میریختم ... ...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 6
حالا هر صبح که از خواب بیدار میشوم، احساس میکنم دنیا به رنگ سیاه و سفید درآمده. هر صدای ناشناختهای من را به وحشت میاندازد. درونم، مثل یک دلهرهی دائمی، تپش دارد. احساس میکنم مثل یک زندانی درون بدن خودم گرفتار شدم. نمیتوانم فرار کنم. افکار مزاحم همیشه در ذهنم هستند، مثل سایههایی که هیچوقت ...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 7
صبح زود با حس رخوت و سستی از خواب بیدار میشوم از دیشب حالم گرفته است زندگی چه بازی پیچیدهای هست تا چند ماه پیش من داخل آن رستوران با مهدی مینشستم و حالا او با راحله آنجا میرود آهی میکشم و داخل دستشویی میشوم و دست و صورتم را میشویم بعد از شستن دست و صورتم به آشپزخانه میروم و کتری را رو...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 8
(گذشته) دوران دبیرستانم را تمام کرده بودم ....محرم از راه رسیده بود که مادرم مرا به این هیئت و ان هیئت میبرد .... هر چه میگفتم حضور در شلوغی مرا ازار میدهد ،به خرجش نمیرفت که نمیرفت .... در همین عزاداری ها بود که مهدی مرا دید .... تعقیبان کرده بود و خانه یمان را یاد گرفته بود . روزها روبه رو...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 9
انقدر فکر کرده بودم که نفهمیدم چگونه خوابم برده بود . صبح زود بیدار میشوم و به سر کار میروم، آذین بهم زنگزده بود و گفته بود که نمیتواند با من زندگی کند و خانه جدیدی پیدا کردهاست. شاید اینجوری برای جفتمان بهتر باشد هم او آزادانه زندگی میکند و هم من ولی دیگر تنهایی خستهام کرده بود دیگر نم...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 10
چند روزی گذشت ،مهدی بعد از توهین خانواده اش هر روز می امد و معذرت خواهی میکرد ....میگفت بریم تهران دکتر های خیلی خوبی دارد ،میتوانم درمان شوم....چاره چه بود تا ابد که نمیتوانستم قهر کنم...... انقدر بی ذوق بودم که هر بار مادرم میگفت برای خرید جهیزیه بروم ،بهانه ایی می اوردم .... حوصله روبه رویی...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 11
بعد از کافه با اذین به سینما رفتیم وبعد از انجا به خانه .... اذین هم همراهم به خانه امد ... _ترانه _هوم _جواب عشقتو با هوم میدی ... نگاه چندشی بهش کردمو با صدای کشیده گفتم:جانم نفسم .... میخنده و میگه :یه چایی دم کن خره ... _خر عمته الان میرم دم میکنم ... _دوتا زغالم بزار .. _چرا ... ...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 12
با هیجان وارد مغازه شدم، بوی چرم نو و پارچههای نفیس در فضا پیچیده بود. سپهربا لبخندی که گوشه لبش بود، پشت سرم قدم برمیداشت. _ سپهر! نگاه کن چقدر قشنگن! اینو ببین، چقدر پارچهش مخملیه!» با انگشت به یکی از کت و شلوارهای تیره اشاره کردم. سپهرسری تکان داد و نگاهی به کت و شلوارهای مردانه انداخت ...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 13
زمانی که به یاد خاطراتمان با مهدی در شیراز میافتم، احساسی عمیق و پیچیده در دلم ایجاد میشود. دلتنگیام به طرز قابل توجهی حس میشود ...و با یادآوری لحظاتی که با مهدی در کنار هم گذرانده ایم ، احساس گرمی ،ناراحتی ،دلخوری را در دلم حس میکنم. هر بار که به حافظیه، باغ ارم یا کافههای شیراز فکر می...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 14
دختری از شهر زیبا و تاریخی شیرازم. همیشه در این شهر آرامشبخش بزرگ شدهام و هربار که به گوشهگوشههای آن میروم، احساس میکنم که این مکانها پر از داستانها و خاطرات عاشقانهاند. وقتی سپهر را دیدم، بهراستی تغییر عمیقی در وجودم حس کردم. او بزرگترین دوستی بود که تا آن روز داشتم، اما حالا همه چیز ت...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 15
خیلی وقت بود که در این اتاق نخوابیده بودم .....دلم برای کودکی ام تنگ نشده بود اما برای اتاقم چرا ... روی تختم دراز میکشم و لحظه ایی فکر سپهر رهایم نمیکند .... نمیدانم چم شده بود اما هر بار که یاد رفتارش ،حرف زدنش ،لبخندم میفتم قلبم اکلیلی میشود .... صدای پیامک گوشی ام بلند میشود ... از روی شک...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 16
با چمدانی پر از لباس و کلی یادگاریهای کوچک، از شیراز برگشتم. شهری که هر گوشهاش پر بود از رنگها و بوی گلهای نارنج و صدای دلنشین ساز و آواز. اما ذهنم جایی دیگر بود؛ جایی که سپهر بود، همان دوستی که روز به روز بیشتر توی دلم جا باز میکرد. من همیشه کنار سپهر احساس راحتی داشتم، اما حالا دلم میخو...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 17
روی تراس ایستاده ام ، به آسمان گرگ و میش خیره شدم و انگار تمام خاطرات زندگیام در آن منعکس است. نسیم ملایمی موهایم را نوازش میدهد... نمیدونم از کجا شروع کنم... انگار تمام این سالها رو دویدم و دویدم تا از یه چیزی فرار کنم. از چی؟ از خودم، از ترلان، از تمام خاطراتی که مثل خوره افتاده بودن به جو...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 18
سرم رو تکیه داده بودم به ستون سرد فلزی فرودگاه و چشمهام مثل رادار دنبال هر چهرهای میگشت. قلبم... مثل یه پرنده تو قفس سینه میکوبید، تندتر از همیشه. هر بار که یه نفر شبیه ترلان از گیت خارج میشد، نفسم حبس میشد و بعد با ناامیدی رهاش میکردم. این انتظار، از خودِ دیدار هم سختتر بود. بیشتر از ۱۵ ...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 19
بعد از شام، سپهر با ظرافت خاصی که فقط خودش داشت، اعلام کرد که باید به خانهاش برود. _مادرم تنهاست و باید سر بزنم بهش.... اینو گفت و لبخندی به ترلان زد. _خوشحال شدم دیدمت ترلان جان. دوباره بهت سر میزنم.... ترلان هم با لبخند جواب داد: _من هم همینطور سپهر جان. ممنون از مهموننوازیت.... من ...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 20
دستی به صورتم کشیدم. از شبِ قبل، یک حسِ سنگینِ دیگری به قلبم اضافه شده بود؛ حسِ گناه، که حالا مثلِ یک سایهٔ تاریک، روی شانههایم نشسته بود. ترلان در آشپزخانه بود، صدای ملایمِ حرکتِ فنجانها به گوش میرسید. چند روزی از زمانی که ترلان به خانهام آمده بود میگذشت. هرچند حضورش آرامشبخش بود، اما هر ل...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
- 1
- 2
